Central Perk

خب این اشعار رو تقدیم می کنم به کسی که در مدت کوتاهی به شخص خیلی مهمی برایم تبدیل شد و حالا هم بی نهایت دوستش دارم.....تقدیم تو:

 

 

نفس می کشم....

عمیق و بی پروا

چشم بسته ام ...

دیدن را نیاز نیست

با دستانی گشاده....می گردم

همگام با نوای نازک کیهان

با باد...با آب...با برگ

عشق...به گمانم...

بی خود از خود.....می رقصم و می گردم

انگشت می سایم....نقش می زنم

رویاهایم را بر گرداگردم می پراکنم

 

همه می شنوند....همه می آیند....

دست در دست....به پا می خیزند

جهان می رقصد با نوای دلم

 

چشم دوخته ام

تا برخیزی....تا روشن شوی

دست بر گونه ام گذاری

مرواریدی که از قلبم فرو می غلتد

و بر دستت می نشیند

در آغوشت آرام  گیرم

و رقص کائنات را ببینم

اینجاست

سرزمین آرام بی قراریم

اینجاست

اقیانوس آرام تپیدن هایم

بی قراری هایم

دلتنگی هایم

همه اینجا

چشم بسته ام

دیدن را نیاز نیست

صدای قلبت مرا کافیست

 

 

 

 

 

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ توسط مرتضی بارویی


همیشه عاشق پیاده روی های بلند مدت بوده ام. این را زیاد گفته ام، همه هم می دانند . بدون خستگی راه می پیمایم و همیشه در پایان این مسیر تفکر آمیز به نتیجه هم می رسم. وقتی چیزی ذهنم را درگیر می کند شب هنگام به خیابان می زنم و با قدم هایم انگار دارم به سوی را ه حلی می روم که البته هرگز نمی دانم کجاست یا کی به آن می رسم اما مطمئنم که بهش خواهم رسید. همین  پیاده روی را به شدت دل انگیز می کند. مخصوصا اگر با موسیقی هم همراه باشد. آهنگی آرامش بخش که به افکارم کمی سامان دهد... به خاطر آرامش سحر انگیزش است که شب ها راه می پیمایم. انگار همه چیز شخصی تر و پنهان تر است. می توانی آن دنیای شخصیت را با خود بیرون نیز ببری کاری که با وجود آفتاب نمی توان انجامش داد. خورشید همه چیز را روشن می کند حتی گوشه های پنهان وجودمان را. نمی دانم انگار آفتابی که بر چهره می تابد رازهای شخصی را  چون کتیبه ای بر چهره ی انسان می نگارد. البته این طورها هم نیست. ولی همیشه نقاب شب را بر چهره ی خود و رهگذران بیشتر می پسندم.

شال و کلاه کرده ام و از میان دانه های ریز و درشت برف راه می پیمایم. آسمان دوباره سفید می بارد...آرام و متین. موسیقی؟....نه ...بیشتر دوست دارم به آهنگ پر سکوت برف گوش فرا دهم تا هر چیز دیگری. همه چیز و همه کس انگار در هاله ای از سکوت فرو میرود. نمی دانم شاید به خاطر خاصیت فیزیکی برف باشد شاید هم دلیل دیگری داشته باشد ولی خوب است که می شود صدای نشستن دانه ها  را شنید. انگار زیر برف زمان آهسته تر می گذرد و همه وقت بیشتری دارند برای فکر کردن و شنیدن. همه سرشان پایین است و دارند جای دیگری سیر می کنند. سرها در گریبان است...سلامم را تو پاسخ گوی....اخوان بود؟ نمی دانم....دست در جیبم، آرام  قدم بر می دارم.

پیاده رو گهگاه لغزنده است که کمی هیجان به راه رفتن ادم می دهد. سر به چپ می گردانم و به خیابان نگاهی می اندازنم و راننده ها را می بینم که تنها یا نه، منتظر چراغند. انگار موجودات دیگری هستند....ولی شاید هم من یک غریبه باشم که دارم زمینشان را می پیمایم.این را خیلی وقتها حس کرده ام. مخصوصا هنگامی که دارم به موسیقی گوش می دهم و صدایشان را نمی شنوم ...انگار در سیاره ای هستم که جو آنجا با سیستم شنواییم هماهنگی ندارد. کمی ترسناک است اما می توانی شهر را اینگونه زیبا کنی که همه جا موسیقی محبوبت شنیده می شود.... اما امشب که از خانه بیرون آمدم چیزی نگرانم می کرد. چیزی در ته دلم می جنبید و کم کم گلویم را نیز گرفت. می ترسیدم....می ترسیدم که نکند این بار چیزی حل نشود...چیزی تغییر نکند و چیزی را  در  پیاده روی امشب از خودم دور نکنم. قلبم بی قرار و پر صدا می زند....می گویم ای کاش....ای کاش می شد کاری کنم. می شد با شتاب به سویش بتازم و روبرویش بایستم و نابودیش را با دستهای خودم رقم بزنم....اما.....چیزهایی هست که دست خودمان نیست، که تمام شده است و حالا به کوهی عظیم و سنگی تبدیل شده که استوار پا بر زمین کوفته و تغییری در آن راه ندارد. که حالا به گذشته بدل گشته  و در دفتر زندگیمان نقش بسته است.  خب نمی توان کاری کرد و تغییرش داد چون اکنون دیگر ماده شده است و به جزیی از تاریخت، جزیی از وجودت تبدیل شده است. مثل یک لکه مثل چیزی که همیشه توی سرت سنگینی می کند.....  ولی یک چیز را همیشه می توان عوض کرد: خودت......می توانی آنقدر بزرگ شوی که آن کوه عظیم سنگی در فراخنای وجودت به ذره ا ی تبدیل شود. تا بی نهایت بروی و گذشته در برابرت هیچ به نظر برسد. می توانی کوه را به سکویی برای پرتاب خودت تبدیل کنی و با آن اوج بگیری. از کوهستان بگذری و به قله برسی و به دشت صاف پشت سرت بنگری و بگویی چه خالی و  زشت می نماید....بدون کوه...بدون فرود که تا فرودی نباشد فرازی هم نخواهد بود....زیباست، با تمامی صخره ها و سنگلاخ هایش.

دیگر برف نمی بارد ولی هنوز همه جا آرام و بی صداست. آسمان کم کم صاف می شود و من دارم به خانه نزدیک می شوم. چشمانم را می بندم و  هوای تمیز که بوی برف می دهد را با صدا و قدرت وارد ریه هایم می کنم، تازه می شوم. چیزی تا خانه نمانده....آسمان را می نگرم که از همیشه شفاف تر و عریان تر به نظر می رسد...صافی و زلالی آسمان بعد از برف را دوست دارم. نمی دانم که چیزی حل شده است یا نه...پشت سرم را نگاه می کنم...رد پاهایم را می بینم که پیاده روی سفید را سوراخ کرده.....گوشه ی لبم بالا می رود. می دانم که دیگر نمی ترسم...نه از گذشته و نه از  اشتباهاتم .می دانم که همیشه آسمانی صاف در انتظارم می ماند تا نگاهش کنم.

 

دوست عزیزم: آره خیلی وقت بود که سر نزده بودم به وبم...یادم رفته بود که وبی هم دارم. اگه بتونم باز هم می نویسم. درگیرم. وقت کمی واسه خودم مونده که بخوام از خودم بنویسم. ممنون که میشه به یاد منی دوست گلم


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢ توسط مرتضی بارویی

هر وقت که پاییز میاد فکر می کنم این اولین پاییز زندگیمه...طعم عجیبی رو مزه مزه می کنم و خیلی از بوها و عطرهایی که منو یاد خیلی چیزا میندازن.یاد سال گذشته...و به راحتی دریایی از اضطراب رو درون خودم حس می کنم.... میگن بویایی و شنوایی قدرتمندترین حواس آدم هستند و به راحتی می تونن با کوچکترین اشاره تمامی یک واقعه را پیش روی انسان تصویر کنند. دیشب، شب جمعه بود؛ بارون هم می بارید. می گن دعای آدما تو بارون زودتر مستجاب میشه. کسی اینو نگفته خودم خوش دارم این جوری فکر کنم:) ....دعا کردم و می دونم که درست میشه.

توی بارون قدم می زدم. سویشرت مشکی رنگم رو که دیگه دارم می ندازمش دور رو یه یاد همون روزا پوشیده بودم  و کلاهشم رو کشیده بودم رو سرم. دستام توی جیبم و با سنگینی قدم بر می داشتم. سرم رو بالا کردم و تیکه ابرهای قرمز رو دیدم که داشتن چیکه چیکه می باریدن. دوست داشتم صورتم خیس بشه...این جوری راحت ترم.... بر گشتم و به عقب نگاه کردم....بله هنوز داشت بارون می بارید. آخرین باری که پشت سرم رو نگاه کردم و بارون نمی بارید رو به یاد ندارم...شاید جرات ندارم  وقتی بارون نمیاد اونجا رو نگاه کنم. وقتی آسمون می باره فکر می کنم تو هم هنوز اونجا وایستادی و داری واسه م دست تکون می دی. لبخندی می زنم و بر می گردم. قطره ها تقریبا بی صدا روی زمین می افتند و فقط بوش توی هوا پیچیده...خدا کنه این پیاده رو هیچوقت تموم نشه. تا آخر توش قدم بزنم و همین جوری بارون بیاد.....بینی م رو باز می کنم و هوا رو می دم تو چشام رو می بندم و ........

همه چی درست شده...حتی چیزایی که باورشون واسه مون خیلی سخت بود...خیلی راحت تر از اونی که فکر م کردیم درست شدند. خدا رو شکر به خاطر چیزایی که داریم:)



پی نوشت: دلم تنگه.....دوست دام یه نفر بهم بگه همه چیز درست میشه. آره چند وقتی نبودم...نگرانیت به جا بود دوستم....چیزی پیش آمده بود.


دیالوگ: وحشت دارم که از این اتاق برم بیرون. چون می ترسم لحظات زیبایی رو که تو این اتاق با تو تجربه کردم دیگه نتونم تو زندگیم حس کنم.


When I look into your eyes there is nothing there to see

nothing but my own mistakes



ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٧ توسط مرتضی بارویی


چند دقیقه ای بود که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود ولی انگار نمی خواست سوار هیچ کدامشان بشود.  بی دغدغه از این که دیر به جایی برسد یا حتی از اینکه در نظر سواره ها به خصوص راننده تاکسی ها که مدام برایش بوق می زدند، احمق  جلوه کند.   دستانش را در جیبش فرو کرده بود و با نگاهی که از آن اشتیاق می بارید به روبرویش می نگریست. لباس سفیدش ان موقع شب توجه عابران را به خود جلب می کرد ولی او اهمیت نمی داد. انگار کتی پوشیده بود که او را نامرئی می کرد. منکر این قصیه نمی شوم که این ایده به ذهن خودش هم خطور کرده بود والبته به طرز واضحی از آن لذت می برد..... و می خواست با خودش باشد، برای خودش باشد و آزادانه به چیزی که دوست داشت فکر کند. همزبان و همدم را امتحان کرده بود ولی همه شان به محض این که دو سه جمله می گفت، شروع به نصیحت می کردند که این را اصلا دوست نداشت. هیچوقت کسی را نصیحت نمی کرد والبته از کسی هم نصیحت نمی شنید. این کار را زشت می دانست.

چشمانش را تنگ کرده بود که این حالت دو خط موازی بین ابروهایش ایجاد کرده بود ولی فعلا منظره ی روبرویش را به چین و چروک هایی که احتمالا بعدها روی پیشانیش می افتاد ترجیح می داد. همه چیز را تار می دید و به این نزدیکی ها توجهی نشان نمی داد. چشمانش جایی در دور دست ها را می جستند. چراغ ماشین ها را به صورت لکه هایی از نور می دید که شکل و مرز مشخصی نداشتند. شتابان به سویش هجوم می آوردند. خوش داشت که احساس کند این روشنایی ها به سمت او از یکدیگر سبقت می گیرند. بالاخره ذهن خودش بود و سرزمین خودش و آنجا هر طور که دوست می داشت می اندیشید. خیابان خالی شد و در همان نزدیکی، پشت چراغ قرمز  صفی از نور منتظر بود تا به سمتش هجوم بیاورد. انعکاسشان روی اسفالت خیابان این چراغانی را رویایی تر می نمود. یاد گرفته بود از همین چیز های کوچک، از همین اکنون لذت ببرد و نه از استدلالات خاک گرفته یا اینده نگارانه ای که ذهنش از تصاویر پیش رویش برایش مهیا می کرد.

همین ها کافی بود تا او دوباره به جایی در وجودش نفوذ کند چند وقتی سعی در انکار  کردنش  داشت. احساساتی که از همه، حتی خودش پنهانش کرده بود. ولی می دانست که نمی تواند و نمی خواهد به این راحتی همه چیز را فراموش کند. یادش می آمد از آن زمان که با غروری آمیخته با  رضایت در خیابان گام بر می داشت و همیشه گوشه لبانش بالا بود. چون جایی از این شهر دختری بود که دوستش داشت.از آن زمان ایستادنش و راه رفتنش بسیار زیبا تر و جذاب تر شده بود. نه به این خیال بچه گانه که شاید محبوبه اش او را ببیند و از این جور چیز ها.....به این خاطر که حالا او دیگر چنین آدمی شده بود. شاید جلوه ای بیرونی از آن شور درونی....  پس از مدت ها کشمکش با خودش ،  بالاخره کمی واقع بین شد و پیش خودش معترفانه اندیشید که این احساس به زندگیش ارج و معنی بخشیده است. با تمامی سختی هایی که در این راه کشیده بود هنوز این احساس را دوست داشت. یادش می آید هنگامی که معشوقش را با مرد دیگری می دید چه اتشی درونش زبانه می کشید. با این وجود می دانست اگر زمان به عقب برگردد بدون شک همین مسیر را انتخاب می کرد و این پریشانی ها را به جان می خرید. چون به قول خودش در این زد و بند احساسی آنقدر بزرگ شده بود که حاضر نبود با هیچ چیز عوضش کند. انسان در زندگیش یک بار عاشق می شود و تا ابد همان احساس گوشه ی دلش خواهد ماند. فعلا به این قضیه اعتقاد داشت....

از مدت ها پیش که فهمید خیلی از چیز ها در زندگیش دست خودش نیست و عملا شاید نتواند به خیلی از انها دست یابد آرامش عجیی یافته بود. چون می دانست اگر این چیز ها حق او باشند به او خواهند رسید و اگر هم نباشد مطمئنا چیزی بهتر از ان در زندگیش رخ خواهد داد.

خیابان کم کم خلوت شده بود و دیگر از تاکسی های سمج خبری نبود. ابروهاش را بالا انداخت و فکر کرد ارزشش را داشت. کوله اش را روی دوشش جابجا کرد و راه افتاد. دور می شد اما هنوز می شد پیراهن سفیدش را تشخیص داد. و ان صف نور که حالا فقط به چند لکه نورانی کاهش یافته بودند، بی صبرانه منتظر بودند تا به سویش بشتابند.


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢٥ توسط مرتضی بارویی

تا زگی ها دارم زیادی شعر میگم. خوب نیست. حوصله ندارم شاعر بشم چون به نظرم همشون دیوونه اند. این یکی هم از دستم در رفت....هر وقت یه خورده زیادی در گیر مسائل عاطفی میشم پیش میاد دیگه....بخونید و امیدوارم لذت ببرید.


 

 

 


در بی کران سوی دلم


رویا قد کشیده... پا برجاست


مسحور در تراکم فریبنده ی  آب و نور


و نرمی نوازش بال پروانه.....


بر گونه های  شیرین آرزو


و در سایه اش ...


چوپان  پیر دلتنگیم آرمیده...


می نوازد


تا باز


مرغان مهاجر را بر شاخه هایش بنشاند


به تماشایش نشسته ام


همیشه....تا باشم....


تابستان تنهاییم را با یادت


و پاییز دلتنگیم با نفس هایت


و سپیدی زمستان را در آغوشت

...


تا بهار شکفتن آرزوهایم


با من باش

 

این مطالب رو دارم واسه دوست خوبم می نویسم که بعد از مدت ها بهم سر زد. اسمش رو نمی برم شاید خوشش نیاد.

سلام. خوبی دوست خوبم ؟ برای مدت درازی دوست و همراه من و البته غم خوار و سنگ صبورم بودی مثل خواهرم. راستی قبلش اومدن ماه رمضون رو بهت تبریک می گم. یادته پارسال همین موقع ها دستم شکسته بود؟ اون موقع روحیه ام خوب نبود و تو خیلی بهم کمک کردی.ممنون ازت. یادش بخیر...عجب دورانی بود. بگذریم... از وقتی نیستی اینجا خیلی برام خالی و بی روح شده. دلم واس خودت و کامت هات تنگ شده به شدتمژه  از اون مدت اتفاق های زیادی تو زندگیم  افتاده....عوض شدم و لذت بردم..... بیشتر بهم سر بزن. این نظرات خیلی برام ارزش داره. منتظرتم لبخند





ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٩ توسط مرتضی بارویی


چند روز پیش پس از مدت ها داشتم عکس های بچه گی ام رو می دیدم. زمانی که سه یا چهار ساله بودم. تعجب کردم از اینکه چقدر کوچولو بودم. چقدر ضعیف و البته گوگوری مگوری بودم و حالا شدم یه خرس گنده.آن زمان هیچ چیز دست خودم نبود ولی حالا می توانم زندگیم را بگردانم. زمانی وابسته به آدم های اطرافم بودم و نیازمند آغوشی گرم ولی حالا...  آدم می ماند که چه چیزهایی مرا به اینجا رسانده؛ چه اتفاقاتی سر راهم قرار گرفته اند و حالا من سالم و سر حال، جان به در برده از دل همه ی حوادث تلخ و شیرین این شانس را دارم تا برگردم و به گذشته نگاه کنم.  عکس را به مادرم نشان دارم و گفتم چقدر کوچیک بودم. حرف خوبی زد. گفت تازه از این کوچیک تر هم بودی...از این هم ضعیف تر. به هر حال کسی چه می دونه قراره چی پیش بیاد؟


اومده بودم که از مشکلاتم بنویسم ولی اخیرا یاد گرفته ام که هی اینجاو اونجا مشکلاتم را جار نزنم. بهشون فکر نکنم. چون هر چه بیشتر به این مشکلات و مسائل فکر کنی بهشون اهمیت دادی در نتیجه اونا رشد خواهند کرد و بزرگتر می شوند. بنابراین بهتره فراموششون کرد....اخیرا با تردید های زیادی روبرو هستم. در مورد همه چیز حتی چیز های کوچک. سر یه دو راهی که نه بلکه تقاطعی شلوغ از مسائل گیر کرده ام ولی آموخته ام که این جور وقتها چیزا رو بسپرم دست کسی بهتر از من می دونه با زندگیم چیکار کنه. یاد گرفته ام که زندگیم رو بذارم تو دستهای خدا و مطمئنم جاش امنه. همون جا بهترین جاست.

دیالوگ: از وقتی دیدمت عاشقت شدم. فکر کنم قبل از اینکه ببینمت هم عاشقت بودم


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۳ توسط مرتضی بارویی


بر بلندای بنای احساسم ایستاده ام

دستانم باز ، سینه گشاده...

آسمان آبی...

و ابرها شکفته اند...دلبرانه

باز من ...باز اینجا...

و باز نجوای قلبم در هیاهوی پراکندگی

بشنو...

همه گوش باش و نه چشم

همه دل باش و نه فکر


همه شب در سکوت نامت را می خوانم

از اعماق اقیانوس چشمانم

هنوز نگاهی به آسمان نداری

بر بلندای بنای احساسم ایستاده ام

دستانم باز، سینه ام گشاده

در نزدیکی های پرواز

خسته از این بده بستان ها

ولی لبخندی بر لب

که اینها تمام شد



همه چیز پاک

پرتویی ار تنفس که وجودم را می طراود

و دو دست سرد که قلبم را در میان می گیرد

سبک...عاری از هر گونه تشویش سنگینی بال هایم

بوسه ای از این اوج...

بر آن فرود

بر لبانت

تا همیشه



رفته ام

که می داند؟

در دستان باد...

آسمان را بجوی



ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٥ توسط مرتضی بارویی


شانزدهم تولدم بود و به رسم هر سال این من بودم که باید به دوستان پیغام می دادم و ازشون می خواستم که تولدمو بهم تبریک بگن.البته این کار رو از رو عادت انجام می دم.چون معمولا کسی یادش نمی مونه و هفدهم که میشه باید  جار بزنم که آقا دیروز تولدم بود. آقا  دوست دارم که بقیه یادشون باشه. مگه بده؟ راستش امسال خودم هم همچه یادم نبود. زیادی تو کله م پره از همه چیز...مشکلاتم که مثل بادبادک های رنگارنگ توی سرم این ور و اون ور می چرخند. از این جهت می گم بادبادک چون زیبا هستند و می دونم که می تونم با قدرت و به بهترین نحو حلشون کنم. این جور روزا یه جمله زیاد تو ذهنم تکرار میشه: وجود من باعث شده چه چیز دنیا بهتر بشه؟ قبل از من چی کم بود که خدا منو آفرید. درسته...حتما یه چیزی کم بوده. به حساب خودخواهی نذارین. این قضیه در مورد روز تولد همه ی شما ها صادقه. ...خب تولدم مبارکنیشخند


جام جهانی


عاشق جام جهانی هستم. نه به خاطر اینکه فوتبال دوست یا هر چیز دیگه ای هستم. به این خاطر که جام جهانی محل ملاقات فرهنگ های مختلف از سراسر دنیاست. ورزشکاران و تماشاگرانی که با تمامی بایسته های فرهنگی شان پا به کشوری بیگانه می گذارند و این بار آزاد هستند که فرهنگ خودشان را هم فریاد بزنند و با لباسی که نشان گر فرهنگشان هست در کوچه پس کوچه های کشوری غریبه پایکوبی کنند.و میزبان هم سخاوتمندانه این موضوع را می پذیرد. عادات ، روش ها و مخصوصا عکس العمل های بازیکنان و تماشاگران هنگام به ثمر رسیدن گل یا حتی اخطار گرفتن هم می تواند گوشه ای از فرهنگ هر ملت را می تواند نمایانگر باشد....خوشبختانه دو تیمی که دوست داشتم به فینال رسیدند. ببینیم چی میشه...

طرفدار شکیرا نیستم یا حداقل نبودم.راستش از اصواتی که هنگام خواندن از خودش بروز می داد خوشم نمی آمد و چیزی که اوضاع را بدتر می کرد، حرکات عجیب و غریبش که به همه چیز شبیه است غیر از دنس. این را به عنوان یک متخصص می گویم...تا اینکه کنسرت جام جهانی رو دیدم. شکیرا دو آهنگ اجرا کرد. اواخر آهنگ معروفش واکا واکا بود که گروهی از هنرمندان پشت سرش می رقصیدند و جمعیت با او هم صدا شده بود. وقتی که می گفت we all are Africa  بغضی سر گلویش را گرفت که بد جوری رویم تاثیر گذاشت.  نمی دانم چرا...شاید این هم صدایی جمعیت و بودن میان سی هزار نفری از نژاد های مختلف که دور هم جمع شده بودند و  فریاد می زدند او را منقلب کرده بود.

شکیرا در آن لباس زیبایش می خواند من از فوران این حس و علاقه ی مشترک بین این هم انسان سر ذوق امده بودم. دوست داشتم آنجا باشم وبیش از هر چیز انسانیت را در کنار هم نوعانم جشن بگیرم.


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱٩ توسط مرتضی بارویی

این هم از شعری که دیشب سرودم.تقدیمش می کنم به ...فکر کنم معلومه که به کی...

 

 


و باز لبخندت...

سبکسرانه....

پر می کشد از میان نیزاز برکه ی خاطراتم

همچو پروانه....

گذشته را می کاوم

تا حضورت را زنده نگاه دارم...

تا باشی و تا باشم



زمان می ایستد

نگاهی که به من می اندازی

راهی که به قلبم می رسد

چشمان بی حفاظ....و قلب بی قرار

از تقلا باز می ماند

آرام می شود

نمی داند...تردید....

شاید می دانی....شاید می خواهی

و همچنان آرام و منتظر می ماند

تپیدن را به نگاهت می فروشد

چه حاصل؟

یک نگاه، یک قلب،

یک زندگی...



ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱ توسط مرتضی بارویی


چند وقت پیش توی یکی از پست هام نوشته بودم که چقدر خوبه که بعضی چیزا عوض نمی شن و هنوز به همون صلابت و پایندگی سابقشون ایستادن و کهنه نشدن. هنوز هم سر حرفم هستم. اون بعضی چیزا خوبه که تا ابد هم همینجوری باقی بمونن....بعضی چیزا هستند که آدم دوست داره هیچوقت عوض نشن.دوست داری همونجوری بمونن و همونجوری بمونی.منظورم از بعضی چیزا بعضی عواطف ما آدماست. دلمون می خواد برخی از احساساتمون تا آخر دنیا سر جاش باشه و یه ذره هم تو دلمون بالا و پایین نره. مثل ماهی توی تنگ میمونه که تا وقتی داره اون تو این ور و اون ور میره دلش خوشه که زندگی خوبی داره ولی عمرا اگه از رودخونه و دریا خبر داشت اون تو دووم میاورد.

گاهی وقتها بر اثر گذشت زمان نسبت به برخی چیزها که قبلا  دوستشون داشتیم و بهشون فکر می کردیم بی تفاوت میشیم و کم کم احساسات جدید جایگزین اونا میشن. که این قضیه در ابتدا یه کم نگران کننده به نظر میاد ولی یه خورده که فکر می کنی می بینی که با کنار گذاشتن اون عواطف حالت داره بهتر میشه. آره می دونم خیلی دارم کلی گویی می کنم و دارم سر بسته حرف می زنم. بماند......همین رو بگم که اون احساسات کهنه حالا جاشون رو به درونیات جدیدی دادن که کمی هم با منطق ترکیب شدن و تبدیل به معجون دلپذیری میشه که رایحه ی دلنوازش توی مجراهای عاطفی و حسی وجود آدم می پیچه. خوشحالم که حالا نسبت به خیلی از موضوعات اطرافم دگرگونه احساس و عمل می کنم.

گفتم که خیلی خوبه که این چیزا عوض میشن.......

چند روز پیش اتفاقی افتاد که شاید اگه بگم بزرگترین درس زندگیم رو بهم آموخت اغراق نکردم. این که اون درس چی بود و چگونه حاصل شد بماند. فقط بگم که یک هدیه ناز و البته پر کش و قوس بود از طرف خدای خودم.


دیالوگ: من نمی خوام  تو مثل من باشی چون من  و من، ما نمیشه. و نمی خوام که مثل تو باشم که تو و تو هم ما نمیشه. تو خودت باشی و من خودم که من و تو ما بشیم.


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۳٠ توسط مرتضی بارویی


از تاکسی که پیاده شدم نگاهی به کوچه انداختم. از سر کوچه تا خانه دو دقیقه بیشتر راه نیست ولی امشب این کوچه به کوره راهی می ماند که تا بی نهایت خزیده است و به طرز عجیبی از همیشه تاریک تر به نظر می رسد.رطوبتی در هوا موج می زند که در شرایط عادی می تواند بسیار لذت بخش باشد ولی حالا.... مردد هستم که راه بیفتم یا نه.نگاهی به اطراف می اندازم که نه هیچکس نیست. بند کوله ام را روی شانه ام محکم می کنم و می خواهم قدم بر دارم که بادی می وزد و پا چه ی شلوارم دوباره روی زخم ساق پایم کشیده می شود .سوزشی به جان میفتد و زیر لب می گویم چرا..... لنگ لنگان راه میفتم و لبم را از روی درد و سوزش گاز می گیرم.پاچه ی شلوارم خیس شده و رنگ آبیش که حالا با قرمز ترکیب شده دل را به هم می ریزد.این حالت چندش آور را دوست ندارم.یاد گرگوری زامزا،قهرمان کتاب مسخ میفتم.... نگاهی ملتمسانه  به آسمان می اندازم و با خود می گویم کاش می شد....امشب از آن شب هایی است که حتی اگر قرص طلایی ماه از پشت چند تکه ابر برایم لبخند می زد متوجه نمی شدم.ماه را نمی بینم.احتمالا پشت سرم باشد....بر نمی گردم.آسمان هم  با تمام شگفتی هایش امشب نمی تواند دردم را دوا کند.کوله ام را که دوباره پایین لغزیده بالا می کشم.عادت ندارم دو بنده بیندازمش.بنابرین همیشه درد خفیفی روی شانه ی چپم حس می کنم.این هم مهم نیست ... این موقع شب کسی از این اطراف نمی گذرد.کمی می ترسم و نگاهی به مغازه ای می اندازم که قبلا خیلی نزدیک تر از این ها به نظر می رسید.

جالب است که هر وقت از این مصدومیت ها و آسیب دیدگی ها به جانم میفتد، تمامی مشکلات، بدهی ها و غم و غصه های زندگی جلوی چشمانم ردیف می شود.با خودم می خندم. فکر می کنم که هر وقت این طوری می شوم حتی چیزهایی که زمانی از زیبایی های زندگیم بودند حالا به قلوه سنگ های سر راهم تبدیل شده اند.مسایلی که قبلا با یک زنجیره ی استدلالی محکم مرا به جلو می کشید  اکنون تمامی آن استدلال ها چون فریب ها و دروغ های کودکانه ای به نظر می رسد.نگرانم که نکند حتی بعد از این که حالم خوب شود این احساسات باقی بمانند. تجربه های معنوی و درس های سخت درونی که زمانی از سر گذرانده بودم حالا به شکست روحی خفت باری می ماند که وقتی از ذهنم عبور می کند سرم را پایین می اندازم و می نالم: ای خدا...چه کردم....

در زندگیم خیلی چیزها را فدای شخصیتم کرده ام.یعنی بیش از هر چیز دوست داشته ام که انسانی باشم با شخصیتی دوست داشتنی که از بودن با خودم لذت ببرم. اینکه در زندگی دنبال چیزهایی بروم که دوستشان داشته ام.و هیچوقت علایق و ذکاوت درونیم را به چیزی نفروشم. برای اینکار از خیلی چیزها صرف نظر کرده ام. چیزهایی که از نظر دیگران شاید مهمتر از شخصیت و این جور حرفها باشند. نمی توانم خودم را نادیده بگیرم و احتمالا قربانی جریان قدرتمند حاکم بر زندگی اکثریت مردم شوم. می خواهم پیش خودم باشم نه غرقه در گرداب  جهالت.....ولی امشب نگرانم، می ترسم، دلهره دارم.....

و هنوز تا خانه راه زیادی مانده است.ولی چیزی هست. چیزی هست که مرا مطمئن می سازد همه چیز عالی خواهد بود. چرایش را نمی دانم ولی حتم دارم  تصمیماتی که گرفته ام، راههایی که رفته ام به اقیانوسی از نور ختم خواهد شد.دستانی نامرئی اما نیرومند بر روی شانه ام حس می کنم که به من آرامش می دهد و در گوشم می خواند که از خودم دلخور نباشم.که تمامی آن اشتباهات مقدمه ای بوده اند برای پیروزی های بزرگ آینده.....مغازه را پیدا نمی کنم.نگاهی به پشت سرم می اندازم و متوجه می شوم که از ان عبور کرده ام. خوب است.یعی به خانه نزدیک تر شده ام.

کلید را توی سوراخ می اندازم و در را باز می کنم.ولی قبل از اینکه داخل شوم نگاهی به آسمان پشت سرم می اندازم و ماه طلایی را می بینم که از پشت ابر های سورمه ای رنگ نگاهم می کند. تمام این مدت پشت سرم بود...

 

فیلمخانه با نقد آواتار به روز است.



ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱٧ توسط مرتضی بارویی


بالاخره پا داد و بعد از  مدتها دیروز توانستم طلوع خورشید خانم را ببینم. البته لحظه ی فوق العاده ای که نامش را گذاشته ام دقایق تردید را از دست دادم. منظورم همان لحظه ی جادویی است که خورشید کم کم از پشت کوه های منقش بر افق ناز کنان و با حجب و حیا از گوشه ی چادر آسمان نیم نگاهی عمیق به زمین پهناور می اندازد. انگار هنوز مردد است که بیاید یا نه....خودش می داند و همه می دانیم که بالاخره بر پهنه ی آسمان جایی خواهد گرفت، اما این لحظات تردیدی عجیب بر دل آدم می اندازد و تا قرص کامل خورشید را بر آسمان نبینیم خیالمان راحت نمی شود. نگرانیم که آیا امروز هم آغاز خواهد شد یا نه؟  این افکار در حالی در ذهنم شناور هستند که دارم از شیشه ی عقب ماشین به خورشید نگاه می کنم. خیالم که راحت می شود بر می گردم و روی صندلی ماشین لم می دهم. راهی روستایی هستیم که بخش عمده ای از گشت گذارهای کودکی و فوران عطش به کشف ناشناخته ها در دل طبیعت را آنجا گذراندم. تکه سنگی که آب خروشان سیلاب ها در طی سالها  با هنرمندی صیقل داده...درختانی که استوار بر سینه ی کوه ایستاده اند و در دل سنگ ها ریشه دوانده اند.شاید تصمیم دارند تا ابد سبز باشند. پدر می گفت اسمشان ارس است. دوست داشتم یکی شان را بغل کنم و ببوسم و برگ هایش را بو کنم. عمر بعضی از این ها به دویست سال هم می رسد. دوستشان دارم به خاطر این همه صبر و مقاومت.

بعضی چیزها عوض نمی شوند و این فوق العاده است. به عنوان نمونه صدای آب خروشان رودخانه. هنگامی که بعد خوردن ناهاری دل چسب و با فاصله ا ی نه چندان نزدیک به رودخانه از قیلوله ات لذت می بری و صدای زندگی و بخش و آرام آب در گوشت می پیچید. دقیقا همان صداست که سال ها پیش گوشم را نوازش می داد.یا وقتی که پاچه هایت را بالا می دهی و به آب می زنی و توی آب سرد گام بر می داری، می بینی که صدای زیبایی می سازی که من یکی را بدجور به یاد بچگی هایم می اندازد. زمانی که کفشم از پایم می گریخت و مدت ها باید کنار رودخانه دنبالش می دویدم. و خب بعضی وقتها هم این دویدن ها بی فایده بود.جالب است که وقتی در مسیر آب گام بر می داری صدای متفاوتی می شنوی تا هنگامی که در خلاف مسیر راه می روی. ولی صدا همان صدای کودکیست.عوض نشده است. این جور چیزها آدم را به دلش حواله می دهد. که ما هم دل داریم و کمی از زلالی کودکی آن ته باقی مانده است.

جاده ای آنجا هست که از وسط دره ای تقریبا عمیق می گذرد و کوه های عظیم سنگی مثل دیواره های یک دژ آدم را در میان می گیرند. با سرعت از آنجا می گذشتیم و من مثل بچه ها دستهایم تا کمر از پنجره بیرون زده بودم و داشتم این عظمت را با تمام وجود می بلعیدم.سکوت عجیبی آنجا حکمفرماست به طوری وقت ما آدم های شهر آنجا می رویم صدای زنگی در گوشمان می پیچد. مغز و گوش ما به طوفان صوتی زندگی شهری عادت کرده  است و وقتی آن حجم سنگین صدای شهر به صفر می رسد، مغز و گوش در یک فرآیند احمقانه سعی می کنند آن صدا را بازسازی کنند. عجیب است.

این مرتبه آب کفش را از من نگرفت. هیچ چیز را نگرفت که بسته ای آماده از نوستالژی کودکیم را به من هدیه کرد.کنار رودخانه ایستاده ام. چشمانم را می بندم و در سکوت فقط به صدای آب گوش  می دهم. تا ذهنم به آن عادت کند. تا وقتی رسیدیم به شهر، دوباره ذهن و گوشم در یک فرآیند معجزه آسا این صدا را بازسازی کند.


دیالوگ: هیچ وقت از چیزی مطمئن نیستم(تام هنکس در مسیر سبز)

دیالوگ: صبحتون بخیر....در صورتی که ندیدمتون بعد از ظهر و شبتون هم بخیر(جیم کری در نمایش ترومن)

ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢۳ توسط مرتضی بارویی

بالخره بعد از کلی کلنجار رفتن های بیهوده با خودم تصمیم گرفتم وبلاگ سینمایی خودم را راه بیندازم. از این به بعد نقدهایم را آنجا خواهم نوشت. همچنین با پیشنهاد فیلم و یا نوشته های تئوریک در باب سینما به روز خواهم کرد. احتمالا اینجا دیگر از نقد فیلم خبری نخواهد بود.اسم وبلاگ را هم فیلمخانه گذاشته ام.به این آدرس مراجعه کنید:www.moviespot.persianblog.ir

فعلا هم با نقد فیلم های لبه ی تاریکی و هر شب تنهایی به روز است.دوستان عزیز اگر زحمتی نیست این یکی آدرس رو هم لینک بفرمایید.این یکی وبلاگ هم همچنان با قدرت به کارش ادامه خواهد داد.


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱٧ توسط مرتضی بارویی


یادش بخیر! یه سال پیش همین موقع ها بود که توی اتاق نشسته بودم. دست به سینه و داشتم هوای ناز بهاری که از پنجره وارد اتاقم میشد را با تمام وجود تنفس می کردم. خوشحال بودم و روی لبم لبخند قشنگی نشسته بود که نگاهی به مانیتور انداختم. و بعد با خودم گفتم که چرا نه؟!! شانه ام را بالا انداختم و گفتم حالا بهترین موقع است برای انجام کاری که خیلی وقت پیش باید انجامش می دادم. به اینترنت وصل شدم. وارد سایت شدم و با پر کردن یک سری فرم وبلاگ شخصی خودم را راه انداختم. و از همان موقع بود که چیز تازه ای در زندگیم متولد شد.

همیشه چیزی در مورد نویسندگی توی ذهنم وول می خورد. حس می کردم که باید بنویسم. حس می کردم که صفحه ی کاغذ جایی بود که احساسات و تخیلم با هم گره می خوردند و حاصلش حتما باید چیز جالبی باشد.یادم می آید کلاس سوم دبستان بودم شروع به نوشتن یک رمان کردم. بیست صفحه ای هم به رشته ی تحریر در آوردم. زیر فرش اتاقم قایمش می کردم چون دوست نداشتم کسی بخواندش. خجالت می کشیدم. البته وقتی هم که تمامش شد و شروع به خواندن خزعبلاتم کردم سریعا نابودش کردم...افتضاح بود. ولی من در مورد علایقم تعصبی و لجباز هستم. هیچوقت نوشتن را کنار نگذاشتم. توی مدرسه هم همیشه انشایم را بیست می گرفتم.بگذریم....

دوست دارم با نوشته هایم دست خواننده ام را بگیرم و با هم به سرزمینی پرواز کنیم که مخاطب تا به حال تجربه اش نکرده است. جایی بکر و دست نخورده و در همان حال امن و پاک و البته دست یافتنی. جایی که همین کنار شماست و فقط کسی باید چشمتان را به رویش باز می کرد. و آن کس من هستم. دوست دارم خواننده ام با خود بگوید این بار قرار است مرتضی من را به کدام سرزمین جادویی ببرد؟ نمی دانم چقدر در این امر موفق بوده ام. سعی کرده ام به اعماق قلبم نفوذ کنم و از احساسات ناب و دسته اول در این زمینه خرج کنم....قضاوتش با شما.

چیز های زیادی از نوشتن و به روز کردن وبلاگم یا دگرفتم. چه در زمینه های روحی و اخلاقی و چه در مورد نویسندگی. در مورد نویسندگی شاید بزرگترین درس این بود که هیچوقت در مورد احساساتم ننویسم بلکه اجازه دهم احساساتم در مورد من بنویسند. هر وقت می خواستم به طور محض فقط از احساس بنویسم معمولا مطلبم لوس و بی مزه می شد. اگر یادتان باشد آن اوایل نام وبلاگم سایه بود که منظورم از این اسم همان جای امن و آرام و بدون اضطراب و رویایی بود. بعدها به نام فعلیش تغییر یافت که اهل دل می دانند چیست و از کجا اومده و لازم به توضیح نیست.

در این مدت دوستان فوق العاده ای هم پیدا کردم که گاهی وقت ها سنگ صبورم می شدند و تنهایی هایم را پر می کردند مخصوصا سلاله ی عزیز که چند وقتی هم هست که ازش خبر ندارم و دلم هم حسابی برایش تنگ شده. و دوست خوب و باهوشم سپیده. صبا، رها و البته داداش گلم محسن جان.

می دانم وبلاگم پر بیننده نیست. ولی دلم خوش است که فقط مطالب در جایی منتشر شوند و شاید گاهی ، کسی در حال جستجوی صفحات وب سری هم به من بزند. در آرزوی روزی که وبلاگم خیلی هم پر بیننده شود.ممنونم از همه ی کسانی که نگاهی حتی گذرا به صفحه ی من انداختند و در این مدت همراهم بوده اند.

مرگ اذیتت نمیکنه، این زندگیه که اذیتت می کنه( ازفیلم زندگی معجزه است)

درست در لحظه ی مشخصی از زندگیمون ما کنترلمون بر زندگی رو از دست می دیم و از اون به بعد سرنوشته که زندگیمون رو در دست می گیره ......این بزرگترین دروغ دنیاست (از کتاب کیمیاگر)


ارسال در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٥ توسط مرتضی بارویی


و باز دوباره داریم به نوروز نزدیک می شیم و باز مثل همیشه ذهنم پر شده از سوال هایی که همیشه این موقع از سال  برام تکرار می شن.می دونین از چی صحبت می کنم. اینکه نسبت به سال گذشته چقدر تغییر کرده ام؟ چه چیزهایی به دست آورده ام؟ و از همه مهتر اینکه شخصیتم چقدر در این بازه ی زمانی رشد کرده است؟

زیاد فکر می کنم. دوست دارم مسائل را درون خودم تحلیل کنم. دوست دارم از دل این اندیشه ها به روشنی  و نور دست پیدا کنم. دوست دارم زوایای آشکار و پنهان زندگی را کشف کنم. و از دل همه ی این ها می خواهم به آرامش دست پیدا کنم. بر فراخنای زندگیم بایستم و در حالی که دستانم را با آسودگی در جیبم فرو برده ام به دشت پهناوری که زیر پاهایم گسترده شده است نگاه کنم. با چشمانی آرام و مطمئن که باور دارند همه چیز فوق العاده ست. و قلبم که آرام و متین می تپد و انگار حالا دیگر با موسیقی کیهانی هماهنگ شده است. گوشه ی لبانم کم کم بالا می رود و همه چیز شفاف تر می شود و من از نیروی عظیم حیات سرشار شده ام.


به زندگی ، مرگ و تمامی حوادثی که مرا متاثر می کنند. دیده ام کسانی را که می پندارند فکر کردن به این چیزها برایشان نگرانی و اضطراب به همراه می آورد. پس خیلی راحت می گویند که نباید زندگی را سخت گرفت. راستش آسان گرفتن مسائل فوق العاده ست و کمک زیادی به انسان در پیشبرد اهدافش می کند ولی این نوع نگاه آسان اندیشی و به اصطلاح ایزی گوینگ بودن نیست. این در حقیقت فرار کردن و پاک کردن صورت مسئله است. این افراد همیشه در زندگیشان با مسائلی روبرو خواهند شد که از درکشان عاجزند و خیلی وقت ها در تصمیم گیری های ساده هم مشکل دارند.

بگذریم...راستش سال گذشته برایم من سال بی نظیری بود. به شناخت بهتری از خودم و زندگی دست پیدا کردم. درس های شگفت انگیزی آموختم که شاید مهمترین و زیباترینشان این بود که به خدای خودم اعتماد کنم. بیشتر از همیشه...بیشتر از خودم.....و اینکه هنوز اقیانوسی از درس ها و آموختنی های دلنشین در باب زندگی و زیبایی هایش روبرویم گسترده است و انگار تمامی هم ندارد. زمانی فکر می کردم که حالا دیگر به شناخت کاملی از خودم و زندگی دست پیدا کرده ام.ولی فهمیدم که این اقیانوس بی کران است. بله! زندگی همیشه قدرتمند تر از پیش جریان دارد.

نمی خواهم در مورد عظمت نوروز صحبت کنم که در این باره زیاد نوشته اند و زیاد گفته اند. فقط می خواهم بگویم به این افتخار می کنم که در فرهنگی رشد کرده ام با نوروز آغاز گشته است.

و اینکه همه تون رو خیلی دوست دارم

عید همه تون مبارک

سال محشری داشته باشین



ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ توسط مرتضی بارویی


یادم میاد وقتی که بچه بودم و تو خیابون داشتم کنار پدرم راه می رفتم باید قدم هامو خیلی سریع ور می داشتم و حتی گاهی وقتها باید می دویدم تا بتونم پا به پاش راه بیام.مدتی که می گذشت به پاهای کوچیکم نگاه می کردم و حس می کردم دیگه اختیارشون دست من نیست و واسه خودشون این ور اون ور می رفتن. آخه  پاهای بلندی داشت خیلی هم سریع قدم بر می داشت و نمی تونستم همراهشون راه بیام. ولی...ولی دیروز که داشتیم با هم راه می رفتیم متوجه شدم که من باید کمی آرومتر راه برم  تا اون بتونه به من برسه. صدای نفس های خسته اش رو شنیدم و فهمیدم باید سرعتم رو کم کنم.به پاهای خودم نگاه کردم که حالا دیگه کشیده و استوار راه می پیمایند. نتونستم به پاهای پدرم نگاه کنم. شاید می ترسیدم و در عوض  صورتم را به سمتی بر گرداندم تا لب گزیدن و احتمالا اشکهایم را نبیند.....بگذریم قبل از این که بخوام جوگیر شم و شورشو در بیارم در آخر بخوام همه ی این چیزا رو به یه فیلم ربط بدم.


مثل اینکه سال گذشته پسر زیاد خوبی نبودم چون امسال که باز داریم به نوروز عزیز نزدیک میشیم، مادرم داره بدجوری از کار میکشه. چنان کاشی ها و سرامیک های آشپزخانه را دستمال کشیدم که دستکشهای دستم پاره پوره شد.و مادر گرام هم مثل همان برده دار هایی که شلاق به دست توی کتاب های تاریخ دبستان مشغول نظارت بر برده های طفلی بودند، بالای سرم وایستاده بود و نمی گذاشت لحظه ای از زیر کار در برویم. البته همه می دانند که من عاشق خانه تکانی عید هستم مخصوصا فرش شستن( که خوشبختانه امسال قرار نیست فرشی بشوریم). لذتی دارد که کنار کسانی که دوسشان داری بشور و بساب راه بندازی و اون وسط سعی کنی با مزه پرونی هات خسته گی شون رو در کنی.

البته حق دارند. چون سال گذشته نزدیکایی عید به بهانه ی مسافرت از زیر خانه تکانی شانه خالی کرده بودم.

 


از آسمان تاج فرو می بارد اما بر سر آنکه سر فرو می آرد.(پیر هرات)

ندادی ، خواست و اگز نخواستی داد( پیر هرات)

 

دیالوگ: پسر بچه ها رو نباید به تختخواب فرستاد چون وقتی از خواب بیدار میشن یک روز پیر تر شدند.(جانی دپ در یافتن ناکجا آباد)




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط مرتضی بارویی

این نقد رو همزمان با اکران آواز گنجشک ها نوشتم ولی چون اون موقع وب نداشتم نتونستم جایی منتشرش کنم و حالا به بهانه ی انتشارش در شبکه ی نمایش خانگی گذاشتمش اینجا.امیدوارم لذت ببرید.



شاید خیلی ها فکر می کردند که مجید مجیدی دیگر تمام شده است،مخصوصاً بعد از نمایش فیلم بید مجنون که حسابی منتقدان را ناامید کرده بود و شاید این ترس را دل تماشاگران ناداخته بود که مجیدی هم از دست رفت.تا حدودی هم حق داشتند چون واقعاً فیلم سردرگمی بود   و اشارت های عرفانی/ مذهبی داستان گهگاه از دل فیلم بیرون می زد؛چیزی که واقعاً از او انتظار نمی رفت.چون مجیدی استاد در هم آمیختن مفاهیم عمیق عرفانی با اتفاق های ساده ی زندگی روزمره به شمار می آید.بچه های آسمان نمونه ی کامل بروز این توانایی منحصر به فرد  کارگردان است.اما او با آواز گنجشک ها بازگشتی قدرتمندانه داشت و به همه ثابت کرد که هنوز آقای سینمای ناب ایرانی است.آواز گنجشکها نزدیکترین شباهتها را به شاهکار استاد؛ بچه های آسمان دارد. هر دو فیلم شخصیت های معصومی را عرضه می کنند که با از سر گذراندن بلاها و آزمون ها ی سخت و آسان تطهیر می یابند و حتی پاکتر از گذشته می شوند. شاید مهمترین دغدغه ی مجیدی در اکثر فیلم هایش،قرار دادن انسانهای کمابیش پاک در موقعیت های دشوار و محک خوردن آنها بوسیله ی  اتفاقات ناگوار و حتی به ظاهر خوشایند و در مجموع آزمایش های الهی باشد.

مجیدی در آواز گنجشکها،کریم که کارگر ساده ی یک مزرعه ی پرورش شترمرغ است، را به عنوان سوژه و کسی که قرار است عیارش بوسیله ی سختی ها سنجیده شود انتخاب کرده است. همان ابتدای فیلم  خبر گم شدن سمعک دختر نا شنوای کریم  را به او می دهند و بعد اشتباه او باعث می شود که یکی از شترمرغ ها از مزرعه فرار کند.این حوادث دست به دست هم می دهند  تا کریم وارد زندگی نا آشنای شهری شود.و حالا او  هم مانند همان شتر مرغ، یک گمشده است.

او به محض ورود به شهر با شلوغی ها و پلشتی هایی مواجه می شود که در زندگی ساده ی روستایی آنها را تجربه نکرده بود.در شهر هیچکس برای شخصیت انسانی او ارزشی قائل نیست و همه به او به دید یک وسیله نگاه می کنند درست مانند موتورش که حالا تنها وسیله ی ارتزاقش شده است و فقط جایی  به خود او توجه می کنند که با خدا ارتباط برقرار کرده است . صحنه ی زیبایی که در پیاده رو و در مقابل درب خانه ای نماز می خواند را به یاد بیاورید. این از همان اشاره های مذهبی خاص کارگردان است. در جریان این سرگردانی ها بعضی وقتها پای کریم می لغزد و به سمت خطا پیش می رود.مثلاً صحنه ای است که  با پولی که ناپاک به نظر می رسد  مقداری میوه می خرد اما خدا هنوز این بنده اش را دوست دارد بنابراین  این میوه ها هیچوقت به سفره ی خانواده اش نمی رسند. تنها دستاورد کریم از شلوغ آبادی مثل تهران  طمع و مال اندوزی است. می بینیم که با تحمل چه سختی هایی به جمع آوری در و پنجره های کهنه ای که ضایعات شهری هستند می پردازد. بعدها حتی حرمتها را نیز از یاد می برد و در کهنه ای را که همسرش به همسایه شان داده را از آنها پس می گیرد و مسافت زیادی آن را بر دوش خود حمل می کند و به خانه باز می گرداند.این گونه خودآزاری های سیزیف وار سر انجام خوبی نخواهد داشت و بعدها  همین خرت و پرت ها  بر سر او آوار می شوند و او را خانه نشین می کنند. مدتی بعد خبر می رسد که شترمرغ پیدا شده و کریم نیز بخشیده شده و می تواند به کار سابق خود باز گردد. به محض پیدا شدن حیوان او نیز دوباره به اصل خویش باز می گردد و خود را می یابد. کارگردان چند بار بر این همانندی کریم و شترمرغ تأکید می کند. در یک نمای باز شترمرغی را در دل بیابان می بینیم اما وقتی دوربین یک نمای نزدیک به ما می دهد می فهمیم این کریم است که در یکی از جستجوهای بی سرانجام برای جذب حیوان گمشده خود را به این شکل درآورده است. وقتی کریم به زندگی آرام خویش باز می گردد،شترمرغ ها به استقبال او می آیند و به بازگشت او را خوشامد می گویند.این سکانس به شدت یادآور آخرین پلان بچه های آسمان است؛جایی که ماهی ها بر پاهای خسته ی علی بوسه می زنند.

مجیدی نسبت به کارهای قبلیش حرفه ای تر شده.در گرفتن لانگ شاتها(نماهای باز)جسارت بیشتری از خود بروز داده است.حرکات دوربین فیلبردارش زیباتر و چشم نوازتر شده است. به خوبی ریتم فیلم را حفظ کرده و روند منطقی حوادث فیلم را به اثری ستودنی تبدیل کرده است. چند صحنه ی پر تعلیق که در فیلم های ایرانی کمتر نظیرش را دیده بودیم حکایت از تجربه ی بالای کارگردان دارد. او دیگر می داند چگونه مخاطب را به وجد بیاورد. زبان بین المللی سینما را آموخته بنابراین فیلم هایش با مخاطبان جهانی به راحتی  ارتباط برقرار می کنند. موفقیت های جهانی آواز گنجشکها در جشنواره های گوناگون،گواهی بر این مطلب است.

برخی هنوز اصرار دارند که رضا ناجی را  یک نابازیگر بنامند.نمی دانم او چه چیزی کمتر از بقیه ی به اصطلاح بازیگرها دارد. به نظر من کسی که بتواند در یک فستیوال معتبر جهانی مثل جشنواره ی برلین جایزه ی بهترین بازیگر را از دنیل دی لوئیس برباید واقعأ یک هنرپیشه ی بلامنازع است. بدون شک بازی او در آواز گنجشکها یک هنرنمایی استادانه است. به خوبی نقش و مخاطب خود  را می شناسد. نگاه هایی که گهگاه به خارج از کادر پرتاب می کند کاملأ کنترل شده است و فقط از یک بازیگر حرفه ای بر می آید. حرکات و نگاه های او همگی به درک بیشتر تماشاگر از شخصیت کمک می کند. مجیدی هم دیگر ترسی از گرفتن کلوزآپ از چهره ی او ندارد چون حالا دیگر کاملأ به این بازیگر خود اعتماد دارد.


 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢ توسط مرتضی بارویی


زیر سایه بانی ایستاده ام تا باران شبانه  خیسم نکند.دست به سینه  به دیوار تکیه داده ام و ریزش ریسه های زلال آب را از لبه ی سایه بان تماشا می کنم.بی نگرانی ریه های  را باز کرده ام تا جریان خالص حیات را در پهنای وجود خویش بگسترانم. همان جریان نیرومندی که انگار در کل هستی بی همتاست و نظیرش را هیچ کجا جز همین زمین زیبای خودمان پیدا نمی توان کرد. احساس می کنم کسی از ان سوی کهکشان ها دستش را دراز کرده و با پشت انگشتش قلبم را می نوازد و می گوید که او هم خبر دارد از همان احساسات نازک و غریبم که از همه پنهانش کرده ام.نه ...امشب چیزی را نمی توان پنهان کرد. باران غبارها را می شوید و با خود می برد.می گویند که همه چیز از همین حس شروع شد، حیات، پاکی و زیبایی.....که بعدها عشق نامیدنش.....

چشمانم را می بندم و بی ملاحظه تنفس می کنم....کاش این دم تا ابد کش می آمد و  کاش بازدمی در کار نبود.

 تنها چیزی که می شنوم صدای پاک قطره هاست که به زمین می رسند.انگار تا بی نهایت باران است و باران.انگار همیشه از نخستین روز آفرینش باران باریده است....پیوند زمین است و آسمان.... همه ساکت شده اند تا آسمان نغمه هایش را در گوش زمین بخواند. همه گوش فرا می دهند و هیچ یک نمی خواهد قطره ای از  این حرف های عاشقانه را از دست بدهد.

گوش فرا می دهم.می دانم چه خواهد گفت....در گوشش با آن صدای مخملینش خوهد خواند که....

وقتی که با تو حرف می زدم تمامی دنیایم خلاصه می شد در همان فاصله ای که بین ما بود. جهان من همین بود و آن بیرون چیزی نبود.آنجا جایی بود که باید باشم و صدای تو تنها چیزی که باید بشنوم. می دانم که قرن ها گذشته است و زمین بارها به دور خورشید گشته است تا در چنین روزی من اینجا باشم، در چشمانت سیر کنم. صورت زیبایت را به نظاره بنشینم و باز به خودم یادآور شوم که این یک رویا نیست.پیش دوستم از تو صحبت می کردم که به من گفت دستانم می لرزند. البته که می لرزند. و البته که نفسم به شماره می افتد  .یادم می اید  آن اوایل تردید داشتم که آیا می توانم کسی را اینگونه دوست داشته باشم؟ با خودم گفتم چرا درهای قلبم را باز نکنم؟ چرا به چنین احساسی اجازه ی رشد ندهم؟ و بعدها دیدم که چاره ای ندارم جز اینکه تو را دوست داشته باشم....و لبخند زیبایت...شاید بقیه ی عمرم را صرف این کنم که این لبخند را بر لبانت بنشانم....ارزشش را دارد.نمی خواهم تکیه گاه یا پناهگاهت باشم. این منم که به تو نیاز دارم.به آن لبخند جادویی و آن قلب طلایی






و همیشه مرا همینجا خواهی یافت....

ایستاده به انتظار تو

در تاریک و روشنای شبی زلال

و دوچشم مرطوبم که می درخشند

 باران است یا اشک چشمانم...



 سایه ای از تو می بینم

که بی قرار  راهت را می جویی

هراسان و تنها

پر از تردید

و دستانی لرزان

آیا خواهم شنید؟

قدم هایی که به سوی من می خرامند...




از چه می گویم ؟

از من عبور کردی

و تنها منم

 دستی در جیبم

و قلبی در دستم





ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط مرتضی بارویی


همیشه از کلنجار رفتن با خودم و ور رفتن با خصوصیات اخلاقیم برای رسیدن به شناخت بیشتر از شخصیتم لذت بردم. این پست به خاطر دعوت سپیده نوشته شده که همینجا ازش تشکر می کنم .گفته اند پنج تا از خصوصیات اخلاقیم که شما نمی دونید رو اینجا بنویسم. البته من شخصیتم تو نوشته هام انعکاس پیدا می کنه و خیلی از خصوصیاتم رو احتمالا شما می دونین ولی به هر حال سعیم رو می کنم:



1.تا حد زیادی زود رنج هستم. گاهی وقتها چیزهایی که اصلا اهمیت ندارن منو ناراحت می کنند. این نکته رو یکی از دوستان عزیزم به من متذکر شد. و جالب اینجاست که این ناراحتی ها رو توی خودم نگه می دارم تا احتمالا یه روزی دغ کنم. اشکال مردها همینه که حرف نمیزنند و بعد همین غصه ها توی دلشون تلمبار میشه و بعدشم سکته.....پس بگو چرا عمر زنها از ما مردها بیشتره.....!!!....به هر حال این قضیه جالب نیست و دارم روش کار می کنم.


2.نوستالژیک: به گذشته زیاد فکر می کنم و معمولا خاطرات از ذهنم پاک نمیشن. مخصوصا خاطرات بد و افسرده کننده که وقتی بهشون فکر میکنم خیلی ناراحت میشم.احتمالا این قضیه هم به مورد اول برمی گرده .ولی به خاطرات خوب هم زیاد فکر می کنم و چیزهایی از زندگی خودم و دوستام یادم می مونه که همه رو متعجب می کنه.


3.مبارزه طلب : که این احتمالا به رشته ی ورزشیم برمی گرده چون یادمه قبلش این جوری نبودم.از این ویژگی نسبتا جدید خیلی خوشم میاد. یعنی دوست دارم خودمو در حال مبارزه، در هر زمینه ای ببینم.  


4. به هیچ چیز قانع نیستم. هیچ وقت برای خودم تو زندگیم قله ای متصور نشدم. همیشه وقتی به موفقیتی می رسم بلافاصله می گم بعدش چی میشه یا بهتر از این چیه. چه تو زمینه ی مادی و چه تو زمینه های روحی همیشه در حال پیشروی و تکاپو هستم و مرزی برای خودم قائل نمیشم. البته این ویژگی خیلی وقتها دردسر ساز هم میشه.


5. دیوانه ی آموختن: دوست دارم از همه چیز و همه کس بیاموزم. از لحظه هایی که شاید برای دیگران بی اهمیت باشن چیزهایی برای آموختن استخراج می کنم. برای همین از معشرت با آدمها از تمامی اقشار جامعه لذت می برم. هر کسی شخصیتی دارد که به آن باید احترام گذاشت و البته به راحتی می توان از او آموخت. یادمه دو سال پیش برای دیدن بازی استقلال و ابو مسلم رفتم ورزشگاه. اهل فوتبال دیدن نیستم فقط رفتم اونجا تا سی هزار نفر ادم رو کنار هم ببینم. یا اینکه اگه سی هزارتا مرد یه جا جمع بشن چطوری رفتار می کنند. خیلی قشنگ بود.



دیالوگ: به دوستات نزدیک باش، به دشمن هات نزدیکتر.

دیالوگ: بهش پیشنهادی می کنم که نتونه رد کنه.

دیالوگ: مردی که وقت صرف خانوادش نکنه نمی تونه انسان موفقی باشه.

دیالوگ ها همگی ازفیلم پدرخوانده



ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ توسط مرتضی بارویی



شخصیت دیوید توی فیلم هوش مصنوعی را یادتان هست؟ همان ربات انسان نمای کوچولو با آن صورت به شدت معصومش که به خاطر همین چهره، آدم دلش پا نمی دهد فیلم را دوباره ببیند.خب بد جور ته دل آدم را می لرزاند. صحنه هایی که از مادرش عذر خواهی می کند: «ببخشید که واقعی نیستم مامان. معذرت می خوام که خراب شدم...»  عجب کاراکتری است این دیوید.نمی خواهم اینجا فیلم را نقد و تحلیل کنم فقط کمی پیرامون همین شخصیت صحبت می کنم.انسان ها این ربات را ساخته اند که بتواند بی شائبه و بدون چشمداشت به آدمی عشق بورزد.چه چیزها؟ فکر کنید که یک روز جارو برقی خانه تان به شما عشق بورزد!!! این قضیه نگران کننده است. یعنی ما به آن مرحله خواهیم رسید که برای عشق محتاج این آهن پاره های بی قواره( البته نه اونای توی فیلم) بشویم؟  مشکل وقتی بدتر می شود که می بینیم همین ربات خیلی بهتر و عمیق تر از ما آدم ها بلد است عشق بورزد...دیوید با تمام بی رحمی ها و بی توجهی ها باز هم عاشق است. جالب است که نویسندگان فیلمنامه کامل ترین نوع عشق را علاقه ی فرزند به مادرش می داند اما در فیلم می بینیم که حتی چنین عشقی هم در برابر علاقه ی دیوید به مادرش کم می آورد.

اوایل فیلم مدیر شرکت ربات سازی حرف جالبی می زند که فکر می کنم از نسخه ی دوبله ی فیلم حذف شده است« مگه خدا آدم رو برای این نیافرید که اون رو دوست داشته باشه» که ضمیر او به خدا بر می گردد. این طرز تفکر در عین حال خوشبینانه و ترسناک است. نیست؟


 می گویند عشق واقعی آن است که بدون توقع باشد. یعنی شخصی را دوست داشته باشیم چون نمی توانیم دوستش نداشته باشیم. چون زندگی مان با همین دوست داشتن معنی پیدا خواهد کرد. نه اینکه شخصی را  دوست داشته باشیم برای اینکه او هم در آینده ما را دوست داشته باشد( تازه این بهترین حالتش است). آدمی باید به آن درجه از آگاهی و کمال برسد که بتواند شخصی دیگری غیر از خود را بی توقع  دوست بدارد. عاشقی لیاقت می خواهد.البته منظورم این نیست که کسانی که عاشق نشده اند چیزی کم دارند. زندگی بدون عشق مشکلی ندارد. می توان تا پایان عمر هم بدون عشق زندگی کرد و حتی زندگی خوبی داشت. ولی وقتی گوهری مثل عشق در وجودمان گذاشته شده است چرا درکش نکنیم و وقتی پایان عمرمان رسید افسوس بخوریم که چرا این جنبه از انسانیت را درک نکرده ایم. شاید کمی از عاشق شدن بترسید ولی خب به ریسکش می ارزد. البته منظورم عشق واقعیست. یعنی طرف هم باید لیاقت این میزان از علاقه ی ما را داشته باشد. عشق آدمی را به سطح دیگری از انسانیت عروج می دهد.  وقتی آنجا باشی هم چیز را زیبا تر و شفاف تر از سابق خواهی یافت: سادگی محض. این چیزیه که دوست دارم. وقتی از کوه بالا میری ذهنت شفاف میشه و از هر دغدغه ی خاطری تمرکز داری....و ناگهان روشنایی بیشتر میشه و صداها واضح تر....و تو از حضور عمیق و نیرومند حیات سرشار میشی.....


 

پی نوشت: نظر به زیادی عشقولانه و خاله زنک  شدن وبلاگ  ، احتمالا پست بعدی متنی کاملا مردانه باشد. مثلا روش های تف کردن با سر و صدای زیادنیشخند

دیالوگ: آشپزی برای من با ارزشتر از اون حرفاست که تو کتابا دفن بشه( پرویز پرستویی در سریال آشپز باشی)



ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٤ توسط مرتضی بارویی



لیتل میس سانشاین( ترجمه اش نکنید که چیزی از تویش در نمیاید) از آن فیلم های جمع و جور و بی ادعاست که بیش از هر چیز  سعی در نشان دادن ارزش خانواده دارد که کم کم دارد در غرب معنای اصلیش را از دست می دهد.   فیلم به خوبی این قضیه را درک کرده است و با داستانی ساده این مشکل را مطرح می کند. برگ برنده ی فیلم هم همین سادگی و بی ادعاییش است که خیلی راحت داستان کم نقصش را مطرح می کند و به زیبایی از افتادن به دام احساسات افراطی می گریزد. و البته طنز شیرین و لطیفش.

افراد این خانواده فاصله ی زیادی با هم دارند.  خیلی بیشتر از  فاصله ی بین اتاق هایشان. که اگر زیر یک سقف زندگی نمی کردند به سختی می شد فهمید که یک خانواده اند. تنها اشتراکشان همین هم خانه بودنشان است. وقتی تیتراز معرکه فیلم تمام می شود و ما می فهمیم افرادی که دیدیم عضو یک خانواده اند تعجب می کنیم. افراد تشکیل دهنده ی این خانواده از این قرار است: پدر خانواده به نام ریچارد که قصد دارد کتابی در مورد راز های موفقیت به چاپ برساند و مدام  متدهای دیوانه کننده اش یا همان نه مرحله اش را  روی اعضای خانواده اش اجرا می کند. در سخنرانیش  هم می بینیم که کسی از ایده هایش استقبال نمی کند. مادر خانواده که بعدا در موردش خواهم گفت. پدر بزرگ خانواده که از آن پیرمردهایی است که هنوز در دهه ی هفتاد و دوران جنگ ویتنام زندگی می کند. معتاد به کوکائین است و مدام الفاظ رکیک به کار می برد. پسر جوان خانواده به نام دواین که آرزوی پرواز با جت های جنگی را  دارد و تا وقتی که به این آرزویش نرسد با کسی حرف نمی زند . نه ماهی هست که چیزی نگفته و از طریق نوشتن روی یک دفترچه ی جیبی با دیگران ارتباط برقرار می کند. دایی خانواده، فرانک، که اخیرا دست به خودکشی نا موفقی زده است. در ضمن هم جنس باز هم هست. و در پایان دختر کوچولوی خانواده به نام الیو که آرزوی شرکت در مسابقه ی زیبایی و استعداد دختران هفت ساله(همان عنوان فیلم) را دارد. البته خیلی هم تپل است که همین شانس برنده شدنش را به شدت کاهش می دهد. و سفر این خانواده برای شرکت در مسابقه  هسته ی داستان فیلم را تشکیل می دهد.

میز شام خانواده بیشتر به صحنه ی دوئل شبیه است. مدام با هم بحث میکنند و دایی فرانک که تازه به این جمع اضافه شده با تعجب این صحنه ی شام را نظاره می کند. همان جا از دواین می پرسد چرا با کسی حرف نمی زنی؟ دواین روی دفترچه اش می نویسد: از همه متنفرم. فرانک باز می پرسد: حتی از خانواده ات؟ و دواین برای تاکید روی کلمه ی همه خط می کشد. خب این نمی تواند وضع ایده آلی برای یک خانواده باشد. قضیه وقتی جالبتر می شود که همه این افراد مجبور می شوند با یک ون قراضه عازم یک سفر شوند. این یعنی برای چند ساعتی فاصله ی بینشان کمتر از یک صندلی خواهد بود. کسانی که نمی توانند توی یک خانه همدیگر را تحمل کنند چگونه می توانند توی یک ماشین با هم بسازنند. جر و بحث ها توی ماشین بدتر از همیشه ادامه دارند ولی خب می دانیم که نباید این جوری باشد.

این وسط ماشین خراب می شود و اینها مجبور می شوند هر بار برای روشن کردن همه با هم هلش بدهند. اما این خبر خوبیست. در صحنه ی هل دادن ماشین برای اولین بار روی صورتشان لبخندی می بینیم.انگار خیلی وقت است که کاری را با هم انجام ندادند.فکر کنم همه ی شما لذت این لحظات را تجربه کرده اید.  و وقتی همه سوار ماشین می شوند دایی فرانک از خوشحالی می گوید عالی بود سربازها، عالی بود. شاید همین ماشین باعث  شود که این خانواده دوباره شکل خودش را باز یابد. می بینید؟ یک خانواده به یک بهانه ی کوچک مثل همین هل دادن یک ماشین درب و داغان نیاز دارد تا دوباره سامان بگیرد.

این سفر با اتفاقات ناخوشایندی همراه می شود به پدر خانواده خبر می رسد که کتابش چاپ نخواهد شد. اینکه پدر همیشه خود را یک برنده ی مسلم می دانست و حالا کتابش چاپ نشده ضربه ی مهلکی بر او وپیکره ی اعتقاداتش وارد می سازد. همان شب پدر بزگ بر اثر مصرف زیاده از حد مواد در می گذرد. و از همه بدتر کمی بعد وقتی الیو دارد تست کورنگی که از بیمارستان برداشته را نشان دواین می دهد، متوجه می شویم که دواین کور رنگ است و چنین آدمی طبق قوانین نمی تواند خلبان شود. می توان تصور کرد که کسی این چنین مصمم  که  تا وقتی  به هدفش رسیده زبان باز نمی کند، چه حالی می شود  هنگامی که می فهمد آرزوی عزیزش از همان اول عبث بوده است. ماشین را کنار می زنند و دواین از ماشین بیرون می جهد و اولین کلمه ای که به زبان می آورد همان کلمه ی معروف انگلیسی است که با حرف   شروع می شود. شروع جالبی نیست.

اما با همه ی این سختی ها حالا افراد خیلی به هم نزدیکتر شده اند. و در مسابقه ی الیو این نزدیکی و حمایت به اوج می رسد. وقتی دواین و فرانک مسابقه را می بینند و می فهمند الیو هیچ شانسی ندارد، سراغ مادر می روند تا الیو را از شرکت در مسابقه منصرف کند تا مبادا باختش او را بیازارد و دواین:«نمی ذارم یه عده احمق در مورد الیو قضاوت کنند». و وقتی الیو روی سن می رود این حمایت به اوج خود می رسد و خانواده هم به او می پیوندد و روی سن رقص فاجعه بار الیو را همراهی می کنند که این شاید بیش از هر چیز جشن گرفتن پیوند دوباره ی خانواده شان است.

و اما شخصیت مادر خانواده سوای همه ی کج خلقی ها و بازنده بودنش نماد نقش زن و مادر  در خانواده است که صرف حضورش خانواده را زنده نگه می دارد. همان صحنه ی شام اول فیلم و تاکیدش بر حضور همه ی اعضای خانواده سر میز نمونه ای از این نقش پررنگ و انکار نا شدنی است. و این هنگام روبرو شدن با مشکلی همه ناخودآگاه به سوی او بر می گردند. و دواین جایی می گوید:« تو مادری. باید از الیو حمایت کنی» البته اینها همه بدیهی هستند فقط می خواهم زیبایی نمایش این نقش زن در خانواده در این فیلم را بیان کنم.

شاید در پایان سفر همه بازنده های بزرگی هستند اما به چیزی دست یافته اند که ارزش همه ی آن هدف های سوخته را داشت: خانواده



دواین: اگه قرار باشه پرواز کنم خودم یه راهی واسه ش پیدا می کنم.


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢٧ توسط مرتضی بارویی


فقط اومدم که بنویسم و افکارم رو آزادانه روی ورقه ی کاغذ پخش کنم. هدف خاصی پشتش نیست مگه اینکه شاید کمی آروم بشم.همیشه گفته ام که با نوشتن آروم میشم.امیدوارم این دفعه هم این اتفاق بیفته. ببینیم آخرش چی میشه.... امروز اولین برف پاییزی بارید که اگه یادتون باشه واسه من یادآور خیلی چیزاست... سال گذشته همین موقع بود که اتفاقی برایم رخ داد که مسیر زندگیم را برای همیشه عوض کرد.الان که برمی گردم و به اون وقتها نگاه می کنم، به راحتی می فهمم که چقدر رشد کرده ام. شاید فقط یک سال گذشته باشه ولی  حس می کنم شخصیتم چهار پنج سالی رشد کرده است. دیگه خیلی فاصله دارم با اون مرتضی کوچولوی  ناامید و منفی بین اون زمانها. البته اون دوران رو خیلی دوست دارم که همون ناامیدی ها بود که باعث شده اند که امسال اینقدر آروم و آسوده باشم.یادمه اون زمان تازه رشته ی ورزشیم رو انتخاب کرده بودم که اون هم البته برای من خیلی بیشتر از فقط یه ورزش بود چرا که نقش عمده ای در شکل دادن شخصیتم داشت.کلاسمون از ساعت نه شب شروع می شد و تا یازده ادامه داشت و من با اینکه زیادی از خونه مون دور بود، پیاده میومدم و پیاده بر می گشتم. این پیاده روی ها رو خیلی دوست داشتم. یه سویشرت مشکی می پوشیدم که معمولا کلاهشو مینداختم رو سرم. دوست نداشتم کسی منو ببینه.استیل راه رفتنم هم خیلی با الان فرق داشت. با سر و شانه هایی خمیده و دستانم در جیب شلوار جینم... علاقه ی عجیبی داشتم که وسط شلوغی ها هم احساس تنهایی کنم. برای همین توی گوشم هدفون میذاشتم و معمولا به آهنگهای امینم مخصوصا هشت مایل گوش میدادم.دوست نداشتم صدای آدما یا ماشینها رو بشنوم.کاش می شد که همه ساکت بودند.بله! دوران، دوران تنهایی و تردید بود. زمانی که از هیچ چیز مطمئن نبودم( البته الان هم نیستم ولی به خودم اعتماد و اعتقاد دارم) حالا می دانم که با تمامی سختی ها و مشکلاتم لبخند زیبایی بر لبم نقش خواهد بست که می تواند حلال همه ی مشکلات باشد.

همون طور که گفتم سال خیلی خوبی بود.یکی دوتا مسافرت محشر رفتم و البته اتفاقی که تمامی شئونات زندگیم را دگرگون کرد که می دانید چیست.

 البته اعتراف می کنم که دلم برای اون مرتضی هم کمی تنگ شده. شاید دوست دارم بغلش کنم و بهش بگم همه چیز درست میشه. کاری که هیچکس برایم نکرد. زمانی که به یه آغوش گرم احتیاج داشتم یا شونه ای که سرمو بذارم روش.....




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٧ توسط مرتضی بارویی




سرم را به شیشه ی سرد و بخار گرفته ی  ماشین چسبانده ام و دارم با پشت انگشتم اشکال و نوشته های نا مفهوم رویش می نگارم. خوبی این نقش و نگارها این است که وقتی قطره ای آب از رویشان می گذرد کاملا خراب می شوند دیگر اثری ازشان نیست. آخرین بار که این کار را کردم به یاد ندارم. خیلی وقت پیش، زمانی که هنوز یه پسر بچه ی دبستانی بودم، دوست داشتم که پشت پنجره ی اتاقم ساعت ها بایستم و از این جور نقاشی های زودگذر بکشم. امروز هم تحت تاثیر وقایع اطرافم دوباره یاد این عادت قدیمی کردم....نمی دانم....شاید بیش از هر چیز صورت سرخ و گونه های خیس برادرزاده ام به من این اجازه را داده تا دوباره افسار اسب سفید احساساتم را رها کنم تا روی سرزمین شیشه ای و بخار گرفته آزادانه بتازد( قبول، پیاز داغش زیاد شد). شاید هم صدای لرزانش وقتی می خواست بزرگترین تصمیم زندگیش بگیرد و این گونه شروع کرد: با اجازه ی پدر و مادر عزیزم.....بله...... خب اضافه کردن پسوند عزیزم همان چیزی بود که دلم را کباب کرد. لحظه ای فکر کردم که آیا همه ی این چیزها درست پیش رفته اند؟ این همان کار درستی بود که باید می کردیم؟ کسی چه می داند ؟ حتی عاقل ترین ها نیز از آینده خبر ندارند. البته می شود با عاقلانه و درست فکر کردن زندگی مان را در مسیری که می خواهیم قرار دهیم و خوشبخت شویم....و البته ته دلمان  همه می دانیم که همه ی این حرف ها پرت و پلاهایی بیش نیستند. تو این دنیای به این بزرگی که خیلی چیزها از دست ما خارج هستند اصولا چطور می شود برای چیزی برنامه ریزی کرد؟ چطور می شود برای چیزی که هنوز بوجود نیامده نقشه کشید؟....  آیا تا به حال راه شیری را دیده اید؟ همان مرز کهکشان خودمان که با ستاره ها مشخص شده است. کافیست شبی را در کویری، جایی بگذرانید و به آسمان خیره شوید. معجزه ای را خواهید دید. راه عظیم و پهناوری که از افق تا افق زمین کشیده شده است. آن موقع است که خواهید فهمید  ما انسان ها چقدر موجودات کوچکی هستیم که گوشه ای از این فضای نا متناهی جا خوش کرده ایم.بگذارید سراغ ارقام و اعداد و فاصله ها که دیگر کیلومتر و فرسخ جوابگویش نیست و باید از چیزی به نام سال نوری استفاده کرد ، نروم.  و نمی دانم چگونه با وجود این عظمت ها هنوز فکر می کنیم که می توانیم بر زندگی خودمان حاکم باشیم؟ قبل از این که قضاوت کنید بگویم که این چیزهایی که گفتم اعتقادات فکری من نیستند فقط یک پیشنهاد بودند برای یک چالش فکری زیبا برای آنها که می دانند شخصیتشان شکل گرفته است و از خیلی چیزها مطمئن هستند.

موقع خواندن خطبه ی عقد ته دلم اقیانوسی در تلاطم بود. اگر پست قبلیم را خوانده باشید، شاید بتوانید کمی حالم را درک کنید. احساس تنهایی عظیمی ته دلم سنگینی می کرد. غرق در اقیانوس تنهایی خودم بودم که صدایی گفت : گره دستاتونو باز کنید....

امروز اولین باران پاییزی بارید. قدیمی ها اعتقاد دارند که وقتی در روز عقد کسی باران ببارد، زندگی خوب و پر برکتی را آغاز خواهد کرد. کاش همه چیز به شیرینی همین اعتقادات بود....

هنوز به خانه نرسیده ایم. نگاهی به شیشه ی ماشین می اندازم و می بینم همه ی نقاشی هایم هنوز سر جایشان هستند.

 

love can touch us one time ,and last for a life time...

جمله ی بالا که می دانید از کجاست؟ از آهنگ my heart will go on که حتما می دانید آهنگ فیلم تایتانیک بود.

راستی یه دیالوگ چند وقت پیش تو فیلمی دیدم که هر وقت به یادش میفتم بهم آرامش میده: وقتی جوونی هر اتفاق بدی که میفته فکر می کنی که آخر دنیاست.ولی این فقط یه شروع تازه ست

دیالوگ: یا به عنوان یه قهرمان میمیری یا اونقدر زنده می مونی که می فهمی تبدیل به یه تبهکار شدی( کریستین بیل در شوالیه ی تاریکی)

دیالوگ: بعضی وقتها حقیقیت کافی نیست...بعضی وقتها مردم شایستگی چیزی بهتر از حقیقت رو دارن(کریستین بیل در شوالیه ی تاریکی)

دیالوگ: چرا نمی خندد ارباب من، خرس(دیالوگی از فیلم Lea)

 دیالوگ: من هم می تونستم برات مثل یه شونه باشم که سرتو بذاری روش و بهت بگم همه چیز درست میشه(ساندرا بولاک در خانه ی کنار دریاچه)





ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٦ توسط مرتضی بارویی


دیشب بود که در حوالی خواب، دوباره چشمانم بی قرار شده بودند و در تاریکی های اتاقم پرسه می زدند. باز خوابم نمی برد و باز یاد او و زیبایی هایش دیواره های ذهنم را منقش کرده بود...مثل هر شب دنیا خفته بود و من حس می کردم تنها هشیار روی زمین هستم. همه خوابیده اند و من با تمامی دلواپسی ها یم تنها شده ام...با تمامی دلتنگی هایم و تمامی رویاهایم... چه اتفاقی افتاده که باز دلم هوای او کرده است؟ ...مدتی هست که تلاش می کنم که او را از گوشه کنار ذهن و دلم پاک کنم ولی چگونه می توانم زیباترین چهره ای که تا به حال دیده ام و پاک ترین صدایی را که تا به حال شنیده ام را فراموش کنم ؟ ....


حس می کنم دو سه تا پروانه ی کوچولو توی دلم می چرخند و گهگاه بال های لطیفشان به دیواره های قلبم می خورد. دلی که خیلی وقته مال خودم نیست.که جایی اون بیرون، پیش کسی  جا گذاشتمش....

همیشه زندگیم را بر مبنای عقل و منطق پیش برده ام و هیچ گاه تسلیم احساساتم نشده ام اما به زودی زمانی فرا رسید که همین عقل و منطق فرمان داد که عاشق باشم.شاید حرفم کمی عجیب به نظر برسد ولی عشقی که از روی منطق نباشد عشق نیست که فقط یک مشغله ی ذهنی کاذب است.

نمی توانم زندگیم را بدون عشق تصور کنم. همیشه عاشق بوده ام؛ از زمانی که به یاد دارم. شاید زندگیم از زمانی آغاز شد که فهمیدم دلم پیش این دختر جا مانده است. شخصیتم از همان زمان شکل گرفت....می گویند عشق به انسان آزادی می بخشد ولی بگذارید پایم را فراتر بگذارم و بگویم عشق به انسان وجود و هویت می بخشد. آنها که عشق را معادل اسارت می دانند، هیچ چیز از عشق و حتی انسانیت نمی دانند. عشق بزرگترین دانشگاه عالم است. حالا وقایع و پدیده های اطرافم را راحتتر درک می کنم و مشکلات عظیم زندگیم برایم چون لبخندی زیبا، کوتاه و گذرا هستند.

حالا احساس بزرگی می کنم. سختی های راه عشق را پشت سر گذاشته ام. تمامی درگیری های ذهنی و روحی. تمامی چشم انتظاری ها و تمامی نگرانی هایم.نمی دانم آخرش چه می شود.نگران نیستم. زمانی نمی توانستم او را با هیچکس غیر از خودم تصور کنم ولی حالا برایش آرزوی خوشبختی می کنم. چه با من، چه بدون من.


و برای او...


شاید داری این  متن رو می خونی. شاید هیچوقت هم نخونیش. مهم نیست، فقط این رو بدون که قبل از تو باورم نمی شد که چقدر می تونم یه نفر رو دوست داشته باشم. که یک  انسان می تونه به تمامی لایه های زندگیم نفوذ کنه و زیر و روش کنه. مدتی در زندگیم چیزی جز تو وجود نداشت. هر جا می رفتم تو بودی. گاهی وقتها بود که اینقدر بهت فکر می کردم که سرم درد می گرفت و تنها راه نجاتم فکر کردن به چیزی غیر از تو بود ولی به غیر از تو چیزی در دنیایم وجود نداشت....

راستی اون شبی که دستم شکسته بود، تنها چیزی که بهم آرامش میداد و کمک می کرد درد رو تحمل کنم، فکر تو بود.

 دوستت دارم به اندازه تمامی برگهایی که این روزا زیر پات می بینی....




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٤ توسط مرتضی بارویی



تکراری است اگر بگویم زمان چقدر زود می گذرد، ولی این واقعیتی است که نمی توان انکارش کرد. این مطلب را همه به ما می گویند و در بسیاری از کتاب ها به ما گوشزد می کنند ولی باز هم مواقعی پیش می آید که وقتی چشممان را باز می کنیم و اطرافمان را نگاه می کنیم، می بینیم که به راحتی چند سالی گذشت و ما عین خیالمان هم نبوده.   افسوس می خوریم....ولی چندی بعد باز هم همین بلا سرمان می آید و دوباره.....تمامی ندارد این افسوس خوردن های ما.... زمان استاد غافلگیر کردن ما انسان هاست و به قولی همیشه باهوش تر از ما فرزندان آدم عمل می کند. شاید ساخت و ریخت جهان این باشد و شاید .....هزاران شاید در ذهنم می چرخند ولی موضوع این نوشته این شاید ها و افسوس ها نیست....

برادرم بزرگم دختر زیبایی دارد و  این اواخر شایعاتی مبنی بر پیدا شدن موجودی به نام خواستگار در حوالی  خانه شان زیاد به گوش می رسید. هضم این قضیه برای من سخت بود بنابراین همیشه صورت مساله را پاک می کردم . مگه میشه که این دختر اینقدر بزرگ شده باشه. برای من همیشه دختر کوچولوی خوشگل داداشم بود که به تیکه پرانی های من توی جمع خانواده با صدای بلند می خندید و گپ و گفتمان هم معمولا از حد بگو بخند فراتر نمی رفت. اما این خواستگار آخری حرفش بیش از حد معمول توی خانه مان ادامه یافت و من کم کم داشتم نگران می شدم که نکند این قضیه واقعیت داشته باشد.....

تا اینکه همین چند شب پیش همه ی خانواده دور هم جمع شده بودند و داشتند از داشتند کم و کیف مراسم عروسی صحبت می کردند ......من که تازه وارد جمع شده بودم با شنیدن این حرف ها که هنوز باورشان برایم خنده دار بود، چشمانم را به دنبال برادرزاده ام گرداندم و تا شاید از روی چهره ی او باز بفهمم که این یکی هم جدی نیست. ولی دیدم که خانوم صورتش سرخ شده و دارد گریه می کند...لحظه ای بغضی توی گلویم حس کردم ولی  فرودادمش و با سرعت رفتم وکنارش نشستم. بازویم را دور گردنش گذاشتم و با پشت انگشتم گونه ی خیسش را نوازش کردم....حالا دیگر باورم شده بود....چون دیگر پوست نازک یک کودک زیر دستم نبود بلکه ی گونه خیس دختری بود که از همین حالا دلش برای پدرش تنگ شده بود....

هیچ وقت فرصت نشد علاقه ام را بهش ثابت کنم. اینکه بهش بگویم چقدر دوستش دارم. و حالا دارد ازدواج می کند و ....من در حسرت همیشگی  لحظات از دست رفته باقی خواهم ماند .....

می دانم در زندگیش سختی زیاد کشیده است و فکر می کنم استحقاق این را دارد که زندگی زیبا و راحتی را آغاز کند. می دانم که با دستان با اراده اش می تواند زندگی زیبایی برای خودش بسازد. پس برایش دعا می کنم که همیشه خدا هوایش را داشته باشد و از این پس بتواند بار زندگیش را روی شانه های قدرتمند مرد زندگیش قرار دهد.

 

دیالوگ: من تمام اون چیزی هستم که تو آرزو داشتی باشی( براد پیت در باشگاه مشت زنی یا همون فایت کلاب خودمون)





ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۱۳ توسط مرتضی بارویی




همیشه با نوشتن آرام می شم. مخصوصا وقتایی که یه خورده غصه دارم یا ناامیدم. نوشتن برایم حتی از موسیقی هم آرام بخش تر است.البته شاید به این خاطر است که همیشه راک یا متال گوش می دم.....شوخی کردم.عاشق آهنگای محسور کننده ی انیا هستم.وای که این بشر چه صدایی دارد. واقعا صداش یه معجزه ست....خب بگذریم از موسیقی...این هم یکی از همون نوشته هاییه که باید از افسردگی هام کم کنه. البته نمی خوام شرح بدبختی هامو اینجا بنویسم. اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم. ببینیم چی میشه.




 حس می کنم وسط یه چهارراه شلوغ وایستادم. منتظرم تا چراغ قرمز شه تا بتونم از خیابون رد شم. چشمم فقط به چراغه. ولی مثل همیشه فکر و ذهنم جایی غیر از اینجا داره پرسه می زنه.احتمالا لابلای مشکلات و سردگمی هام داره دنبال گوشه ای برای آرامش می گرده....وقتی به چراغ دقیق می شم حرکتی نمی بینم. ثانیه ها خشکشون زده. احتمال می دم که چراغ خراب باشه ولی وقتی نگاهی به ماشینا می ندازم بد جوری می ترسم...همه چیز در سکونی موهوم پیچیده شده.ماشین ها سر جایشان بی حرکت مانده اند و خیلی زود می فهمم که این مشکل فقط مربوط به ماشین ها نیست.دانه های برف توی هوا ساکن مانده اند. مثل این می ماند که آسمان با تمامی ستاره هایش سری به زمین زده است. شیشه ی همه ی ماشین ها تیره است و نمی توانم راننده ها را ببینم. فقط سایه هایی را می بینم که بی حرکت روی فرمان ماشین چسبیده اند. انگار کمی غافلگیر شده اند....آدامس را توی دهانم جابجا می کنم و برای لحظه ای احساسا غرور می کنم که پیاده ام.اصلا حوصله ندارم به دنبال کشف علت این پدیده باشم و احتمالا بعد از اینکه اوضاع به حالت اول برگشت هم  نخواهم بود. به کسی هم چیزی نخواهم گفت. ترجیح می دهم همانجا صبر کنم تا دوباره راه بیفتد. و خب نمی دانم تا کی طول خواهد کشید...

گاهی می نشینم... گاهی بر می خیزم و در دایره ای کوچک دور خودم قدم می زنم...دستهایم را می کنم توی جیبم می کنم و باز درشان می آورم و گهگاه با دسته کلید توی دستم صدایی در آن برهوت ساکت می سازم. به آن دست خیابان  نگاهی می اندازم و می دانم که جرئت ندارم از خیابان رد شوم. از کجا معلوم که به محض اینکه پایم را گذاشتم توی خیابان، همه چیز راه نیفتد؟ این فکر مرا می ترساند. شاید برای مدتی همانجا ماندم. شاید با کلیدهایم چندتایی آهنگ  ساختم... شاید در دایره هایی بزرگتر دور خودم قدم بزنم.....   




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢ توسط مرتضی بارویی





کارگردان:مایکل کورتیز

بازیگران:همفری بوگارت،اینگرید برگمن،پیتر لوری و ...


عشق و جنگ همواره از مضامین مورد علاقه ی کارگردانان و فیلمنامه نویسان بوده است. وقتی در فیلمی این دو مقوله با هم تلاقی می کنند؛حاصل کار،اثری بیاد ماندنی خواهد بود.این فیلم ها آنقدر فراوان هستند که بتوان آنها را در زیر ژانری مستقل طبقه بندی نمود.فیلم های کلاسیکی مثل بربادرفته،داشتن و نداشتن،بهترین سال های زندگی ما و نمونه های جدیدتری مانند کوهستان سرد،آلمانی خوب،تاوان و گل سرسبد این زیر ژانر،همین کازابلانکا.

جنگ محملی مناسب برای آشکار شدن چهره ی واقعی انسان ها،وفاداری ها ،رشادت ها ،از جان گذشتگی ها و ... و در نهایت عاملی است که مانع به هم رسیدن انسان ها می شود.انسان هایی که همدیگر را دوست دارند اما به خاطر اهدافی والاتر،انتخاب می کنند که از هم دور باشند.بنابراین فیلمنامه هایی که درونمایه ی آنها عشقی است که در دل جنگ شکل می گیرد ،به راحتی می تواند شخصیت هایی عمیق و باور پذیر را در خود پرورش دهد که هر کدام نماینده ی صفتی انسانی چون شجاعت،فداکاری و یا غیر انسانی مثل دنائت،جاه طلبی،درنده خویی و... . همین طور که می بینید تقریباً همه ی عوامل سازنده ی شخصیت های مستحکم در اینجا وجود دارند.

در فیلم کازابلانکا جنگ فقط حضوری شبح مانند دارد که سایه اش را بر همه جا گسترده است.فیلمنامه وحشت ناشی از جنگ را در کشورهایی که به طور کامل وارد جنگ جهانی دوم نشده بودند،به خوبی توصیف می کند.در فیلم نه از خون و خونریزی خبری است و نه از انفجارهای مهیب.سلاح هایی هم که گهگاه  در فیلم دیده می شوند  اکثراً همان عامل وحشت و هشدار هستند تا وسیله ی کشتار.

کازابلانکا از همان زمانی که روی پرده رفت تبدیل به یکی از محبوب ترین فیلم های تاریخ سینما شد و البته هنوز هم هست.از آن فیلم هایی که هم منتقدها دوستش داشتند و هم تماشاگران عاشقش شدند و به جز یکی دو مورد به خوبی توانسته گذر زمان را تاب بیاورد.این فیلم ژنرال پر افتخاری است در ارتش فیلمها.کلی نشان و مدال افتخار دارد.در اکثر رده بندی های بهترین های تاریخ سینما همیشه آن بالاها جا خوش کرده است.سکانس آخر فیلم بعنوان یکی از بهترین پایان بندی های تاریخ سینما معرفی شد.سه اسکار هم که گرفت.از یک فیلم بیش از این چه انتظاری می توان داشت؟

این فیلم، فیلم شخصیت هاست، فیلم دیالوگ هاست.البته تعجبی هم ندارد چون فیلمنامه اش عنوان بهترین فیلمنامه ی تاریخ سینما را یدک می کشد.در جایی از زبان سروان رنو می شنویم که درباره ی اورگاتی می گوید:«امشب میاد کاباره ی ریک.همه میان کاباره ی ریک.» بعدها وقتی الزا وارد کاباره ی ریک می شود این دیالوگ نقش اصلی خود را  ایفا می کند.این جمله بیشتر از همه به قدرت و نفوذ ریک در کازابلانکا اشاره دارد.در سکانس قبل از این وقتی هواپیمای آلمانی ها وارد کازابلانکا می شود،در نمایی جالب هواپیما را در حال عبور از روی کافه ی ریک می بینیم در حالی که نام ریک روی تابلوی آن می درخشد.انگار ریک مجوزی است برای ورود به کازابلانکا و البته خروج از آن.جالب اینجاست که ریک فقط با اداره ی آن کافه به این قدرت و محبوبیت رسیده است.وقتی داخل کاباره یعنی محل سرگرمی مردم قدرت داشته باشی،در تمام شهر محترم و محبوبی.جایی سرگرد اشتراسل از ریک می پرسد:«تابعیت شما چیست؟» و ریک :«تابعیت الکل».و واقعاً اینگونه است.او به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نیست:«من خودمو برای هیچکس به خطر نمیندازم». و یا:«دیگه جز برای خودم برای کسی مبارزه نمی کنم.خودم تنها هدف جالب برای خودم هستم.».

تمام دیالوگ های فیلم اینگونه اند.قدرتمند و تأثیر گذار.اکثرشان یا نوستالژی خفیفی در دل خود دارند و یا در ادامه ی فیلم معنای بازتری می یابند.البته فراوانی این دیالوگ ها باعث می شود تماشاگر گاهی از فیلم عقب بیفتد و وقتی برای بار دوم یا سوم به تماشای فیلم بشیند،این ظرافت نهفته در دیالوگ ها را درک کند.

شخصیت های فیلم همگی بی نقص نوشته و اجرا شده اند.حتی آنها که حضوری گذرا در حد یک دیالوگ دارند.خوبی کازابلانکا همین احترامی است که به مخاطب می گذارد؛هم فیلمنامه اش و هم کارگردانش.هیچ چیز در فیلم زائد به نظر نمی رسد.تمام حرکات بازیگران و سیاهی لشکرها کنترل شده است و همانند دیالوگ ها بر صحنه های بعدی و حتی قبلی خود تأثیر گذارند.این از دقتی ناشی می شود که مایکل کورتیزِ  کارگردان در ایجاد میزانسن های فیلمش از خود به خرج داده است.فلاش بک های به موقع کلوزآپ های دیدنی و هوشمندی در انتخاب نماها از نقاط قوت کارگردانی و فیلمبرداری این فیلم هستند.

مهمترین ایرادی که به فیلم وارد است،طرز دیالوگ گفتن بازیگران است.البته مقصر اصلی این قضیه هم فقط گذر زمان است.بازیگران بدون هیچ مکثی دیالوگ هایشان  را می گویند و ابداً تپق نمی زنند.مثل اینکه انسان نیستند و فقط چند دست کت و شلوار و یونیفرم هستند که وسط صحنه راست راست راه می روند و دیالوگ می گویند.شخصیت ها بیش از حد لازم حاضر جواب هستند.این قضیه تا قبل از ظهور براندو و انقلابی که در بازیگری بوجود آورد به هیچ عنوان عیب و ایراد به شمار نمی رفت.سبک تازه ی بازیگری می گفت که این نوع دیالوگ گفتن باعث خشکی بازی می شود و  مهارت های بازیگر را تحت شعاع قرار می دهد.جالب اینجاست که خود براندو در مورد بوگارت گفته بود:«فکر می کنم او حتی  در فیلم کازابلانکا که بهترین فیلمش نیز هست،درک درستی از شخصیت خود نداشت.»

درخشش خاصی در بازی بوگارت وجود ندارد.او همیشه در نقش خودش بازی می کند.همان آدم مغرور ،خودخواه و حاضر جواب.همان طور که در شاهین مالت و یا داشتن و نداشتن عیناً این نقش را تکرار کرد.برگمن بازی روانی از خود ارائه می دهد و مخاطب را به خود جذب می کند.اما بهترین بازی فیلم از آن پیتر لوری در نقش اورگاتی است که بر خلاف دیگر بازی های فیلم،هنوز ظرافت و تازگی خود را حفظ کرده است هر چند در فیلم حضور کوتاهی داشت.

بقیه ی انتقادهایی که از فیلم می شود پایه و اساس درستی ندارند.مثلاً چرا در فیلم آمریکا بعنوان بهشتی تصویر شده است که همه  آرزوی رفتن به آنجا را دارند ؟و یا اینکه چرا فیلم در ستایش مردان است و در نکوهش زنان؟ این قضیه تا حدودی درست است.تقریباً تمام زن های حاضر در فیلم یا فاسدند یا خائن.حتی همین خانم الزا لاند.در پاریس اول به ویکتور لازلو خیانت کرد.با ریک آشنا شد.به ریک هم خیانت کرد و در سکانسی به یاد ماندنی سر قرارش به ایستگاه قطار نیامد.در کازابلانکا هم دوباره به لازلو خیانت کرد که البته جوانمردی ریک باعث شد که گندش بالا نیاید.با این حال چرا ما باز این خانم خیانت پیشه را دوست داریم؟جواب خیلی ساده است:چون او اینگرید برگمن بود.  


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/۱٩ توسط مرتضی بارویی


بالاخره توانست خودش را از جمع پر سر و صدای  مهمان ها جدا کند تا بتواند کمی برای خودش خلوت کند. یک ساعتی بود که داشت با مهمان ها خوش و بش می کرد و این خسته اش کرده بود. از این جور مجالس شلوغ و بهم ریخته خوشش نمی آمد. از بوی عطرهای مختلف که با هم مخلوط می شدند و تبدیل به رایحه ی کهنه و ناخوشایندی می شدند و فضای خانه که از بازدم گرم مهمان ها زیادی گرفته و خفه بود، مخصوصا آن سکوت غیر طبیعی که بعد از رفتن مهمان ها بر خانه حکم فرما می شد. اصرار و تلاشش برای فرار از این مهمانی به جایی نرسیده بود. مادرش بدجوری روی حضور او تاکید داشت و خب روی حرف مادر هم نمی شد حرف زد....

  چیزهایی در ذهنش معلق بودند که برای سامان دادن به آنها بیش از هر چیز نیازمند سکوت و زمان بود. شاید مسائلی که حل نشده باقی مانده بودند....همان طور که قدم می زد به سیب سرخ توی دستش نگاه می کرد و ملتمسانه می خواست از او در حل این مسائل کمک بگیرد چون این جور چیزها را نمی شود با هر کسی در میان گذاشت. سیب را توی دستش بالا و پایین می انداخت. بیشتر دوست داشت بویش کند تا بخوردش. بوی سیب سرخ را دوست داشت البته هیچ بویی برای او زیبا تر از رایحه ی لیمو ترش تازه نبود ولی حالا که لیمویی پیدا نکرده بود به همین سیب قناعت کرده بود. با قدم هایی سبک به سمت پنجره ی محبوبش می رفت؛ جایی که همیشه برای فکر کردن بهترین مکان بود. انگار آنجا راحتتر می توانست نفس بکشد. ترکیبی از نور و اکسیژن به او آرامش می داد. بچه که بود عادت داشت انگشتش را  روی لبه ی غبار گرفته ی پنجره بکشد و در دهانش بگذارد. این طعم یعنی مخلوط چوب و خاک را عجیب دوست داشت....بزرگتر که شد و مشکلاتش جدی تر شدند،  ساعتها مقابلش می نشست و حیاط خانه را نگاه می کرد. یادش می آید که خیلی از مشکلاتش جلوی همین پنجره حل شده اند. پنجره ی باریک چوبی که تا نزدیکی زمین می رسید و البته همیشه این سوال برایش مطرح بود که چرا به جای پنجره ی به این بزرگی یک در شیشه ای درست نکرده اند.

وقتی مقابل پنجره رسید، تمام موهای بدنش سیخ شد.  چیزی در ناحیه ی بالای شکمش تکان خورد و موجی از التهاب را به سراسر بدنش گسیل داد....برف می آمد. اولین برف امسال  که برای او یاد آور خیلی چیزها بود. نوار باریک سفیدی گوشه های پنجره را پر کرده بود و  دانه های ریز برف آرام آرام، رقص کنان در هوا می چرخیدند. انگار آنها هم خبر داشتند و با حرکاتشان می خواستند به او بگویند که ما هم آن شب آنجا بودیم...

یک سالی از آن شب می گذشت. شبی که فهمید عاشق شده است... شبی که تصمیم گرفته بود حرف دلش را به دختری که دوستش داشت  بزند. احساسی داشت که تا به حال تجربه اش نکرده بود. قلبش خیلی سبک شده بود و انگار مال خودش نبود، زیادی می تپید. انگار نمی توانست صبر کند و حرفی را باید به او می زد. باید چیزی می گفت و گرنه حس می کرد مرتکب جنایتی شده است.

 می دانست که دختر آن شب دیرتر سر کلاس می آید بنابراین از استاد اجازه گرفت و بیرون آمد تا بتواند قبل از اینکه وارد کلاس شود با او صحبت کند. خارج از آموزشگاه منتظرش بود که دانه های ریز برف  شروع کردند به رقصیدن. از این همه زیبایی لبخندی بر لبش نشست و پیش خودش فکر کرد که آسمان امشب را جشن گرفته است.... از لابلای ابرهای نه چندان انبوه توانست روشنی ماه را تشخیص دهد و با خود گفت امشب چقدر زیبا است. شاید از همیشه زیباتر.... عاشق سکوتی بود که موقع برف باریدن بر همه جا حکمفرما می شد ولی امشب می دانست تمامی پدیده ها منتظرند تا بشوند و ببینند که او چه خواهد گفت......شب ادامه یافت و برف همچنان می بارید تا اینکه همه جا سفید شد.

دختر آن شب نیامد. نفهمید که چقدر منتظرش ماند ولی ابدا از این قضیه ناراحت نشد چون فهمید که اگر لازم باشد تا ابد هم می تواند منتظرش بماند. انگار منتظر او بودن برایش از هر کاری مهم تر و زیباتر است . مطمئن بود که کار درستی انجام می دهد. و به خودش باز  ثابت کرد که عاشق است.

چشمانش روی نقطه ی دوری ثابت شده بود و لبخند ظریفی روی لبش نشسته بود. می دانست تمام این یکسال هنوز قلبش بیرون آموزشگاه زیر آن نم نم برف مانده است. این یکسال هم نتوانسته بود دلش را ذره ای تکا ن بدهد. به این قضیه افتخار می کرد. ...سیب توی دستش را دوباره بویید و لبخندش تبدیل به خنده شد و قاب پنجره را ترک کرد.

نمی داند چرا ولی مطمئن بود که این احساس زیبایش از درون این پنجره که مثل دریچه ای از نور در این شب می درخشد، به پرواز در خواهد آمد و اوج خواهد گرفت و از بالای این شهر به دنبال خانه ای خواهد گشت که دختر محبوبش آنجاست. می دانست که پنجره ای هست که از آن وارد شود و بر دل آن دختر بنشیند، می دانست و مطمئن بود.... 





ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٦ توسط مرتضی بارویی


با اجازه ی دوستان گفتیم به خودمان اجازه دهیم و چند کتابی را که اخیرا مطالعه نموده ایم ، معرف حضور باشیم.امیدوارم مفید به فایده باشد.

رغبتی به خواندن کتابهای مشهور و پر فروش ندارم.این جوری نیست که وارد یه کتاب فروشی بشم و بگم رمان جدید چی آوردین و بخرمش و شروع کنم به خوندنش.نمی دونم چرا ولی شاید یه دلیلش این باشه که علاقه ی عجیبی دارم که از دوستانم کتاب امانت بگیرم. در حقیقت عاشق اینکار هستم. لذت خوندن کتابی که آدم از دوستش می گیره یه چیز دیگه ست. مخصوصا که طرف از اون دوستای با معرفت باشد. بادبادک باز را همین چند ماه پیش خواندم نه به خاطر شهرتش یا پرفروش بودنش که به این دلیل که یکی از دوستان عزیزم به من پیشنهادش کرده بود و همان عزیز لطف کرد و به من امانتش داد. آخرین کتابی که خریدم حدود دو سال پیش بود که مبادرت به خرید کتاب معروف روی ماه خداوند را ببوس کردم و واقعا از وقتی که صرف خواندنش کردم پشیمان شدم.از همان موقع کتابی نخریده ام.

آخرین کتابی که خواندم رمان ارجمند عقاید یک دلقک نوشته ی هاینریش بل بود. کتابی بسیار جالب و تفکر برانگیز که شاید فصول اولش زیاد جذاب نباشد ولی از اواسط کتاب به راحتی شما را به دنبالش می کشاند. باید بگویم از آن کتاب هاست که باید با ذهنت بخوانیش. بعضی از کتابها را می توان فقط با چشم خواند و سریع تمام کرد( که این قضیه ابدا اشکال نیست) ولی این یکی را باید با کمی تامل و دقت بیشتری خواند. بخوانیدش. لذت خواهید برد.

اما چند روز پیش کتابی را شروع کردم که مطمئنم اگر نخوانده باشیدش با سریالش آشنا هستید. همان قصه های جزیره ی دوست داشتنی. من هیچوقت یک اپیزود هم از این سریال را کامل ندیدم اما همیشه فضایش را دوست داشتم. مزارع خنک و سرسبز آفتاب درخشانی که ابدا داغ نیست و دختران زیبایی که موهای طلایی و قرمزشان( البته که منظورم آنی شرلی است) زیر این آفتاب تلالوی بی نظیری از خود ساطع می کنند. همان دخترانی که احتمالش هست ماهی یک مرتبه یکیشان داخل آن چاله چوله های پر از گل و لای کنار جاده بیفتند و لباس های مرتبشان حسابی کثیف شود. و احتمالا بعد از ظهرهایشان را با پختن کیک های خوشبو داخل آن اجاقهای کوچک خوشگل پر می کنند.

این کتاب هم از آن هاست که سخت بشود زمینش گذاشت. بد جوری آدم را دنبال خودش می کشاند مخصوصا که پس زمینه ی تصویری هر چند کمرنگی از داستان در ذهنم معلق است.

دیالوگ: دیگه جز خودم واسه ی کسی مبارزه نمی کنم. خودم تنها هدف جالب برای خودم هستم(همفری بوگارت در کازابلانکا)

دیالوگ: از وقتی که امید داشتیم خیلی گذشته(شان بین در ارباب حلقه ها)



ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٧/۳ توسط مرتضی بارویی


شاید اگر کسی بخواهد داستان این فیلم را برایتان تعریف کند چیزی نمی تواند بگوید جز اینکه دو نفر که تمام طول فیلم همراه هم   قدم می زنند و با هم صحبت می کنند. هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتد و حتی این راه رفتن ها و صحبت کردن ها  به ساده ترین شکل ممکن برگزار می شود . آخرش هم با هم خداحافظی می کنند و بعد تیتراژ پایانی و فیلم تمام می شود. مطمئنا این سیر داستانی نمی تواند کسی را جذب  فیلم کند. اما سوال اینجاست که چگونه چنین داستانی توانسته به یک شاهکار کوچک سینمایی و یک فیلم کالت تبدیل شود؟

فیلم با تیتراژ معرکه ای شروع می شود که   چکیده ای  از داستان فیلم است. نمای بسته ای از خطوط راه آهن داریم که دوربین با سرعت رویش حرکت می کند. این خطوط با هم تلاقی پیدا می کنند، برای مدت کوتاهی برهم منطبق می شوند و دوباره از هم جدا می شوند. و داستان فیلم هم در مورد آشنایی دو نفر هست که  مدت کوتاهی با هم هستند و پس از آن برای همیشه از هم جدا می شوند. لحظه های کوچک و ظاهرا بی اهمیتی در زندگی ما هستند که قادرند به طرز ناباورانه ای مسیر زندگی مان را برای همیشه عوض کنند و ما گهگاه چقدر بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. مثل همان لحظه ی بر هم نهی  خطوط راه آهن. قطاری که روی آن خط حرکت می کند احتمال دارد که پس از آن که دو خط از هم جدا می شوند، مسیرش برای همیشه تغییر پیدا می کند.

دختری به نام سلین توی کوپه ی قطاری نشسته و مشغول مطالعه ی کتابی هست که جر و بحث زوجی که به زبان عجیب و غریبی صحبت می کنند تمرکزش را به هم می ریزد.دختر مجبور می شود صندلیش را عوض کند و روبروی پسری به نام جسی می نشیند که او هم مشغول مطالعه ی کتابیست. به واسطه ی همین کتاب ها سر صحبت را باز می کنند و کم کم به هم علاقه مند می شوند. پسر باید در وین از قطار پیاده شود و از آنجا با هواپیما عازم آمریکاست. در این بین چهارده ساعتی بیکار است و چون پولی هم ندارد  نمی تواند اتاقی بگیرد بنابراین تصمیم دارد  تا موقع پروازش توی خیابان های وین گشت و گذار کند. جسی به دختر پیشنهاد می کند که او نیز همراهش پیاده شود و  این چند ساعت پیش از طلوع را با هم باشند و سلین  با قطار بعدی عازم مقصدش یعنی پاریس شود. دختر هم قبول می کند و ادامه ی فیلم هم شرح عاشق شدن این دو است. توجه شما را جلب می کنم به نحوه ی آشنایی این دو؛ اگر آن زن و شوهر با هم جروبحث نمی کردند شاید سلین هیچوقت جایش را عوض نمی کرد و شاید اگر جسی کتابی در دست نداشت هیچگاه سر صحبت بین شان باز نمی شد. به همین سادگی دو نفر در مسیر زندگی یکدیگر قرار می گیرند و از آن به بعد  زندگیشان برای همیشه دگرگون می شود.(آدم می ترسد که نکند این اتفاق برای ما هم افتاده باشد و ما حواسمان نبوده) بازی اتان هاوک در نقش جسی در سکانس پیش از آشناییش با سلین فوق العاده است. اگر دقت کنید حرکات و نگاهش به کودک ده ساله ای می ماند که انگار منتظر چیزی است تا زندگیش را دگرگون کند و وقتی سلین روبرویش می نشیند مطمئن است که آن تحول از راه رسیده است.

قدم زدن های آنها چیزی نیست که بتوان شرحش داد، بلکه باید دید. پس چیزی نمی گویم و شما را به دیدنش دعوت می کنم. نکته ی جالب آشنایی این دو این است که به هم قول می دهند که هیچ شماره تلفن و یا آدرسی به هم ندهند ولی در لحظه ی خداحافظی، وقتی دلشان را به یکدیگر باخته اند با هم قرار می گذارند که شش ماه بعد همدیگر را در همان ایستگاه راه آهن ببینند.   پس از آنکه  از هم جدا می شوند، نماهایی از وین سر صبح را می بینیم. جاهایی که این دو با هم از آنجا عبور کرده اند یا برای لحظاتی آنجا توقف کردند. اما حالا این مکان ها بی نهایت خلوت و پوچ هستند. انگار فقط حضور آن دو بود که به آن مکان ها معنی می داد.

قسمت دوم این فیلم هم با نام پیش از غروب در سال 2004 ساخته شد که ماجراهایش مربوط می شود به نه سال پس از قسمت اول. سلین سر قرارشان نیامده بود و حالا وقتی جسی ماجرای آن شب را تبدیل به کتابی کرده است و برای تبلیغ کتابش به پاریس آمده دوباره سلین را می بینید.دوباره با یکدیگر هم قدم می شوند و هر دو سعی دارند تا وانمود کنند از زندگیشان راضیند اما خب البته که راضی نیستند. البته که تمام این سال ها به هم فکر می کرده اند و هر روز که از خواب بلند می شده اند به خود تلقین می کردند که زندگی خوبی دارند اما..... اما هر دو در زندگیشان به بحرانهای عاطفی سختی برخورد کرده اند.  کمی که می گذرد جسی اعتراف می کند که این کتاب را برای آن نوشته که شاید زمانی به دست سلین برسد.تا او  کتاب را بخواند و شاید باز.... سلین عذر خواهی می کند که سرقرارشان نیامده  و می گوید مرگ مادربزرگش باعث این قضیه شده بود. سلین هم بعدها اعتراف جالبی می کند:« من حالم خوب بود تا اینکه کتاب لعنتی تو رو خوندم. اون یادم انداخت که چقدر رمانتیک بودم که چقدر به همه چیز امیدوار بودم ولی الان مثل اینه که به هر چیزی که به عشق مربوط میشه اعتقادی ندارم.» بعضی ها زندگی بدون عشق را انتخاب می کنند و به خود می قبولانند که زندگی خوبی دارند اما همیشه پای زندگیشان می لنگد.

جسی هم آنچنان از زندگیش راضی نیست« همسرم به من نگاه می کنه و من فکر می کنم که انگار یک میلیون مایل با هم فاصله داریم.»

این فیلم هم داستانش را با ساختاری مشابه قسمت اول پیش می برد و تفاوتشان در این است که در قسمت اول این دو عاشق هم می شوند و در این قسمت شاید سعی می کنند که عاشق هم نباشند.

این فیلم را ببینید تا عشقی متفاوت با آنچه در دیگر فیلمها دیده اید تجربه کنید.

 

راستی یه دیالوگ: وقتی بچه ها رو می بوسی صورتت نمی سوزه(دانیل اوتوی در روز هشتم)

بازم دیالوگ: وکیل ها حرف مفت زیاد می زنند ولی مفت حرف نمی زنند(رضا کیانیان در چتری برای دو نفر)


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٩ توسط مرتضی بارویی

اسم داستان: سپاس گزار وقت و توجه شما دوستان خوبم هستم. ممنون از انتقادهای منصفانه و سنجیده ی شما. به نقدهایی که به داستانم شده آگاهم و در پی اصلاحشون هستم. اکثر نقدها رو قبول دارم و تعاریف رو هم که حتما قبول دارمخوشمزه

اسم های خیلی قشنگی پیشنهاد کرده بودید که بازم سپاسگزارم.

چون فضای قصه رئاله و تا اونجا که تونستم از آرایه های ادبی پرهیز کردم پس باید اسمش هم با متن هماهنگ باشه. از اسمهای  غلو آمیز خوشم نمیاد و به نظرم خواننده رو پس می زنند.

با توجه به این نکات فکر میکنم ملیکا اسم خوبی پیشنهاد داده بود.

از همه تون ممنونم. دارم یه داستانک دیگه می نویسم. منتظر باشین

پیش نوشت: در زمینه ی داستان کوتاه تجربه ی زیادی ندارم. این شاید دومی یا سومی باشه. خواهشم اینه که با دقت بخونیدش. از وقت و توجه تون ممنونم.


بی خوابی...




چند ساعتی از نیمه شب گذشته اما او هنوز خوابش نبرده است. هوا برای یک خواب راحت زیادی گرم است.  پنجره ی اتاقش را تماما باز کرده است اما بادی پرده را تکان نمی دهد وآسمان سرخ رنگ تابستانی هوا را گرمتر از آنچه که هست نشان می دهد. اتاق کوچکش البته از بقیه ی اتاق های خانه گرمتر و گرفته تر است. همیشه همین طور بوده. تابستان ها گرمترین جای خانه و زمستان ها سردترین اتاق است. انگار هوای این قسمت خانه عوض نمی شود و سال هاست که از جایش تکان نخورده است. گهگاه به این قضیه شکایت می کرد اما وقتی دید فایده ای ندارد دیگر چیزی نگفت. حالا فقط مهمان هایی که برخی اوقات وارد اتاق می شوند این مساله را بیان می کنند که اخیرا برای خودش هم تازگی پیدا کرده بود. مثل اینکه عادت کرده بود.

 به پشت دراز کشیده. پای چپش را روی پای راست انداخته.  به ندرت در این حالت می خوابد.تا نیم ساعت پیش هنوز در تلاش بود و  داشت از این شانه به آن شانه می شد تا شاید خوابی از چشمانش بگذرد اما سر انجام تسلیم شد. فهمید که امشب هم از آن شب هاست.شبهایی که زیر هجوم افکار افسار گسیخته اش له می شود. خطاهای کوچک و بزرگی که در گذشته مرتکب شده بود و  هنوز آزارش می دادند. و البته آینده ای نامعلوم که انگار نمی توانست از دل گذشته ی نا آرامش خیز بردارد. اصلا نمی توانست چیزی ببیند. آینده مال او نبود. آنقدر در گذشته اش کار های نا تمام داشت که جایی برای فردا نمانده بود. و اینکه کی قرار بود از اینها بگذرد معلوم نیست...  حالا هم ساعدش روی چشمان بی قرارش گذاشته تا آنها را از جنب و جوش نگاه دارد. به تاریکی عادت کرده اند و سخت بشود بسته نگاه شان داشت. دوست دارند چیزی پیدا کنند و به آن خیره شوند.

صدایی افکارش را خاموش کرد. دقت که کرد فهمید  مادرش است که باز یکی از آن سرفه های نا تمام گلویش را چسبیده اند. چراغی روشن شد. صدای گام های مادرش را شنید.  و بعد صدای شیر آب و لیوانی که پر شد.چراغ که خاموش شد او روی شانه ی چپش بود. داشت به زندگی همیشه خالیش فکر می کرد. اینکه کار مهمی انجام نداده است. اینکه بود و نبودش تاثیری ندارد. و اغلب ترجیح می داد که نباشد. بالاخره نبودن بهتر از آن است که باشی ولی حضورت چیزی را عوض نکند. یاد زمانی افتاد که هنوز اینقدر خنثی و بی جهت نبود. کمی خشن تر و نا ملایم تر از امروز بود. دلش برای آن روزها تنگ شده بود. حداقل می توانست تاثیری روی محیط اطرافش بگذارد. شاید این طرز رفتار او خوشایند دیگران نبود ولی لا اقل کسانی بودند که از او بدشان بیاید. می توانست با ورودش به جایی آدم ها را به دو دسته تقسیم کند. کسانی که از او متنفر بودند وکسانی که از او متنفر نبودند.

در همان روزها بود که تا دو قدمی مرگ رفته بود. یکی از شب های ابری زمستان یا پاییز  بود که روی همین شانه ی چپش خوابیده بود. یا در تلاش بود که بخوابد. حضور مرگ را احساس کرده بود ولی نمی توانست بگریزد. به نحوی، انتخاب کرده بود که آنجا باشد. به خاطر چیزهایی که تشخیص داده بود  از زندگی او مهمتر هستند. حالا که فکر می کند ابدا یادش نمی آمد که آنها چه بودند. ولی چیزی که خوب به خاطر دارد این بود که  باید همان جا می ماند و احتمالا تاوان گناهی را می پرداخت که مطمئن بود که مرتکبش نشده است...  صدای باز شدن در هنوز توی گوشش زنده بود. و بعد آن مرد که وارد شد. از صدای قدم هایش می توانست تشخیص دهد که شی سنگینی در دست دارد.ترسیده بود ولی سعی می کرد نشان دهد که خواب است. به زودی سنگینی سایه ی مرد را روی خودش حس کرد.صدای نفسها ی مرد را می شنید که   همان جا ایستاده بود و احتمالا داشت به نیمرخ او که  شانه ی راستش بیشتر آن را پوشانده بود نگاه می کرد. این مکث طولانی مرد او را بیشتر می ترساند... بالاخره صدایی آمد. صدای عقب و جلو رفتن گلنگدن تفنگ بود. ... موجی از ترس سراسر بدنش را پیمود و تا حدود زیادی مطمئن شد که امشب قرار است بمیرد. ابروهایش به هم گره خورده بودند و آماده ی هر اتفاقی بودند ...ولی مرد باز مکثی طولانی کرد. پیش بینی حرکت بعدی مرد و البته انتظار کشیدن برای آن خیلی عذاب آور بود... همه ی عقربه ها از حرکت ایستاده بودند و منتظر بودند تا یکی از این دو حرکتی بکنند.

دقیقا به یاد ندارد بعدش چه پیش آمد. چشمانش را که  باز کرد  فهمید صبح شده است و مرد رفته است.... خدا باز به او زندگی بخشیده بود.این چیزی بود که اطرافیانش می گفتند. اما خودش مطمئن نبود....

حالا چند سالی از آن ماجرا می گذرد ولی انگار هنوز عقربه ها به راه نیفتاده اند. در شبی تابستانی دوباره روی شانه ی چپش دراز کشیده است. و منتظر است... منتظر آن مرد که بیاید و باز آن گلنگدن را بکشد و شاید این بار ماشه را هم بچکاند...     




دیالوگ: اگه کسی قراره منو بکشه ترجیح می دم این کار رو به خاطر تنفرش از من انجام بده نه به خاطر وظیفه ش( آل پاچینو در فیلم بعد از ظهر سگی)

پی نوشت: می دونم همه مون این روزا به امید و این جور چیزا نیاز داریم ببخشید که یه خورده فضای قصه تلخ بود.

پی نوشت: همون طور که می بینید هنوز اسمی برای داستان انتخاب نکردم. راستش خواهشم اینه که شما این کار رو بکنید. بهترین اسم رو میذارم رو قصه.باز هم ممنون از وقتتون.




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٤ توسط مرتضی بارویی




الان داشتم کتاب «ترانه هایی که مادرم به من آموخت » که خاطرات مارلون براندو است را می خواندم.در اولین سطرهای فصل اول این کتاب  براندو می کوشد اولین؛بله ،اولین اولین خاطره ی دوران کودکی خود را بیاد بیاورد. و این مربوط می شد به زمان سه یا چهار سالگی وی.چیزی که احتمالا ذهن شما رو درگیر کرده سراغ من هم اومد که واقعا اولین خاطره ای که از دوران کودکیم بیاد دارم چیست؟ وقتی که اولین فایل های حافظه ام در حال شکل گیری بودند تا لحظه ایی را به خاطرم بسپارند که آن را پس از سالها بتوانم بیاد بیاورم؛چه منظره ای مقابل چشمانم قرار داشت؟ این موضوع واقعا چقدر مهم است؟

چند دقیقه ای به ذهن خودم فشار می آورم .شاید اولین خاطره ی من  مربوط به زمانی است که از روی پله های خانه یمان سقوط کردم .موکت کهنه ی قرمز رنگی  که پله ها را پوشانده بود  خوب بیاد دارم،که داشتم با سر به آن نزدیک و نزدیکتر می شدم و ...بنگ! این فقط یک لحظه بود، یک تا دو ثانیه  ولی این را خوب به خاطر دارم.اما هنوز مطمئن نیستم این اولین خاطره ام باشد.

اصولا اهل خاطره نویسی نیستم و اصلا هم تمایل ندارم که بنشینم و به گذشته ها فکر کنم تا این تصاویر شبح مانند جان تازه ای بگیرند.شاید روزی به کلی از صفحه ی ذهنم پاک شوند.به نظر شما پاک شدن این خاطرات بد است؟ محو شدن این تصاویر از ذهن ما آیا به معنی نابود شدن بخشی از زندگی ماست؟ آیا اینها در جای دیگری به جز پستوهای ذهن ما بایگانی شده اند؟ شاید آن دو فرشته ای که روی شانه های ما هستند،یادداشتهای خود را از آن زمان نگه داشته باشند.

 

پی نوشت: کتاب ترانه هایی که مادرم به من آموخت را حتما بخوانید. خیلی بیشتر از یک زندگینامه است.مثل یک رمان جذاب و دلنشین است. شنیده بودم نیکی کریمی دست به ترجمه ی این کتاب زده. نمی دانم چاپ شده یا نه.

پی نوشت: این پست قبلا در وبلاگی مخصوص خاطرات چاپ شده بود. ولی بدون نام من. من هم اعتراض کردم و مدیر آن وبلاگ هم این متن را پاک کرد. افسوس...


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱ توسط مرتضی بارویی

 


به نظر می رسد مهمترین چیزی که روی زمین وجود دارد حیات انسان هاست اما ما همیشه به گونه ای رفتار می کنیم انگار چیزهای مهمتر از آن هم وجود دارند ولی واقعا آن چیزها چه هستند؟

 

 

از کتاب پرواز شبانه نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری

عکس هم به اندازه ی کافی گویا هست و لازم به توضیح نیست.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٢ توسط مرتضی بارویی


دیشب با عزیزی وارد بحثی شدم درباره ی ماهیت واقعیت. اینکه واقعیت چیست.؟یا اینکه اصلا وجود دارد یا نه؟ یا اگر وجود دارد ما کجای این واقعیت ایستاده ایم؟ جهانی که در آن زندگی می کنیم چیست؟


در طی همین بحث ادعایی کردم: خداوند جهان را برای من آفریده  است. حتی شما که الان دارید به حرف های من گوش می دهید و یا متن مرا می خوانید نیز برای من خلق شده اید.  و هر عملی که از شما سر می زند در حقیقت به من کمک می کند که زندگیم هر چه سریعتر به مقصدش برسد.  می دانم کمی خودخواهانه به نظر می رسد ولی من هم دلایلی دارم. این ادعای من اصلا مانع این نمی شود که شما هم چنین ادعایی داشته باشید. شما هم می توانید ادعا کنید که خدا جهان و شاید مرا به خاطر شما آفریده است. به این معتقدم که خداوند به اندازه ی تمامی انسانهای روی زمین جهان خلق کرده است. یعنی هر کس دنیای خودش را دارد و عملا فرمانروا و البته مهمترین عنصر دنیای خودش است. من را به یاد برداشت انسانهای دوران گالیله می اندازد که معتقد بودند جهان به دور زمین می گردد. من هم معتقدم که هر شخص در مرکز عالم خودش قرار دارد و تمامی موجودات گرد مدار او می گردند.

 چیزهایی که بالا نوشتم حاصل افکار پراکنده و هنوز ناپخته ی خودم بود که هنوز به درستی شان شک دارم. حالا بیایید بحث مان را کمی علمی تر کنیم.

اینکه جهان چیست و واقعیت چیست همیشه موضوع مورد علاقه ی فلاسفه بوده است و فکر می کنم اولین کسانی که این بحث را مطرح کردند یونانی ها بودند. خدا می داند که این یونانی ها چقدر بیکار بودند که دو هزار سال پیش می نشستند دور هم و در مورد این چیزها با هم بحث می کردند. بگذریم. سوال مطرح شده این بود که آیا جهانی که در آن زندگی میکنیم واقعی است یا اینکه صرفا یک رویاست که زاییده ی ذهن ماست؟ اینکه ما می توانیم در جهان اطرافمان شک کنیم چیز واضحی است. درست مثل خواب دیدن. تا وقتی که از خواب بیدار نشدیم متوجه نیستیم که داشتیم خواب می دیدیم. امکان دارد که همه چیز و همه کس مخلوق ذهن من باشد. مانیتوری که روبرویش نشسته ام و دارم این متن را تایپ می کنم، هوایی که دارم تنفس می کنم و حتی آقا رضا ،سوپری سر کو چه مان که با آن مدل موو لهجه ی مسخره اش همیشه در وجودش شک داشتم. و یا حتی شمای مخاطب که دارید متنم را می خوانید. مخصوصا که توی وب، یعنی دنیای مجازی قرار دارید و صد در صد می توانم وجودتان را انکار کنم. حواس پنجگانه هم نمی توانند ما را در حل این مساله یاری کنند. اگر فیلم ماتریکس را دیده باشید مطلب را می گیرید. شاید این بدن هم ساخته ی ذهنمان باشد و ما در حقیقت یک موجود ژله ای سبز رنگ بیشتر نباشیم.حاصل این مباحث این بود که بله ما می توانیم در جهان اطرافمان شک کنیم و هیچ هم معلوم نیست که چه چیز واقعی هست و کدام نیست.امان از دست این یونانی ها.

در طی همین بحث ها سوال دیگری هم مطرح شد. اینکه آیا انسان می تواند در وجود خودش هم شک کند؟ آیا می توانیم وجود خودمان را انکار کنیم. اگر واقعیت جهان اطرافمان را نقض کرده ایم پس شاید بتوانیم وجود خودمان را هم انکار کنیم.این بحث خطرناکی است و ته دل آدم را می لرزاند. ولی خدا را شکر که رنه دکارت؛ غول فلسفه، به دادمان رسید و مشهور ترین نقل قول فلسفی جهان را ارائه کرد: من می اندیشم، پس هستم.

همه نفس راحتی کشیدند و خیالشان راحت شد که این قضیه به خیر و خوشی تمام شد.دکارت می گفت که بیایید فکر کنیم که وجود نداریم در این صورت حداقل باید یک شخص وجود داشته باشد که بخواهد به چنین چیزی فکر کند. پس ما نمی تونیم در وجود خودمان شک کنیم و یا حتی اگر بخواهیم شک کنیم در حقیقت  اول وجود خود را اثبات کرده ایم. این جواب بسیار هوشمندانه و  قانع کننده به نظر می رسد و انگار به این مجادلات پایان خواهد داد.

اما این پایان کار نبود. در دنیای فلسفه غول دیگری هم وجود دارد به نام نیچه. او در جواب دکارت این فرضیه را مطرح کرد که چه لزومی دارد که حتما شخصی وجود داشته باشد تا اندیشه ای متولد  شود؟ آیا واقعا ما اندیشه ها و افکار را به وجود می آوریم؟ شاید جهانی وجود داشته باشد به نام دنیای افکار و ما موجودات دوپای کوچک چیزی نیستیم جز محل تلاقی و گرد هم آیی برخی از این اندیشه ها. فقط افکار و اندیشه ها وجود دارند و در این بین لازم نیست مایی وجود داشته باشد.

کسی چه می داند؟ فلسفه موجود ناقلایی است که هیچوقت خدا آدم را به یک چیز درست و حسابی نمی رساند. فلسفه به دنبال جواب نیست بلکه همیشه به دنبلا مطرح کردن مباحث است. نمی دانم این دیگر چه جور علمی است که آدم را به جواب نمی رساند که هیچ، مدام هم مخ او را کار می گیرد.

دیالوگی از ماتریکس: به برهوت واقعیت خوش آمدی.

پی نوشت: مطالب بالا برداشتی آزاد هستند از مقاله هایی که در شماره ی 372 و 371 مجله ی فیلم چاپ شده اند.




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٠ توسط مرتضی بارویی

سلام دوستان. بعد از پستی که در مورد مادر گذاشتم دیدم نامردی اگه چیزی در مورد پدر نذارم. متن جالبیه. لذت ببرید:

 

همیشه دنیا چیزی نیست که فکر می کنیم. قدر چیزایی که داریم بدونیم

 

پدرم این جوری بود وقتی من:

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم !

اما افسوس که قدرشو ندونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

 

 

یه دیالوگ: خیلی ها معتقدند که مایکل سالیوان آدم خوبی بود. خیلی ها هم می گن یه ذره انسانیت تو وجودش نبود....

هر وقت اونا این سوال رو ازم می پرسن من فقط یه جواب دارم که به همشون می دم. می گم: اون پدرم بود

 

 

 

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٦ توسط مرتضی بارویی

 

 


از میان اعیاد اسلامی فکر میکنم  این یکی رابیشتر از بقیه دوست دارم. و وقتی به آن نزدیک می شویم، شور عجیبی در دلم احساس می کنم. احتمالا به این خاطر است که این عید برخلاف بقیه اعیاد که مختص گذشته هستند، به آینده هم مربوط می شود. آن هم چه آینده ای! پر از امید و روشنی.

هیشه نیمه ی شعبان که می آید باز به خودم یاد آور می شوم که کسی هست. کسی که همیشه همراهم بوده، حرفم را می فهمد و همیشه سنگ صبور حرف ها و اشک هایم بوده است. می دانم که مرا دوست دارد ، نگران من است و هر وقت از او طلب یاری کرده ام، دست رد به سینه ام نزده است. هر وقت دلم می گیرد و یا با مشکلی روبرو می شوم که نمی توانم آن را با کسی در میان بگذارم، می دانم آن بیرون کسی هست که از درون به هم ریخته ام خبر دارد. دوست دارم همیشه در کنارم باشد و گرمای حضورش زندگیم را سبزنگاه دارد.


دوستای عزیزم! فدای همه تون بشم الهییییییییییییییییییی..........

امیدوارم این جمعه به هر چی که از خداتون می خوایین برسین.


یه دیالوگ: امید چیزخوبیه....شاید بهترین چیز باشه..........

پی نوشت: نمی دونم عکس چه ربطی به متنم داره!

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٤ توسط مرتضی بارویی


یکی دو سال پیش درگیر نبردی سخت بودم. مشکلی داشتم به چه بزرگی که عمرا می تونستم حلش کنم. عجیب زندگیم بهش گره خورده بود و شب و روزم شده بود تکاپو برای حلش. حتی یادمه گاهی وقتا جلوی بقیه کلاس میذاشتم و میگفتم آره منم یه مشکل دارم که سعی میکنم حلش کنم. خلاصه اینکه زندگیم شده بود حرص خوردن و تلاش کردن و امتحان کردن راههای تازه و عجیب غریب و گهگاه متوسل شدن که این توسل بعضا به جاهای بی ربط هم چنگ می انداخت.

چند ماهی گذشت و با کمال تعجب و بر خلاف همیشه که از تلاش هایم چیزی عایدم نمیشد، بالاخره توانستم این قله ی زندگیم که آن زمان برای خودش اورستی بود را فتح کنم. دقیقا یادم نیست این اتفاق چطور افتاد. فقط یادم میا ید که یه روز از خواب پا شدم و چون مشکلم حل شده بود یکی از شاد ترین روز های زندگیم را گذراندم. اهمیتی هم نداشت که چطوری. مهم این بود که همه چیز سر جاش بود و دوباره زندگی زیبا شده بود و  پرنده ها در آسمان چهچه میزدند و از همین چیزای خوب خوب.

عجب روزهایی بود اون دوران. حالا دیگه تو کشتی زندگیم نقش ناخدا رو داشتم و فکر می کردم همه چیز عالیه و اوضاع قراره تا ابد همین جوری باشه. من کوهنوردی بودم که اورست رو فتح کرده بود. از اون بالا همه چیز خیلی قشنگ و کامل بود. مگه یه کوهنورد از خداش چی می خواد؟ جز اینکه پرچم سرزمینش رو بکوبه روی قله و با افتخار کنارش عکس یادگاری بگیره.

همون روزا یکی از دوستان رو دیدم که قبلا به خاطر درگیریم با اون قضیه کلی جلویش کلاس گذاشته بودم و حالا که دیگر شاخ غول زندگیم را شکسته بودم عملا جلویش یک دانشگاه پیاده کردم. کلی برایش فک زدم و با نهایت غرور و فخر فروشی بهش درس زندگی میدادم. طفلی با دهان باز و چشمان  ایکس لارجش داشت به دقت گوش میداد. منم که از توجه و عکس العملش لذت برده بودم مدام داغ و داغتر میشدم.  در حین همان تعریفات مبالغه آمیز ادعا کردم که حالا دیگه زندگیم کامل شده و به هیچ چیز دیگه ای احتیاج ندارم. هر چی لازم بوده دیدم و یاد گرفتم و حتی اگه خدا بخواد به زندگیم پایان بده من شکایتی ندارم و جانم را دو دستی تقدیم حضرت عزرائیل میکنم. بله دوستان فکر میکردم که حالا در اِند زندگیم قرار دارم و  آن زمان شعار زندگیم شده بود: زندگی من کامل است


اما الان که بر میگردم و به اون روزا نگاه میکنم میفهمم که زندگی ما آدما بد جوری پویا و پر تحوله. مخصوصا توی دوره ی سنی هجده تا بیست و پنج سال. شخصیت ما توی این دوره تغییرات اساسی داره و همین طور برداشت ما از حوادث اطرافمان. این دوره به روزهای کودکی مان بی شباهت نیست. اگر آن دوران بدنمان به ثانیه امان گذر نمی داد و مدام رشد می کرد، حالا شخصیتمان چنین حالتی دارد. زیباست........زیبا نیست؟

حالا شعار زندگیم این شده است: هیچوقت از چیزی مطمئن نیستم.

پی نوشت: یه دیالوگ از یه فیلم: به اینکه اوضاع بد عوض میشه ایمان دارم


پی نوشت  دوم: برای خالی نبودن عریضه، یه جمله ی بی ربط از شکسپیر: سه ساعت زود برسیم بهتر از آن است که پنج دقیقه دیر برسیم


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱۱ توسط مرتضی بارویی


ساعت حول و حوش ده و نیم شب بود که از اتاق دم گرفته ام زدم بیرون و مستقیم رفتم بالای پشت بام. تا بلکه یه خورده هوای آزاد استشمام کنم اونم در ارتفاع بالا. خواستم بعد چند وقت رنگ شب را ببینم. ستاره ها، این رفقای کوچولوی نازم رو ببینم که خیلی وقته ازشون بی خبرم. چند وقته عجیب خسته ام . خسته از صدای زنگ موبایل، تلفن  و حتی صدای زنگ در خانه. خسته ام نامه ها و ای میل ها. دیگر نمی خواهم در خیابان آشنایی را ببینم و دهنم را به نشانه ی لبخند تا بنا گوش کش دهم و یا از این سمت خیابان برایش دست تکان دهم. می خواهم چند وقتی فقط خودم باشم. چند وقتی فقط خودم باشم و آسمان. دستهایم را رو به آسمان باز کنم تا شاید مرا در آغوش بگیرد و از همه ی زنگ ها و نامه ها مصونم نگاه دارد.

الان هم روی پشت بام نشستم. زانو هایم را بغل گرفته ام و دارم از نسیم  خنک تابستانی که پشت گردنم را به نحو دل انگیزی سرد می کند لذت می برم. شب ها این بالا را خیلی دوست دارم. چیزی که خیلی وقت ها دنبالش هستم را این بالا پیدا می کنم. این که سر جای خودم نشسته باشم،و ببینم که در جایی چراغ خانه ای روشن است. در جایی زندگی جریان دارد و افرادی که دور هم زندگی میکنند و نمی دانند که کسی آن بیرون دارد به زندگیشان غبطه می خورد. این کار را به نحوی دیگر در پارک ها نیز می شود انجام داد. کسی از همه جا بی خبر را  در دوردست ها انتخاب کنیم و به جزئیات حرکاتش دقت کنیم که احتمالا بد جوری توی دنیای خودشان سیر می کنند و انگار همان دنیای شخصی خودشان را این بیرون هم آورده اند. ولی این به شرطی است کسی  متوجه من نباشد( البته خدای نکرده منظورم چشم چرانی و این حرف ها نیست). از این بازی چیزهای زیادی یادگرفته ام. گاهی اوقات عجیب دوست دارم نامرئی باشم. همه را ببینم و  کسی مرا نبیند. گوشه ای بنشینم و هر طور که می خواهم لم دهم و فقط مردم را بپایم و در رفتارشان دقیق شوم. با همه ی ریزه کاری ها و جزئیات حرکاتشان.

 آپارتمان های اطراف خانه مان  زیبایی این بالا را دو چندان کرده اند. با پنجره های کوچک و بزرگ که نور از دلشان بیرون زده است. و می فهمم که در داخل این خانه ها زندگی جریان دارد و افرادی دور هم جمع شده اند و سرشان گرم است. بعضی از این پنجره ها هم گهگاه خاموش و روشن می شوند که این یکی را خیلی دوست دارم.

اما امشب حالم آنقدرها خوش نیست.فقط آمدهام اینجا تا کمی برای خودم باشم و برای خودم فکر کنم. اتفاقات نه چندان خوشایندی را که اخیرا برایم پیش آمده اند را بازبینی میکنم. و این مرا به یاد کارهای ابلهانه ای می اندازد که در گذشته های دور و نزدیک انجام داده ام. همان اعمال کوچک احمقانه که شاید برای کسی مهم نباشند و یاد کسی هم نباشد ولی خود من را بدجوری آزار می دهند. حس بدی دارم که شاید حاصل قطار بد اقبالی ها باشد که در ایستگاه زندگیم توقف کرده است. با تلاش فراوان لابلای خاطرات گذشته ام کند و کاو می کنم تا شاید چیزی پیدا کنم و به خودم ثابت کنم که من لایق این جور چیزها نیستم. چند تکه ای پیدا می کنم اما این کافی نیست.

چراغ ها کم کم دارند خامش می شوند و به من می گویند عوض این جور زانوی غم بغل گرفتن ها پاشم برم به کارها و بدبختی هام برسم.....


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٥ توسط مرتضی بارویی

 

شاهکارهای ادبی و مخصوصا ادبیات داستانی همواره منبع الهامی بزرگ و ظاهرا تمام نشدنی برای سینما به شمار می آمده است. خیلی از آثار بزرگ ادبی به فیلم برگردانده شده اند و فارغ از اینکه فیلم های خوبی شده اند یا نه به عنوان یک اثر مهم در عالم سینما از آن ها یاد می شود. چون بالاخره آن فیلم یک مرجع داستانی اصیل و احتمالا محبوب داشته و حالا که به فیلم تبدیل شده اند ،خیلی ها  مشتاقند بدانند که آن داستان معروف چه شمایلی پیدا کرده است و مخلوق نگاتیوی کارگردان تا چه حد با تصاویر ساخته ی ذهن شخص خواننده تطابق دارد.بنا بر همین دلایل فروش فیلم هایی که از روی داستان های معروف اقتباس می شوند اغلب برای تهیه کننده خوشایند و راضی کننده است.

معمولا از فیلمنامه به عنوان مهمترین بخش یک فیلم یاد می کنند و تا فیلمنامه ی خوبی نداشته باشیم سخت بتوانیم فیلمی خوب بسازیم. یا به قول هیچکاک: برای ساختن یک فیلم خوب سه چیز لازم است:« یک فیلم نامه ی خوب، دو ،فیلمنامه ی خوب و سه، فیلمنامه ی خوب» و خب چه بهتر که فیلمنامه از دنیای شاهکارهای  ادبی بیاید و می شود لااقل مطمئن بود که با یک هسته ی داستانی منسجم طرف هستیم و این تا حدودی  خیال تهیه کننده و کارگردان را راحت می کند.

اما ساختن فیلم از روی یک کتاب آنقدر ها هم که به نظر می رسد کار ساده ای نیست. درست است که یک داستان حاضر آماده پیش و رویمان قرار دارد اما باید این را در نظر داشته باشیم که با داستانی از جنس کتاب روبرو هستیم نه از جنس تصویر. و دغدغه ی اصلی همه ی فیلمنامه نویسان نیز همین است. یعنی گفتن همان داستان این بار به زبان تصاویر سینمایی. باید هسته ی اصلی و در حقیقت روح داستان را درک کرد، آن را از دل کتاب استخراج کرد و به کالبد سینما تزریق کرد. این فرآیند پیچیده تر و سخت تر از آن است که به نظر می رسد.

یک رمان داستانی را در چند صد صفحه شرح می دهد حال آنکه فیلم باید همان داستان را درطی دو ساعت برایمان بازگو کند. مسلما لازمه ی این کار حذف بخش های زیادی از جزئیات داستان است. وقتی فیلمنامه نویس قسمت هایی از داستان را حذف می کند، گهگاه ناچار است در روند داستان نیز تغییراتی را نیز اعمال کند. نویسنده ی کتاب با نگاشتن دقیق جزئیات سعی در معقول ، منطقی  و باورپذیرجلوه داان اعمال کاراکترها و وقایع قصه اش دارد و با حذف این ریزه کاری ها این امکان وجود که حوادثی که بعدها در داستان رخ می دهند آنچنان منطقی به نظر نیایند  و اینجاست که فیلمنامه نویس باید با هوشمندی و درایت، آن تغییرات را در دل داستان ایجاد کند و این کار را باید طوری انجام دهد که به قول معروف نه سیخ بسوزد و نه کباب. یعنی نه به اصل داستان صدمه ای وارد شود و نه از جذابیت های سینمایی  آن کاسته شود.و دلیل اینکه معمولا هوادارن کتاب از فیلم های ساخته شده از روی کتاب محبوبشان راضی نیستند همین تغییراتی است که در داستان ایجاد می شود.

باید این نکته را در نظر داشته باشیم که این گونه دست بردن در دل داستان بیش از آن که یک خبط تلقی شود به تفاوت های این دو رسانه یعنی کتاب و فیلم بر می گردد و عملا نمی توان این وسط یقه ی کسی را گرفت و او را متهم کرد. اینگونه تعصب به خرج دادن های نا بجا در طرفداری از کتاب باعث می شود نتوانیم آن لذتی را که باید،  از فیلم ببریم. جانبداری های کورکورانه آفت هنر تلقی می شود و برای قضاوت درست در مورد یک اثر هنری باید آنها را کنار گذاشت.

پی نوشت: عکس از فیلم غرور و تعصب است که از روی رمان معروف جین آستین اقتباس شده است.

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٥ توسط مرتضی بارویی



گوشه ی آشپزخانه ایستاده ام و دارم برای مهمان هایی که قرار است تا چند دقیقه ی دیگر برسند شربت درست می کنم. آشناهای درجه یک نیستند ولی مادرم اصلا دوست ندارد جلوی کسی(هر کسی) کم بگذارد. همیشه از همه کس بهترین پذیرایی را می کند و با وسواسی ستودنی بساط مهمانیش را پهن می کند. اینکه من دارم شربت درست می کنم اتفاق عجیبی است چون معمولا در این جور موارد به کسی اعتماد نمی کند. مخصوصا من.

پرتقالیش رنگ نارنجی زیبایی دارد که وقتی توی لیوان های بلوری می ریزمشان از این هم قشنگ تر می شوند. مادرم وارد آشپزخانه می شود و برای صدمین بار اخطار می کند که مواظب باشم و کف آشپزخانه را کثیف نکنم.
چند دقیقه ای هست که بغض سمجی گلویم را چسبیده و ول کن هم نیست. چشم هایم  کم کم داغ شده اند و من سعی می کنم خودم را مشغول کنم تا مبادا اشکهایم بریزند. نیم ساعتی هست که شربت آماده شده ولی من همین طور دارم هم می زنم و آب و شکرش را میزان می کنم.

چند وقتی هست که در احوالاتش دقت نداشته ام و متوجه تغییراتی که در خصوصیات اخلاقی و رفتاریش ایجاد شده است نبوده ام. راستش  چند وقته زیادی درگیر خودم بوده ام و کمی به این خانم بی توجه شده ام. و حالا روبرویم نشسته و دارد میوه ها را خشک می کند و داخل ظرفش می گذارد. من هم زیر چشمی نگاهش می کنم . همه ی این اتفاق ها کی افتاد؟ همه ی این تغییرات چطوری بوجود آمد؟

 با وجود تمام مهربانی ها و دلسوزی هایش عجیب مقتدر و تواناست. جوان تر که بود به راحتی می توانست یک مجلس بزرگ را سرو سامان بدهد، بدون اینکه چیزی از قلم بیفتد یا کنترل اوضاع از دستش خارج شود. به تنهایی هفت هشت تا بچه ی قد و نمی قد را بزرگ کرده است و بزنم به تخته،  برو بچ خوبی شده اند. مادرها اینگونه اند.همه شان.

اما امروز وقتی صدایم کرد و ازم کمک خواست اضطربی در صدا  و کارهایش حس کردم که تا همین امروز ندیده بودم. از کی اینجوری شد؟ پس من کجا بودم؟ همه ی این اتفاق ها جلوی چشمم افتاده و من ندیدمشان؟دلیل این همه اضطراب و ترس چیست؟  یعنی او دیگر آن بانوی توانا نیست؟

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و قطره ای اشک از چشمم جدا شد و افتاد توی یکی از لیوان های نارنجی. سرم را بلند کردم. هنوز روبرویم نشسته بود.هلویی در دستش بود و داشت چشم های خیسم را نگاه می کرد  و من که دیگر لبانم به لرزه افتاده بود گفتم: مادر.....کی پیر شدی که من  نفهمیدم؟


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۳۱ توسط مرتضی بارویی


شاهکارهای ادبی بیش ازآنکه مخلوق یک شخص(نویسنده) باشند محصول یک تمدن هستند.یعنی یک جامعه باید از لحاظ فرهنگی به رشد و بلوغی برسد که بتواند نویسنده و ادیبی خوش ذوق را در دل خود بپروراند و آن شخص به عنوان نماینده ی فرهنگش قلم به دست بگیرد و به آن شاهکار جلوه ی حضور ببخشد.. منظورم از این حرف ها کتمان نبوغ فردی در ایجاد یک اثر ادبی نیست.جامعه باید دردرک جمعی از احوالات به درجه ای برسد که بتواند یک نابغه را درون خود تربیت کند.فضای جامعه اجازه ی رشد و پختگی به شخصیت هنری فرد بدهد و کم کم آن اثر در ذهن و روح هنرمند جای گیرد و بعدها بر سپیدی کاغذ نقش ببندد.نمی دانم این چیزها تا چه حد درست هستند ولی من فعلا مبنای حرف هایم را بر این اصل(؟) قرار می دهم.

تمدن بریتانیا پنجاه سال پیش به چنین بلوغی دست یافت و توانست ارباب حلقه ها را از خود صادر کند. البته این تمدن چهار صد سال  پیش نیز با شکسپیر در جهان درخشیده بود.آثار شکسپیر تا حدودی حماسی هستند اما آن فانتزیسم و خیالپردازی ارباب حلقه ها را ندارد.

اما نکته ی طعنه آمیز قضیه اینجاست که فرهنگ ایران هزار سال پیش قلمش را به دست فردوسی بزرگ داد و او شاهنامه را خلق کرد. نمی خواهم اثر سترگی مثل شاهنامه را با ارباب حلقه ها مقایسه کنم چون اصلا قابل مقایسه نیستند. فقط وقتی از روی ارباب حلقه ها فیلمی بزرگ ساخته می شود، نمی توانم ساکت بنشینم و فخر فروشی هالیوود را ببینم. البته نمی شود آنها را سرزنش کرد که اگر سرزنشی باشد متوجه خود ماست. توانش را دارند و می سازند. ما هم فعلا باید منتظر باشیم ببینیم چه پیش می آید.که آیا معجزه ای رخ خواهد داد و ما می توانیم داستان های سیاوش و رستم و اسفندیار را برپرده ی سینما ببینیم؟


این قسمت از لحاظ فنی به خصوص جلوه های ویژه اش نسبت به قسمت های قبلی رشد قابل ملاحظه ای کرده است.انگار تمام انرژی عوامل فیلم برای این قسمت محفوظ مانده بود و اینجا به بدنه ی فیلم تزریق شده است. بازگشت پادشاه آشکارا از دو قسمت قبلی روان تر و منظم تر پیش می رود.همه ی شخصیت ها و پیچیدگی های دراماتیک شان در دو قسمت قبلی به طرز موشکافانه ای مورد بررسی قرار گرفته اند و حالا فقط داستانی است که باید سرانجام یابد و حلقه ای که باید نابود شود. کارگردان از خیلی از داستانک های فرعی رهایی یافته و حالا می تواند با خیال راحت و عدم ترس از پراکندگی داستان و ریتمش به پیش برود. و دقیقا اشکال این قسمت هم همین جاست. یعنی تمایل کارگردان به تمام کردن داستان یک جور بی هویتی به فیلم بخشیده است که یک نوع پس رفت نسبت به دو قسمت قبل است. اگر در  قسمت اول حرف از آرامش قبل از طوفان و غلبه ی نزدیک بدی بر جهان بود و اگر قسمت دوم حدیث تنهایی،تردید و سرگشتگی شخصیت ها بود، در قسمت سوم هم باید شاهد نابودی شر می بودیم که البته هستیم اما همان طور که گفتم  این اتفاق آن هویت یا به قول خودم آن طعم به یاد ماندنی را ندارد.

بازگشت پادشاه نیز بر اهمیت امید تاکید دارد که شاید مهمترین و قدرتمند ترین ابزار روح بشر باشد برای غلبه بر مشکلاتش باشد. در اواخر فیلم آراگورن تصمیم می گیرد تا سپاه اندک و خسته ی خود را به دروازه های سیاه یعنی دو قدمی چشم بزرگ ببرد و به سائرون اعلان جنگ بدهد.برای چه؟ فقط به این علت که برای مدتی حواس چشم بزرگ را متوجه ی خودش کند تا فرودو و سم بتوانند راه خود را در خفا به سمت کوه نابودی بپیمایند. و این در حالی است که آراگورن حتی نمی داند فرودو زنده است یا مرده. یعنی احتمال دارد برای هیچ و پوچ کشته شود. ولی او امید دارد و مهمتر از آن به امیدش ایمان دارد. درست قبل از آغاز نبرد صدایی هول انگیز از آسمان به گوش می رسد.صدای سائرون که آراگورن را خطاب قرار می دهد: آراگورن...آرزوی پادشاهی را به گور خواهی برد.

اما آراگورن برمی گردد به سمت لشکریانش (و ما) ، لبخند محشری می زند و به آرامی می گوید :« به خاطر فرودو....» و به سمت میدان می تازد.

اگر یادتان باشد گاندولف در قسمت اول در مورد گالم گفته بود:« حسم بهم می گه قبل از اینکه سفرمون به پایان برسه گالوم نقشی در این ماجرا ایفا خواهد کرد...خوب یا بد...» و کسی چه می داند خوب یا بد؟ اصلا قضاوت در این مورد لازم است؟ همین را بگویم که این گالوم بود که به خاطر عشقش به حلقه توانست آن را از دست فرودو که سرانجام او نیز اسیر وسوسه ی حلقه شده بود به در کند. همان طور که گفته بودم او یک عاشق واقعی است. صحنه ی سقوطش به درون آتش را که به دقت می بینیم متوجه می شویم حتی وقتی که نیمی از بدنش درون آتش فرو رفته بود خم به ابرو نیاورد و تنها زمانی ترسید که فهمید دارد از حلقه ی عزیزش جدا می شود.

و سرانجام حلقه نابود می شود و هابیت های کوچک نیز به شایر برمی گردند.حالا در قهوه خانه دور یک میز نشسته اند. به چشم یکدیگر نگاه می کنند. شایر همان شایر سابق است با همان مردمان. اما ما فقط می دانیم در طی این سفر چه چیزهایی که بر سر این هابیت های تا همین چندی پیش بی ارزش  نگذشته است. حتی شاه آراگورن هم در مقابل آتها تعظیم کرد در حالی که می گفت: «شما نباید به هیچکس تعظیم کنید.» که باز تاکید می کند بر قدرت روح و اراده ی این شخصیت ها.

در این نقد هایی که بر این سه قسمت نوشتم سعی کردم که بیشتر سیر داستانی و شخصیت پردازی را مورد بررسی قرار دهم و تا آنجا که مقدور بود از آوردن نام عوامل فیلم پرهیز کنم. به هر حال آنچه برداشتم از این شاهکار بود را نوشتم تا دینم را ادا کرده باشم.

دیالوگهایی از قسمت اول که بین فرودو و گاندولف رد وبدل می شود:

فرودو: کاش این حلقه به دست من نمی رسید.کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نمی افتادند.

گاندولف: همه در طول زندگیشون در چنین مو قعیت هایی قرار می گیرند.ولی تصمیم گیریش با ما نیست. تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکلی از زمان استفاده کنیم. تو این دنیا نیرو های دیگه ای هم به جز نیروی شیطانی وجود داره. تقدیر این بود که بیلبو حلقه رو پیدا کنه که در این صورت قسمت بود که بعدش به تو برسه. این فکر امید بخشیه. این طور نیست فرودوی عزیز....




ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢۸ توسط مرتضی بارویی



چند روز پیش ،شانزدهم تیر ماه،من تبدیل به یک جوان بیست و یک ساله شدم.یک سال دیگر به سنوات عمرم اضافه شد و وارد دهه ی بیست زندگیم شدم. می گویند این ده سال دوران طلایی زندگی انسان است. دوران لذت بردن از بی مسئولیتی و آزادی اخلاقی. شاید آخرین سال های کله شقی و جسارت های دور از منطق. بدن در اوج آمادگی است و می توان کارهای شگفت انگیزی با این عضلات ورزیده و آماده انجام داد. البته به شرط تمرین و تلاش. قرار است در طی سال های آینده اتفاقات بزرگی در زندگیم حادث شود. در حقیقت شالود ه ی فکری، اقتصادی و اعتقادیم در این دوران ساخته می شود. خلاصه این که همه ی زندگیم همین جاست. چشم انداز چند سال بعدش زیاد دیدنی نیست چون انتظار می رود بعد از آن زندگی آدم به ثبات و قرار برسد. از این می ترسم که نتوانم بین ثبات و سکون تفاوت قابل ملاحظه ای ایجاد کنم. فعلا سعی می کنم به این جنبه ی قضیه نگاه نکنم و فکر کردن در این باره را حواله کنم به همان دوران. به هرحال این جور افکار مرا می ترسانند. از این متنفرم که برنامه ی زندگی آینده ام زیادی مشخص باشد. از این متنفرم که زندگیم مسیری طی شده را بپیماید و بر مبنای برنامه ای همه گیر پیش برود. دوست ندارم بگویند در سی سالگی فلان اتفاق برایت می افتد و در چهل سالگی آن اتفاق دیگر....همیشه سعی کرده ام راه خودم را بسازم و چیزهای تازه ای دست پیدا کنم.

همیشه دوست داشته ام که از همه کس و همه چیز بیاموزم. از اتفاقات پیش پا افتاده درس های بزرگی بگیرم.تجربه کنم و یاد بگیرم. حتی در آخرین سال های عمرم هم در حال یادگیری باشم.مثل یک کودک لجوج و کنجکاو باشم. دیوانه ی آموختن ،دیوانه ی زندگی.

نگاهی به سال گذشته می اندازم. این یک سال برایم از اهمیت ویژه ای برخوردار است. کار بزرگ و خاصی نکرده ام اما اتفاقات قشنگ و گاها سختی برایم رخ داده اند که از همه ی این ها درس های بسیا زیبایی گرفته ام. خدایم را شکر می کنم به خاطر این هدیه ی سیصد و شصت و پنج روزی اش که با اتفاقات ریز و درشت تزئینش کرده بود. شوخی نیست. او در این یک سال روزیم را داده است و از خیلی حوادث تلخ و نامیمون مرا مصون نگاه داشته است. سپاس، سپاس خدای را عز و جل.... 

احساس می کنم در این مدت شخصیتم بیش از یک سال رشد کرده است. به چند سفر پربار رفته ام. با افرادی آشنا شدم و روابطی را تجربه کرده ام که همگی در رشد و شکل گیری شخصیتم نقش داشته اند.

این سال از بهترین سال های زندگیم بود. امیدوارم سال آینده از این هم بهتر باشد.


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/٢٠ توسط مرتضی بارویی

 

 

Deparure


برای نوشتن نقدی منصفانه درباره ی یک اثر هنری باید نگاهی منطقی و تا حد امکان دور از احساسات داشته باشیم. یعنی از تاثیر فیلم رهایی یابیم تا بتوانیم نقاط ضعف فیلم را هم ببینیم  و نقدمان برای خواننده حکم یک راهنما را داشته باشد. وظیفه ی یک منتقد همین است که بگوید فیلمی که شما می پنداشتید اثر بی نظیری است آنقدرها هم آش دهان سوزی نیست و برعکس. اما در مورد فیلمی مثل«عزیمت» باید بگویم....باید بگویم گور بابای نقد منصفانه.

کمی که با خودم فکر می کنم این سوال برایم پیش می آید که اصلا چرا باید تاثیری که این فیلم رویم گذاشته است را  انکار کنم. چرا باید این احساسات قشنگ را از قلبم بیرون کنم و با قلم بی رحم یک منتقد بنشینم و این فیلم را   تفسیر کنم . برخی از آثار هستند که انسان را به دنیایی دیگر می برند. به جایی خارج از مکان و زمان. سرزمینی که آنجا فقط ما هستیم و احساساتمان و دیگر هیچ.و آشکارا می دانیم فقط با دیدن آن فیلم بود که به آن سرزمین پا نهادیم.مطمئنیم این احساسات را جایی دیگر نمی توان یافت.شخصا به این فیلم ها می گویم فیلم طعم دار. شاید بعد از  دیدن این آثار صحنه  و یا سکانس خاصی در یادمان نماند اما کلیت اثر فضا و طعمی دارد که تا مدت ها زیر زبانمان باقی خواهد ماند. فیلم آنقدر یک دست و روان هست که هیچ صحنه ای از دل فیلم بیرون نمی زند.

«عزیمت» یکی از همین فیلم هاست که ما را به سفری پر بار و شگرف می برد و باز سرزمینی نا شناخته؛ بافته شده از احساساتی  ناب را به ما معرفی می کند. با زبانی نرم و لطیف از مرگ سخن می گوید. مرگ را پدیده ای روزانه، طبیعی و حتی دوست داشتنی معرفی می کند. مرگ و زندگی در این فیلم به شدت در هم آمیخته اند. انگار مرگ هم جزیی از  زندگی است نه پایان آن. اکثر فیلم هایی که  از مرگ سخن می گویند سعی می کنند آن را پدیده ای بزرگ و گاها هولناک نشان بدهند اما این یکی مرگ را اتفاقی عادی و زیبا جلوه می دهد. طنز لطیف جاری در فیلم هم به این قضیه کمک کرده است.و البته موسیقی شورانگیز فیلم که شیرینی مرگ را  به راحتی به مخاطب القا می کند.  

داستان فیلم درباره ی مراسمی عجیب و در عین حال شیرین  در ژاپن است که در طی آن بدن مرده را با مهارت و  آدابی خاص تمیز می کنند سپس صورتش را آرایش می کنند و او را داخل تابوت قرار می دهند. این کار باید مقابل اعضای خانواده مرحوم انجام شود اما به گونه ای که بدن برهنه ی مرده دیده نشود. شخصیت اصلی هم مردی است به نام دایگو که تازگی به این شغل روی آورده است. طبیعی است که در ابتدا از این کار چندش آور  که ابدا شئن اجتماعی ندارد خوشش نیاید ولی بعدها در طی همین آداب و رسوم عجیب و غریب به بلوغ و رشدی می رسد که حتی وقتی همسرش از او می خواهد کارش را رها کند، او قبول نمی کند. ما هم این تقاضای همسرش را غیر منطقی می پنداریم چون شاهد این مراسم بوده ایم و به همراه شخصیت اصلی به آن بلوغ دست یافته ایم. دوست داریم تا آخرش برویم. این سفر ادیسه وار نباید اینجا پایان یابد. و سر انجام همسرش هم دایگو را در حال انجام این مراسم می بیند و به زیبایی این کار پی می برد. در سکانس آخر فیلم دایگو پدر خودش را آرایش می کند و او را داخل تابوت قرار می دهد. این صحنه تاثیر عجیبی رویم گذاشت مخصوصا که  به روز پدر هم نزدیک هستیم .

در آن حد و اندازه نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم ولی دوست دارم بگویم لذت با هم بودن را ازدست ندهیم. تا هستیم قدر یکدیگر را بدانیم. نگذاریم مرگ عزیزانمان برایمان به افسوسی بزرگ تبدیل شود. و تا فرصت هست به عزیزانمان بگوییم دوستشان داریم.

این فیلم را ببینید و دو ساعتی خودتان را به دستان کارگردان بسپارید تا جنبه ی زیبای مرگ را نیز ببینید.


 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٢ توسط مرتضی بارویی


خیلی از منتقدین معتقدند که قسمت دوم ضعیف ترین بخش از سه گانه است.قبول دارم که ریتم فیلم گهگاه دچار نوسان می شود و بعضا کندتر از آنچه باید پیش می رود. اما شخصا این قسمت را از بقیه بیشتر دوست دارم.عاشق سکانس های نبرد هلمز دیپ (Helms deep ) هستم و همین طور رابطه ی بین شخصیت ها که نسبت به قسمت اول دقیقتر و ظریف تر تصویر شده است.

کارگردان به خوبی توانسته اضطراب قبل از آغاز نبرد را به مخاطب انتقال دهد. سکوتی مرگبار که قبل از آغاز طوفانی مهیب بر فضا حکمفرماست فقط با صدای حرکت پرچم های رقصان در باد و نفس پر از التهاب سربازان خدشه دار می شود. و کم کم از دوردست ها صدای نزدیک شدن ارتشی عظیم به گوش می رسد. در شیپورها دمیده می شود و بر کوس ها کوبیده می شود و همه چیز مهیای نبردی خون آلود و سرنوشت ساز است. پیتر جکسون کارگردان این سکانس های پیش از نبرد را چنان با مهارت ساخته است که مخاطب خود را به راحتی به فضای فیلم می سپارد. در سراسر این سکانس ها تماشاگر نمی تواند از فیلم چشم بردارد . انگار ما خودمان را در برابر سرنوشت جنگجویان مسئول می دانیم و نگرانیم که اگر لحظه ای حواسمان پرت شود بلایی بر سر یکی از شخصیت ها بیاید.علت جذابیت سکانس ها  این است که کارگردان فقط بر روی نبرد تمرکز می کند نه نتیجه ی آن.همه چیز به شدت در زمان حال می گذرد.انگار کارگردان هم آن شخصیت دانای کل نیست و همین باعث می شود مخاطب هیچگاه به پیروزی یا شکست شخصیت های داستان نیندیشد بلکه فقط می خواهد جنگ را ببیند و از هیجان و تعلیق نبرد لذت ببرد. درامی که کارگردان توانسته استادانه در دل صحنه های نبرد تزریق کند از علل اصلی جذابیت ارباب حلقه ها (هر سه قسمت) است.همین ویژگی این اثر را از سایر فیلم های ژانرش جدا می کند. چنین درامی را فقط در سکانس پایانی فیلم گلادیاور می توان یافت.

در یاران حلقه گفتگوی زیبایی بین فرودو و گاندولف در مورد گالوم صورت می گیرد:

گاندولف:« هم عاشق حلقه ست و هم ازش متنفره.همون طور که هم عاشق خودشه و هم متنفره.هرگز نمی تونه از شر نیازش به حلقه خلاص بشه».

فرودو:« حیف شد وقتی بیلبو فرصت داشت گالوم رو نکشت»

گاندولف:«بعضی ها که زنده هستند سزاوار مرگند و بعضی ها که می میرند سزاوار زندگی.تو می تونی قضاوت کنی فرودو. در صادر کردن حکم مرگ عجول نباش.حتی عقلا هم نمی تونن انتهای کار رو ببینند. احساسم می گه قبل از اینکه کارمون به پایان برسه، گالوم نقشی در این ماجرا ایفا خواهد کرد.خوب یا بد.....»

خوب یا بد؟ کسی چه می داند؟ گالوم یکی از ناب ترین شخصیت های سه گانه(و حتی تاریخ سینما) است.کشمکش درونی این شخصیت مسخ شده بسیار زنده و قابل باور تصویر شده است.در گیری بین گالوم و اسمیگل درون این موجود غوغا می کند و هر کدام سعی می کنند در این جسم نحیف حلول و تسلط پیدا کنند.هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که حلقه ی قدرت  که زمانی زیبنده ی انگشت سائرون بود، حالا سرنوشتش بازیچه ی سه مخلوق کوچک شود. دو هابیت و یک ...یک گالوم. او موجودی مسخ شده، ناتوان و وابسته است. اما ورای همه ی اینها او یک عاشق است.عاشقی که بدون حلقه نمی تواند زندگی کند و تمامی عمرش به پای حلقه سوخته است. اصلا خود شخصیت گالوم (که زمانی اسمیگل بود) زاییده ی حلقه است. گالوم فرزند عشقی نا مشروع است که با طمع شروع شد و با تغییر هویت اسمیگل به گالوم به پایان رسید.

و اما شخصیت گاندولف. او پیر دانایی است که همیشه حضور داشته است.آگاه به همه چیز است.نمی دانیم از کجا آمده و به کجا می رود.همیشه درست می گوید.در قسمت اول در قامت گاندولف خاکستری حضور داشت.قدرت چندانی نداشت و تقریبا کسی او را به حساب نمی آورد.اما در این قسمت وقتی به گاندولف سفید و درخشان تبدیل می شود؛ دیگر همه چیز عوض شده است.او اکنون قدرتمند و تواناست.در سکانسی که در مقابل شاه تئودن رو پوش خاکستری اش را انداخت و با درخشش خیره کننده اش توانست سارامان را از وجود شاه بیرون کند عملا آغاز ظهور و قدرت نمایی او بود. و در نبرد هلمز دیپ وقتی با اسب سفیدش بر سر سپاهیان تاریکی هجوم می آورد و انوار خورشید طلوع کرده از پشت او بر چشمان دشمنان می تابد، انسان را به یاد منجی خود در آخرالزمان می اندازد.

ارباب حلقه ها فیلمی آخرالزمانی است. نشانه های آخرالزمان در این اثر به خوبی قابل ردیابی هستند. تسلط بدی و شر بر جهان، خرابی و نابودی بناها،ناامیدی و صف کشیدن نیروهای خیر و شر برای نبردی نهایی و البته منجی انسانها در آن دوران.جالب اینجاست که این منجی گاهی فرودو است، گاهی گاندولف و گاهی آراگورن.


ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۳ توسط مرتضی بارویی

 

حدود پنجاه سال پیش پرفسور جان رونالد تالکین داستانی را درسه جلد منتشر کرد به نام ارباب حلقه ها که انقلابی بود در دنیای ادبیات اسطوره ای(فانتزی) به طوری که از آن به عنوان ایلیاد دوران ما یاد می کردند. این داستان خیلی زود مبنا و مرجعی شد برای اکثر آثار خیالی/اسطوره ای که در سال های بعد انتشار یافتند.داستانهایی نظیر جنگ ستارگان و هری پاتر به طور واضحی از ارباب حلقه ها سرمشق گرفته اند.پرفسور تالکین در رشته های تاریخ و زبان شناسی تخصص یافته بود بنابراین عملا مشکلی در خلق یک تمدن جدید نداشت.او وقتی هنوز یک دانشجوی جوان بود زبان و الفبای خود را اختراع کرد و  آن را زبان الفی((Elvish نامید. با تکیه بر مطالعاتش در زمینه های فرهنگی، تاریخی و مردم شناسی توانست در کتابش سرزمینی را خلق کند به نام خطه ی میانی(Middle Earth) که در آن گونه های متفاوتی از موجودات با تمامی بایسته های فرهنگی شان روزگاری خیالی را سپری می کردند. هابیت ها، اِلف ها، کوتوله ها، جادوگرها و ... که هر کدام تمدن و فرهنگ مخصوص به خود را داشتند.او در کتابش با به نمایش گذاشتن کوچکترین جزئیات زندگی روزمره ی مخلوقاتش ،جهان اسطوره ها را هر چه زنده تر تصویر می کند و انسان ها را نیز در گوشه ای از این دنیا جای می دهد.یکی از ساختار شکنی های کتاب همین است.یعنی توصیف کردن اسطوره به شکلی ملموس و واقعی.

این داستان یک لقمه ی حاضر و آماده بود برای سینما و با توجه به محبوبیت عامه ی کتاب می شد موفقیت عظیمی را برایش پیش بینی کرد. اما پرفسور تالکین تا زمانی که زنده بود اجازه نداد از روی کتابش فیلمی بسازند. او معتقد بود که ساخته شدن یک فیلم از روی کتابش به اثرش لطمه وارد می کند. پس از مرگش کمپانی نیو لاین توانست وراث تالکین را قانع کند و سرانجام در سال 2001 فیلم ارباب حلقه ها به نمایش در آمد.

سازندگان فیلم می دانستند که دارند فیلمی از روی یکی از شاهکارهای ادبی قرن گذشته می سازند و باید حواسشان باشد که کار شسته رفته ای ارائه دهند چون در غیر اینصورت عملا به دنیای ادبیات بی احترامی کرده اند.و پیداست که این قضیه را به خوبی درک کرده اند چون فیلم از لحاظ فنی واقعا در اوج است.معلوم است که روی تک تک نماهای فیلم کار شده است.فیلمبرداری بی نظیر است و کارگردان بهترین استفاده را از دوربینش در خلق میزانسن های مورد نظرش کرده است.تراولینگ ها و زوم بک ها و استفاده ی بسیار به جا از اسلو موشن به فیلم جلوه ای افسانه ای بخشیده است. بهتر است در مورد ویژگی های فنی فیلم بیش از این صحبت نکنم چون  اطلاعات کافی در این زمینه ندارم پس این کار را می سپارم به کاردانش.

با جرئت می گویم که هیچکدام از بازیگران این فیلم ستاره نیستند(لااقل تا قبل از این فیلم).البته بازیگران محشری هستند و  بازی فوق العاده ای از خود ارائه می دهند اما پیداست که فیلم عامدانه از ستاره های سینما پرهیز کرده است تا تماشاگر به خاطر فیلم به سالن سینما بیاید نه گروه بازیگرانش.شاید این فیلمی است که حتی فیزیک بازیگرانش در خلق میزانسن ها نیز نقش دارند. به عنوان نمونه، برای نقش الف ها از بازیگرانی استفاده کرده اند که صورت کشیده ای دارند: اورلاندو بلوم،لیو تایر و هوگو ویون.حتی انسان های فیلم نیز شمایل و چهره ای ماورای دارند: شان بین و ویگو مورتنسن(که چهره اش آدم را به یاد پرتره های حضرت عیسی در کلیسا ها می اندازد.). این ترکیب بازیگران به خودی خود مخاطب را وارد دنیای اساطیر می کند و اینکه این بازیگرها بهترین بازی ها را از خود ارائه دهند تماشاگر چاره ای جز باور کردن آنها ندارد و به راحتی تسلیم فضای فیلم می شود.

فیلم با یک مقدمه آغاز می شود که نقش کلیدی در روایت  ایفا می کند و یک اتفاق بزرگ در خطه ی میانی را شرح می دهد.ایزیلدور  با یک شمشیر شکسته انگشت سائرون را قطع می کند و در حقیقت با این کارش فنا پذیری شر مجسم را اثبات می کند.بعدها شمایل ها و نقاشی هایی از این لحظه ی مقدس را بر در و دیوار تالارهای روندل می بینیم که باز اهمیت این حماسه را نزد اهالی خطه ی میانی بازگو می کند. پس در طی فیلم ما بارها به این حادثه ارجاع داده می شویم بنابراین سر و شکل این سکانس باید چنان باشد که مخاطب از دیدن چندباره ی آن خسته نشود.یا به عبارتی، ساختاری کلیپ وار داشته باشد.و دقیقا همین اتفاق افتاده است.کیت بلانچت روی این سکانس با مونولوگی واقعه را شرح می دهد که بسیار هم شنیدنی از کار درآمده است.«چیزهایی که نباید از یاد می رفتند فراموش شدند.تاریخ به افسانه پیوست و افسانه اسطوره شد... ظلمت دوباره جنگل دنیا را فرا گرفت و شایعه هایی از وجود یک سایه در شب به گوش رسید.زمزمه هایی از یک ترس گمنام... .به زودی زمانی فرا خواهد رسید که هابیت ها سرنوشت حلقه را تعیین خواهند کرد... »

به محض پایان یافتن مونولوگ به سرزمین شایر می رویم جایی که مردمش همه ساده و بی آلایش هستند.سرزمینی سرسبز که که ساکنانش عاشقانه آن را دوست دارند.جایی به دور از هیاهوی اطرافش.یک سرزمین گمشده. و وقتی این نماهای سحرانگیز با موسیقی متن فوق العاده طرب آمیز ترکیب می شوند حسابی قند توی دل آدم آب می کنند و آدم آرزو می کند که کاش آنجا می بود.حس می کنیم که بهشت برین همین جاست و کم کم یادمان می رود که حلقه ای هست و شری و تاریکی.... ولی خیلی زود می فهمیم که این خیالاتمان دیری نخواهد پایید .به محض اینکه گاندولف به قدرت حلقه پی می برد، دیگر از آن نماهای دل انگیز خبری نیست.لانگ شاتها جای خود را به نماهای بسته و تنگ می دهند که برای ایجاد ترس و تعلیق مناسب هستند.از این به بعد از شادی و خوشبختی دور می شویم و تنها امیدمان به دو شخصیت مری و پیپین است که بار کمدی داستان بر دوش آنهاست.حالا دیگر با شر خالص مواجه هستیم با چشمی که در همه جا نفوذ می کند.در ابر ،سایه و تاریکی.یادم نمی آید در هیچ فیلمی، شر مطلق به این عظمت و قدرت تصویر شده باشد.اینجا صحبت از جاودانگی بدی و تاریکی است.سائرون برای اینکه به خود حیات جاوید ببخشد حلقه ای می سازد و قدرت خود را در آن حلقه می دمد.این حلقه جاذبه ای اثیری دارد و به راحتی قلب و ذهن حامل خود را مسموم می کند و حتی وقتی سائرون کشته می شود،می تواند دوباره به کمک آن حلقه تجسم پیدا کند و دوره ی تازه ی تاریکی را آغاز کند.

پس از مدتی هابیت ها به روندل،سرزمین الف ها می رسند.الف ها موجودات پاکی هستند که  می توانند معجزه کنند.شر و بدی در سرشت آنها راه ندارد.آنها با طبیعت آمیخته اند.حتی لباس و سلاح آنها نیز از طبیعت الگو برداری شده است.و روندل سرزمینی پاک و زیبا در دل طبیعتی افسون کننده است.سرزمین سلامتی و پاکی. اما وقتی این سرزمین را می بینیم ،این بار فریب بهشتی بودن آن را نمی خوریم.می دانیم شری وجود دارد و جنگی در پیش است.می دانیم این گلستان خنده واری بیش نیست. حتی الف ها نیز امیدشان را از دست داده اند.می دانند که دوران ها آنها به سر آمده است و دیگر جادوی آنها خریدار ندارد.اکنون دوران ناامیدی و آغاز تاریکی و شرارت است.

ارباب حلقه ها جولانگاه قدرت اراده ی شخصیت هایش است نه زور بازوی آنها.هیچکدام از جنگویان هیکل تنومند ویا عضلات در هم پیچیده ای ندارند.وقتی روح و اراده ای پولادین داشته باشند ،دیگر چه نیازی به زور بازوست.شخصیت آراگورن را در نظر بگیرید.این کاراکتر بارها تا آستانه ی مرگ و شکست پیش می رود اما تنها چیزی که نجاتش می دهد همان نیروی اراده  و اعتماد به نفسش است.در سکانس فوق العاده ی مرگ برومیر،آراگورن به او می گوید: «نمی دونم در خونم چه قدرتی دارم ولی قسم می خورم نگذارم شهر سفید سقوط کنه و نه اینکه مردممون شکست بخورن». دقت کنید که آراگورن می گوید در خونم نه در عضلاتم یا بدنم.این جا فقط سخن از روح و اراده است.بزرگترین توانایی های انسان. شاید برتری ارباب حلقه ها نسبت به آثاری مثل تروی همین باشد.خود حلقه هم که عملا نماد اراده و خوی شر و بدی و در حقیقت وسیله ای برای آزمایش توانایی روحی شخصیت هاست  که اکثرا در این آزمون شکست می خورند مگر یاران حلقه که همگی اراده ای پولادین دارند.

سم :« آینده یعنی امید»

برومیر:«صدای اونو توی سرم شنیدم.اون راجع به پدرم و گاندور صحبت کرد.به من گفت هنوز هم بارقه ای از امید هست.ولی من نمی تونم ببینمش.  از زمانی که امید داشتیم خیلی گذشته....»

 از اوایل پیدایش سینما فیلم های زیادی از امید سخن گفته اند و یکی از بهترین هایش همین ارباب حلقه هاست.جو سنگینی از ناامیدی بر هر سه قسمت فیلم حکمفرماست اما همیشه در بدترین شرایط بارقه ی ناچیزی از امید در دل تاریکی وجود دارد که  سوسو می زند و بعدها همان نور کوچک از دل ظلمت زبانه می کشد و یاران حلقه و دنیا  را نجات می دهد.شاید پیام اصلی فیلم این باشد که شر با تمامی عظمتی هم که داشته باشد باز نخواهد توانست جهان را در بر بگیرد و یا برای مدتی طولانی تداوم یابد. چون اصلا سرشت جهان این نیست. در این دنیا شر و بدی نمی بایست حضوری طولانی داشته باشد.قانون جهان نمی تواند این را بپذیرد.پس پلیدی با تمام عظمتش از بین خواهد رفت و دوباره دنیا در نور و روشنی غرق خواهد شد.

برومیر:«بالاخره یه روز به شهر سفید بر می گردیم. و نگهبانهای قصر به همه خواهند رسوند که سرداران گاندور بازگشتند»

یکی از بهترین شخصیتهای این قسمت برومیر با بازی معرکه ی شان بین است.همان طور که می بینید خیلی از دیالوگهای محشر فیلم از دهان او خارج می شوند.کارگردان هم به این قضیه واقف بوده است و سکانس مرگ او را به شکوه هر چه تمام تر برگزار کرده است.که به جرئت می توانم بگویم یکی از بهترین سکانس های مرگ در تاریخ سینماست.او شخصیتی است شجاع اما پر از تردید.پدرش او را به روندل فرستاده تا بتواند حلقه را برباید و از آن برای نجات گاندور استفاده کنند.اما می دانیم که این عملا امکان پذیر نیست.برومیر از طرفی می خواهد فرمان پدرش را اجابت کند.«پدرم آدم نجیبیه ولی قدرتش داره از بین میره و مردم دارن ایمانشونو از دست میدن.تنها امیدش به من بود که اوضاع رو سروسامون بدم.من می خوام عظمت پدرمو بهش برگردونم.....»در قسمت دوم خواهیم دید که پدرش آنقدرها هم آدم عاقلی نیست.حال برومیر در تردیدی بزرگ غوطه ور است. ولی آنقدر قدرتمند و پاک سرشت هست که در آخرین لحظه تصمیم درست را می گیرد و در راه افتخار کشته می شود.

شیمی بین یاران حلقه نیز محشر از کار در آمده.شکل گیری صمیمیت بین آنها در طی این سفر بسیار طبیعی جلوه می کند.بدور از اغراق و بزرگنمایی.شخصیت لگولاس و گیملی که در ابتدای سفر به خون یکدیگر تشنه اند و ولی بعدها بدجوری به هم انس پیدا می کنند.و یا رابطه ی بین برومیر و آراگورن:

برومیر در لحظه ی مرگش:«دنیا سقوط خواهد کرد و همه جا رو تاریکی خواهد گرفت.شهر سفید نابود خواهد شد.

آراگورن:« «نمی دونم در خونم چه قدرتی دارم ولی قسم می خورم نگذارم شهر سفید سقوط کنه و نه اینکه مردممون شکست بخورن»

برومیر:«من تو رو مثل برادرم دنبال می کردم؛راهنمام؛پادشاهم.»

ارباب حلقه ها یک اقیانوس است و این مطلب من نمی تواند تمامی جوانب آن را بررسی کند.این کار نه در حوصله ی من است و نه شما.به هر حال من تلاشم را میکنم.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۳/۳۱ توسط مرتضی بارویی

این اشعار را تقدیم می کنم به همه ی انسان های مردد.کسانی که نمی دانند چه تصمیمی بگیرند و زندگی شان بدجوری معلق مانده است.افرادی که عاشقند اما.....به یکی از همان اما های بینهایت راه عشق دچارند:


شبی نموری ثانیه ها بر قلبم سنگینی خواهد کرد

آن زمان که نسیم بوی تو را دارد

و آسمان نگاه تو را می پراکند

پژواک صدایت همدم تنهایی هاست

چشم گشودن هر سحرگاه با نوازش نگاهت

ونبود هر شامگاه با امید دیدارت

بودنت را باور نداشتم

و نبودنت

کابوس لحظه های تنهایی.........




مانده ام در سکوتی مواج

که تلاتم اقیانوس ها به ذره ی از آن می ماند

دیرگاهی است

اشکهایم بر دیواره های دلم می غلتد

بر تار و پودم بهتی پنجه افکنده

و چشمانم

خشکیده و بی توقع

مرا از اوفتادن نگاه می دارند

کنون ترسی یخ زده ام که دهان به دهان می گردد

و بی حاصلی جنگی درونی

و اگر دست خداوند بر شانه ام نبود

این نیز نبودم......

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۳/٢٠ توسط مرتضی بارویی


سینما را بدون برخی از فیلم ها نمی توان متصور شد. آثاری که جریان ساز شدند و عملا تاریخ سینما را به دوره ی قبل و بعد خود تقسیم کردند.شاید اگر این فیلم ها ساخته نمی شدند اکنون با سینمای متفاوتی روبرو بودیم . بزرگانی که این فیلم ها را ساختند به کارگردان هایی صاحب سبک مبدل شدند و نام خود را به عنوان یک پیشرو جاودان ساختند. آثار کلاسیکی مثل «بربادرفته»، «کازابلانکا» ،«رزمناو پوتمکین»، «همشهری کین». که این آخری هنوز هم عجیب تر وتازه می نماید.این فیلم در دوره ای ساخته شد که هنوز سینمای مدرن قوام نیافته بود. و شگفت اینکه می توان رگه هایی از پست مدرنیسم را در این فیلم یافت. و نمونه های جدیدتری مثل «پدرخوانده»، که با وجود روایت مدرنش، عادت داریم جزو کلاسیک ها قرارش دهیم. یا « پالپ فیکشن» که عملا آغازگر سینمای پست مدرن آمریکاست. سینمایی که در آن مخاطب و تاثیر گذاری بر او در درجه ی اول اهمیت قرار دارد و بعد از آن داستان فیلم.

چند سالی گذشت و دیگر از این فیلم های تاریخ ساز تولید نشد.تماشاگران نگران شده بودن و زمزمه هایی از مرگ سینما در هزاره ی جدید به گوش می رسید. تا اینکه در همان اوایل هزاره شاهکاری به نام ارباب حلقه ها ظهور کرد و به همه ثابت کرد که سینما هنوز نفس می کشد، حتی بهتر از قبل.

وقتی برای اولین بار ارباب حلقه ها را دیدم، فهمیدم که این یکی حرفی برای گفتن دارد و هدفش فقط به رخ کشیدن جلوه های تصویری و  هنر گریمورش نیست.البته قبول دارم که مخاطب عادی سینما وقتی فیلم را می بیند فریفته ی جلوه های ظاهری آن می شود و نمی تواند به بطن فیلم دست یابد وحتی گهگاه  خط داستانی را نیز گم می کند وبا توجه به زمان طولانی فیلم (که ابدا اشکال نیست) تمایلی هم از خود نشان نمی دهد که فیلم را دوباره ببیند.به هر حال هر کس به اندازه ی معرفتش(!) از این اثر بهره می برد.

مخاطب ایرانی هیچگاه با ژانر فانتزی رابطه ی خوبی نداشته است و دلیل عدم استقبال از آثاری مثل جنگ ستارگان و هری پاتر دقیقا همین است. بدیهی است که ارباب حلقه ها هم مورد کم لطفی ما ایرانی ها قرار بگیرد. شاید ما عادت کرده ایم که دست و پای تخیلات مان را هم با بند قانون و سنت ببندیم.انگار می ترسیم عنان ذهنمان را باز کنیم و به این اسب وحشی اجازه ی جولان دهیم.

به هرحال احساس می کنم که باید چیزی در مورد ارباب حلقه ها بنویسم تا دینم را نسبت به این فیلم ادا کنم(!). شاید اگر این فیلم را در سالن سینما می دیدم و حس می کردم عده ای در این مکاشفه همراه من بوده اند، دیگر نه دینی در کار بود و نه ادای دینی.شاید اگر فریادها و یا   خنده های ی غریبه ها را در سالن تاریک سینما می شنیدم و به یک لذت مشترک با کسانی که آنها را نمی شناسم دست می یافتم و مطمئن می شدم که دیگران هم از این شاهکار بهره مند شده اند، دیگر این کارها لازم نبود.

می خواهم این سه گانه را دوباره ببینم و به سرزمین پریان و افسانه ها سفر کنم. می خواهم به اعماق تاریخی بروم که شاید(روی شاید تاکید دارم) سپری نشده باشد. منتظر باشید.   

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۳/۱٧ توسط مرتضی بارویی

 یکی از شب های زمستان هفت یا هشت سال پیش است. دانه های ریز برف رقص کنان با ناز روی زمین می نشیند. اولین برف همیشه زیباترین است. و این سپیدهای کوچک هر چه دیرتر به زمین می نشینند تا زیبایی شان را هر چه   بیشتر به رخ زمینیان بکشند.  از پنجره ی اتاقم حیاط خانه ی جدیدمان را  ورانداز می کنم. توی این فکر هستم که چه بازی هایی توی این حیاط شلوغ و پلوغ بیشتر به آدم می چسبد. یک باغچه ی نسبتا بزرگ نصف حیاط را اشغال کرده است و همین باعث می شود که فوتبال را از لیست بازی هایم خط بزنم و این کار را در حالی می کنم که دارم به سازنده و معمار این خانه  فحش و ناسزا نثار می کنم. مادرم هم امشب نمی دانم به چه علتی در یک عملیات فوق استثنایی تصمیم گرفته است کله پاچه درست کند. همان طور که دارم بوی رعشه آور این غذا را از ذهنم ( باور کنید این بو تا لابلای رشته های خاکستری مغزم رسوخ کرده است) بیرون می کنم یک جفت چشم سبز رنگ که درخشش خیره کننده ای دارند از دل تاریکی بیرون می زنند.  بعدها این چشم ها بخش عمده ای از دوران نوجوانی مرا به نظاره نشستند. این دو زیبا متعلق به گربه ای بودند که عجیب در دل من جا خوش کرد و شاید به بهترین همبازی من تبدیل شد.

این خاطره عجیب در ذهنم زنده وملموس باقی مانده است. نمی دانم  چه اهمیتی برای من دارد که این طور گذر زمان را تاب آورده است. شب های مهمتری هم هستند که دوست دارم آنها را در ذهنم مرور کنم اما هر چه تلاش می کنم چیزی جز یک سری تصاویر شبح مانند و غبار گرفته به یاد نمی آورم. راستی این چیزها دست کیست؟ اصلا چرا باید یاد چنین شبی  در ناخودآگاهم حک شده باشد؟ شاید آن شب هم برایم مهم بوده من خبر نداشته ام.شاید اهمیتش در این باشد که هفت یا هشت سال بعد به یادش بیفتم و این چرت و پرت ها را سر هم کنم. کسی چه می داند؟

عده ای معتقدند که هویت هر فرد خاطرات اوست. یعنی من وجودی هر شخص  خاطرات و تجربیاتیست که در طول زندگیش از سر گذرانده است. آیا می توان  این قضیه را انکار کرد؟  بالاخره هر کسی در لحظه ای خاص در مکانی معین حضور داشته است و از زاویه ای خاص به رویدادی چشم دوخته است که با هیچ کس دیگر مشترک نیست. دو نفر نمی توانند همزمان در یک نقطه حضور داشته باشند. حال بیایید فرض کنیم دو نفر در طول عمرشان دقیقا خاطرات یکسانی را تجربه کرده باشند. یعنی یک سیر مکان/زمانی یکسان را طی کرده باشند.آیا این دو نفر یک شخصیت دارند؟ شاید هر کدام از این دو از رویدادهای اطرافشان درس های کاملا متفاوتی گرفته باشند و حوادث تاثیرات مختلفی بر.....بر.....دنبال  کلمه ی دیگر می گردم ولی باید بگویم شخصیت. بله! هویت ما خاطرات ما نیست بلکه آن تاثیری  است  که حوادث اطرافمان بر آن چیزی می گذارند که آن را شخصیت یا هویت می نامند.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٢٢ توسط مرتضی بارویی

به نام خدا

چند روز پیش دو فیلم جدید لئوناردو دی کاپریو به دستم رسیدBody of lies  و Revolutionary road  . دیدن بلافاصله ی این دو فیلم برایم خیلی جالب بود.

Body of lies  یک تریلر جاسوسی هوشمندانه و نفس گیر است که داستانش در دل خاور میانه پیش می رود.این سبک فیلمها معمولا شخصیتهای زیادی دارند اما این یکی کارش را با چهار شخصیت اصلی پیش می برد و همین به برقراری ارتباط راحت تر تماشاگر با کاراکترها منجر شده و دست کارگردان را برای وارد کردن جزئیات دراماتیک به فیلم باز گذاشته است. بگذارید اعتراف کنم که دی کاپریو و راسل کرو بازیگران محبوب من هستند و خب حضور آنها در این فیلم ممکن است به قضاوت نا عادلانه ی(یا فوق عادلانه ) من منجر شود.ولی به هر حال به سختی می توان چشم از این فیلم برداشت چون تا آخر با ریتمی پر هیجان پیش می رود و مخاطب را با خود همراه می کند. در مورد بازی گلشیفته فراهانی هم باید بگویم که چیزی نزدیک به فاجعه است. نا شکری نمی کنم همینکه یک بازیگر جوان ایرانی در اولین گام بین المللی اش با استادانی مثل ریدلی اسکات و دی کاپریو همکاری کرده است جای شگفتی و شکر گذاری دارد . گلشیفته نقش یک عرب نیمه ایرانی را خوب بازی می کند اما نقش یک پرستار را اصلا خوب در نیاورده است.طریقه ی سرنگ دست گرفتنش و یا کار با وسائل پزشکی آدم را متقاعد می کند که این دختر آنقدر از حضور در این فیلم خوشحال هست که فراموش کرده که باید بازی هم بکند نه اینکه فقط آنجا باشد.سال گذشته هم شاهد حضور یک بازیگر ایرانی در فیلم آمریکایی بودیم.بازی همایون ارشادی در فیلم بادبادک باز(kiterunner) بدون اغراق شاهکار بود و چیزی که در ذهن مخاطبان این فیلم ماند بازی فوق العاده ی این بازیگر بود.

اما revolutionary road یک درام دقیق و نکته بین است که به رابطه ی بین یک زن و شوهر آمریکایی در دهه ی پنجاه می پردازد.دی کاپریو و کیت وینسلت در این فیلم غوغا کرده اند.صحنه های جر و بحث این دو آنقدر طبیعی و دیدنی از کار در آمده است که تماشاگر را حیرت زده می کند.فیلم به خوبی به کندوکاو رابطه ی بین زن و شوهر پرداخته است.عشق این دو نسبت به هم و گهگاه نفرتشان از هم بسیار ملموس جلوه می کند.رابطه ی این زوج به سردی و سستی گرائیده است. کمتر چیزی می تواند آنها را شاد کند.قضیه وقتی آزاردهنده تر می شود که همه ی اطرافیان آنها را زوجی خوشبخت و کامل می دانند و فقط یک دیوانه حال واقعی آنها درک می کند. به همین دلیل آنها تصمیم می گیرند به اروپا مهاجرت کنند. شاید با رفتن به پاریس اوضاع متحول شود. شاید هم نه! در سکانس آخر فیلم زن همسایه شروع می کند به بد گویی از این زوج که همه آنها را زمانی ایده آل ترین زوج می دانستند. اما شوهرش دست می برد به جیبش و سمعکش را خاموش می کند. انگار او نمی خواهد تصویر قشنگی که از این زن و شوهر در ذهنش بود خدشه دار شود. بالاخره باید یک جایی یک زوج ایده آل وجود داشته باشد.

رضا کیانیان در کتاب شعبده ی بازیگری می نویسد که بازیگر مثل شعبده باز است.هر دو باید مخاطب خود را حیرت زده کنند و این دقیقا کاریست که دی کاپریو و وینسلت در این فیلم انجام داده اند.


می بینید؟ در دنیای قشنگی زندگی می کنیم. دنیایی که در آن ماجراهای متفاوتی در حال وقوع هستند. داستانهایی به کوچکی و به سادگی روابط بین الملل و مناقشات سیاسی و داستانهایی به عظمت و پیچیدگی رابطه ی بین یک زن و مرد.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱٦ توسط مرتضی بارویی

دلهره ی عجیبی دارم. احساس می کنم زمان از حرکت ایستاده است و انگار من تنها انسان روی زمین هستم. از نیمه شب گذشته است و من هنوز از جایم تکان نخورده ام. بوی باران بهاری از پنجره ی نیمه باز اتاقم خودش را مهمان من کرده است. تازگی بی نهایت شیرینی هوا را پر کرده است. و من.....من در تردیدی عظیم فرو مانده ام. لبانم بین لبخند و سکوت مردد هستند. اقیانوسی از اشک پشت چشمانم جمع شده است و پلک هایم مذبوحانه تلاش می کنند تا از جاری شدن اشک بر گونه هایم جلوگیری کنند. در آستانه ی گرفتن تصمیم بزرگی هستم. اینکه آخرین اپیزود Friends   را ببینم یا نه.چون اصلا نمی توانم تصور کنم بعد از اینکه تمامش کردم قرار است چه اتفاقی بیفتد ؟چه چیزی در زندگیم تغییر می کند؟  حالا با جرات می گویم این چیزی بود که زندگیم را به دو دوره تقسیم کرد.دور ه ی قبل از Friends  و دوره ی بعد از آن. به راحتی از این دوران به عنوان عصر طلایی زندگیم یاد خواهم کرد.چون از دل این پدیده (اصلا دلم نمی آید بنویسم سریال) درس های بزرگی آموختم. اصلا هنر هفتم همین است. که از دل تصویرهای متحرک درس گرفت و آنها را در زندگی به کار بست. هر فیلمی مانند جلا دهنده ای است که روح انسان را صیقل می دهد و احساساتی را به او هدیه می کند که هیچ جای دیگر نمی توان آنها را تجربه کرد مگر در سالن های سینما یا در مقابل مانیتور های رایانه های شخصی و یا.......

ارسطو زمانی از آرمان شهر سخن گفت. جایی که مردم همه ثروتمند هستند و دانشمندان حکومت شهر را در دست دارند.سهراب این مدینه ی فاضله را پشت دریاها می دید.شهری که در آن هر کودکی شاخه ی معرفتی در دست دارد. اما من می گویم که شهر آرزو های من داخل یک کافی هوس کوچک در گوشه ای دنج از نیویورک سیتی است. پاتوق شش نفر که ابدا کامل نیستند. اشتباهات بچه گانه ای می کنند. با هوش یا ثروتمند نیستند. اما همدیگر را دوست دارند و فقط کنار هم احساس آرامش می کنند. و به گمانم دست هر کدامشان شاخه ی معرفتی هست. و از نظر من این زندگی آرمانی انسان قرن بیست و یکم است. چه کسی است که با دیدن این مجموعه آرزوی چنین روابطی را نکرده باشد؟

Friends  یک اثر کاملا شهری و فولکوریک است.نیویورک هم یکی از شخصیتهای اصلی این مجموعه است. یعنی نمی توان حوادث فیلم را در جایی دیگر تصور کرد.اگر این شخصیت ها در شهر دیگری بودند مطمئنا با اثر متفاوتی روبرو می شدیم. اما شگفتی من اینجاست که چگونه چنین داستان هایی که به شدت وابسته به محیط هستند، می توانند به راحتی با انسانهایی در آن سوی کره ی خاکی ارتباطی به این زیبایی برقرار کنند. انگار هرگز مانعی به نام اختلاف فرهنگی  بین انسان ها وجود نداشته است.خب جملاتی که در بالا نوشتم یک کلمه را در ذهن درج می کند:شاهکار

من به این شخصیتها خو گرفته ام ، با آنها زندگی کرده ام، خندیده ام ، گریه کرده ام، فریاد زده ام و با آنها بود که لذت دوستی های پایدار را تجربه کرده ام. و حالا که همه چیز (واقعا همه چیز) تمام شده است نمی دانم چه کنم.این شخصیتهای بی نظیر حالا دیگر گوشه ی دلم جا خوش کرده اند. ولی من خودم را انسان خوشبختی می دانم چون جوانیم را با چنین شاهکاری آغاز کرده م. چون با چنین شخصیت هایی ، با چنین دوستانی آشنا شده ام.

برای نقد کردن یک اثر باید علایق را کنار گذاشت و با دید منطق به آن نگاه کرد. اما من چگونه می توانم نگاه عاشقانه ام را از این بی نظیر بر گیرم.از همه ی اینها گذشته Friends  برشی ناب از زندگی است. اگر غریبه ای از من بپرسد زندگی روی زمین چگونه است، من بی تردید Friends  را به او پیشنهاد می کنم.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٧ توسط مرتضی بارویی

به نام خدا

ما آدم ها خواه ناخواه اطرافیانمان را مورد قضاوت و داوری قرار می دهیم. براحتی صفات منفی دیگران را بزرگتر از آنچه که هست می بینیم و بعدها آن شخص را با همان صفت مبالغه شده به یاد می آوریم. که البته این پیش داوری ها در برخوردهای اول شدیدتر و ماندگارتر هستند.برای همین دیدارهای اول از اهمیت ویژه ای برخوردارند .شاید بهتر بود به جای قضاوت می گفتم برچسب گذاری.آن خصوصیت اخلاقی که از نظر ما برجسته و نمایان تر بود را مثل برچسبی روی صورت شخص مقابل می چسبانیم و عملا از آن به بعد فقط آن صفت را می بینیم نه آن شخص را.در بدترین حالت انسان دیگر اطرافیانش را نمی بیند و فقط پلاگاردهایی را می بیند که دور و برش را پر کرده اند.بقیه ی آدم ها حکم یک برگه را دارند که رویش فقط یک یا حداکثر دو صفت نوشته شده است. این نوع نگاه انسان را تنها و گریزان از جامعه می کند و باعث می شود که او لذت زندگی اجتماعی را از دست بدهد. لذت پیدا کردن دوستان جدید، ارتباط های ناب و آشنایی با کسانی که تا چندی پیش غریبه ای بیشتر نبودند. کنار گذاشتن این پیش داوری ها کاریست مشکل و به نظر من عملا نمی توان آن را از بین برد. ولی با کسب مهارتهای اجتماعی و البته بازنگری و اصلاح اخلاقیات خود و حق دادن به دیگران می توان مقدار و شدت آن را به صفر میل داد. باید بدانیم که هر کسی حق زندگی دارد. باید به کاراکتر دیگران احترام گذاشت و آن را با ارزش دانست. احترام گذاشتن با مؤدب بودن تفاوت اساسی دارد. مؤدب بودن کار شاق و سختی نیست. کافیست یک سری دستورالعمل ها ی از پیش تعیین شده را رعایت کرد. اما احترام گذاشتن کار مهم و تقریبا دشواری است. یعنی حق دادن به دیگران و برای اینکار باید ذهن و روح جلا یافته ای داشته باشیم. ما هم می توانیم گاهی اشتباه کنیم. ما هم گهگاه پایمان را از گلیم مان درازتر می کنیم. در گفتگوها، در روابط، در مجادله ها و در بحث ها(که ما ایرانی ها نمی دانیم چگونه بحث کنیم و بیشتر کارمان به نزاع می کشد تا بحث) باید پنجاه درصد حق را به طرف مقابل بدهیم. شاید هم بیشتر.

من این اشتباه را در مورد یکی از همکلاسی هایم مرتکب شدم. در نگاه اول او را پسری غیر قابل تحمل و بی شعور(نه بیشعور) یافتم. از آنهایی که باید فقط از کنارشان رد شد و اگر سلامی هم نکردیم که چه بهتر. یکی دو سالی از من کوچکتر بود و بی نهایت نا چیز به نظر می رسید. با دیده ی تحقیر به او نگاه می کردم و خلاصه یکی از آن افرادی بود که ثابت می کردکه من بدترین شخص زندگیم نیستم. اما خیلی زود به حقیقتی پی بردم که خیلی چیزها را زیر سؤال برد. فهمیدم که این پسر هجده ساله خرج خانواده اش را می دهد. از پدرش چیزی نمی دانم اما این را می دانم که از خروس خوان از خانه می زند بیرون و تا شب کار می کند. کار سختی هم دارد. کابینت سازی.صبح تا شب با این ورق های آلمینیوم ور می رود تا شاید از دل این آهن پاره های زمخت نانی در آورد و شب در سفره ی خانواده اش بگذراد.

این چیزها را که شنیدم در شوکی عظیم فروماندم. از خودم بدم آمد. کمی  که فکر کردم دیدم این پسر دارد بزرگترین کاری که یک مرد می تواند بکند را هر روز انجام می دهد. او هر روز خودش ، وقتش و توانش را فدای خانواده اش می کند. پسرک هجده سال بیشتر ندارد. این سن، زمان رویاهاست، سن امید به فرداهای روشن، زمان چشیدن طعم شیرین خیزش نرم آرزوهای معصوم کودکی به سوی دنیایی به نام واقعیت. کاری ندارم که دست سرنوشت او را به اینجا کشانده و از این قبیل حرفها. او دارد کار بزرگی انجام می دهد و مطمئنا دیر یا زود به پاداشی عظیم دست پیدا خواهد کرد. او هر روز به چیزی تحقق می بخشد که از نظر من یک افسانه است.

این اتفاقات مرا وا داشت تا به گذشته نگاهی بیندازم و ببینم واقعا بزرگترین کاری که در طول زندگیم انجام دادم چه بوده است؟ چیزی پیدا نکردم.

حالا این پسر برای من مرد بزرگی بود.کسی که شایسته ی احترام و توجه بود. دیگر فقط او را یک یارو نمی دیدم. وقتی پس از مدتی با او روبرو شدم، رفتم جلو، سلام کردم، دستش را تکان دادم و اسمش را پرسیدم. گفت: امید

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۳ توسط مرتضی بارویی

وقتی که می خواستم وبلاگم را راه بیاندازم به خودم قول دادم که حداقل اینجا چیزی از سینما ننویسم. بعضی وقتها که می خواهم برای دوستانم از سینما صحبت کنم، می توانم از نگاه ها و سنگینی غیر معمول نفسهای شان این اعتراض را بشنوم که: اییییش !باز این مرتضی شروع کرد از سینما صحبت کردن.و مجبور می شوم قبل از اینکه چیزی بخوره توی دهنم حرفهایم را تمام کنم.اما قضیه به این سادگی ها نیست.نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و وقایع دراماتیک اطرافم را به فیلم و سینما ربط ندهم.به قول سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم         نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

همان طور که گفتم می خواستم در مورد سینما ننویسم ولی شاهکاری مثل وال-ای به راحتی می تواند همه ی محاسبات را بر هم بزند. این فیلم(به قول امیر قادری ابدا دستم نمی رود بنویسم انیمیشن) یکی از آنها بود که خیال آدم را راحت می کند که سینما هنوز نمرده است. در سالی که به فیلمی مثل میلیونر زاغه نشین اسکار می دهند، نمایش وال-ای مثل زنده برگشتن از یک حمله ی قلبی است. دیگر زمان آن رسیده است که ا نیمیشن را جدی بگیریم. حالا کارتون ها به جزیی جدا نا پذیر از سینما تبدیل شده اند و خیزشی که چند سال پیش کمپانی پیکسار برداشته بود اکنون به پروازی به بلندای شاهکارهای کلاسیک سینما تبدیل شده است.  

نمی خواهم دست به نقد وال-ای ببرم چون نقد چنین اثری نه در توان و حوصله ی من است و نه اینجا جایش است. این فقط یک نامه ی عاشقانه است به فیلمی که بسیار دوستش دارم.

 شخصیت وال-ای به شدت یادآور افسانه ی سیزیف است. انسانها زمین را ترک کرده اند و احتمالا فراموش کرده اند که آخرین ربات را خاموش کنند. حالا این ربات چه باید بکند؟ همان کاری که سال ها پیش انسان ها  برایش برنامه ریزی کرده اند: جمع کردن زباله ها. اگر انسان ها هنوز روی زمین بودند، شاید این کار او معنایی داشت  چون بالاخره می شد هدفی پشت کارهای او دید. این دیدگاه  تا حدودی  فاشیستی به نظرمی رسد.  واقعا بردگی بهتر است یا بیهوده گی؟ خودم که نمی دانم! آزادی را می پرستم اما به همان اندازه از بیهوده گی متنفرم. سیزیف مجازات شد و باید بهایی می پرداخت.می بایست تخته سنگ بزرگی را به قله ی کوهی بلند می رساند اما به محض اینکه به آن بالا می رسید، سنگ به پایین پرتاب می شد و او مجبور بود که این کار طاقت فرسا را دوباره انجام بدهد. و همین طور تا پایان روزگار این روند ادامه داشت.  در افسانه آمده است که بزرگی سنگ آنقدر بود که سیزیف برای حرکت دادنش باید انرژی زیادی خرج می کرد. آیا چیزی که این مجازات را هولناک می کند این است؟ مطمئنا نه! ترسناکی این قضیه به بیهودگی بی انتهای آن است. خیلی سخت است وقتی سیزیف می بیند که حاصل زحماتش از بالای کوه به پایین پرتاب می شود.  بیایید فرض کنیم که سنگ همان بالا می ماند.آیا این چیزی را عوض می کند؟ اگر این،  قهرمان قصه ی ما را خوشحال می کرد باید بگویم که با یک اسطوره ی احمق طرف هستیم. با چنین فرضی آیا سیزیف چیزی به دست می آورد؟نه خیر. کل قضیه آنقدر بر بیهودگی استوار است که هر بلایی هم سر سنگ بیاید اندکی از رنج این مجازات کم نخواهد شد. باید بگویم کل این ماجرا در دنیای مردگان بعنی در اعماق زمین(طبق اعتقاد یونانیان) می گذرد. جایی بسیا شبیه جایی که اکنون وال-ای در آن اقامت دارد. همه چیز این ربات کوچک یادآور سیزیف است البته به جز چشم های بی نظیرش که انگار می توانند زمان را بشکافند و همه ی اسطوره ها را جا بگذارد و  مانند ققنوس در دنیا طاق باشد. روزگار و تقدیر دست به دست هم می دهند تا وال-ای به سیزیف دوم تبدیل شود اما قبل از اینکه پروسه ی زمانی لازم برای تبدیل واقعیت به اسطوره طی شود، سر و کله ی موجودی به نام Eva     پیدا می شود تا عملا با بیدار کردن عشق در وجود این ربات به درد نخور، او را از اعماق بیهودگی بیرون بکشد و به منجی انسانها(و حتی رباتها )که به بیهودگی و بردگی همزمان دچارند تبدیل شود.

   Eva  که  نامش  تداعی کننده ی Eve  (حوا)  یعنی اولین انسان مؤنث ساکن زمین است، نماد عشق و زیبایی به شمار می رود و با حضورش روی زمین وال-ای را مدهوش خودش می کند و همین عشق است که بعدها همه را نجات می دهد. وال-ای ابدا چنین قصدی نداشت اما انگار این درست است که می گویند وقتی موجودی به تکامل می رسد، جهان اطراف او نیز تکامل می یابد. ارتباط Eva با آن گیاه نیز هر چه بیشتر انسان را به یاد داستان میوه ی ممنوعه می اندازد.

در مورد وال-ای حرف بسیاراست ولی همان طور که گفتم این نامه ی عاشقانه ی من بود به وال-ای و طرفدارانش.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۱٧ توسط مرتضی بارویی
قالب وبلاگ